تبلیغات
دوران تنهایی - مشهورترین اشباح سرگردان دنیا
 
دوران تنهایی
زبان دوستی واژه نیست، معناست
درباره وبلاگ


سلام دوستان عزیز
عمده فعالیت این وبلاگ در زمینه شعر و ادبیات و معرفی اثار برتر نویسندگان میباشد

امیدوارم لحظات خوبی رو در این وبلاگ داشته باشید و از مطالب استفاده کنید....

برای با خبر شدن از اخرین مطالب وبلاگ میتوانید RSS وبلاگ رو در وبلاگ یا سایت خود قرار دهید
در صورت نیاز شما رو راهنمایی می کنم.

****

خودم را نامگذاری کردم قبل از تولدم
جای تعجب نیست که با نام ؟ متولد شدم
در شهر گل سرخ

در هفت سالگی وقتی بادبادکم سقوط کرد قلبم اتش گرفت.
که خود شروعی دوباره بود برای رسیدن به بزرگترین ارزوها...
وقتی برای اولین بار به اینه نگاه کردم متوجه دسته کوکی شدم که روی سرم در حال چرخش بود.

پرتلاش در باتلاق خشک زندگی قدم می گذارم.
همانند پرنده ای محبوس در سمان ذهنم بلند پروازی می کنم.
و این را می دانم ادم بی ظرفیت با قطره اب خفه می شود.
سیاهی را رنگ صلح می دانم.
تمام مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند، و من با سکوت تکلم می کنم.
قلبم به احترام مهربانی کلاهش را برمی دارد.
بدون قلب هم همه را دوست دارم.
راه راستی از تونل وحشت واقعی می گذرد.
ولی با شجاعت قله را فتح می کنم.
با جام طلا بخار اب را می نوشم
و مهمترین قانون ( دوستی) را یاد اوری می کنم.
دلم مانند اینه است
چون توهین و تملق در قاموس اینه نیست.
من از روی هدف پایان را می بینم.
و برای اینکه بهار را نبرند ان را به درخت نیمه جان زندگی فقل کردم. اگر بهار بودم تیر چراغ برق را هم از نعمت روییدن محروم نمی کردم.
هر چه از کودکی فاصله می گیرم فصل ها به هم نزدیکتر می شوند. و فصل جاودان نزدیک است.
در روز های افتابی زیر سایه ام می ایستادم.
اما در اخرین هنگام انقدر حواس سایه ام پرت بود که دنبال شخص دیگری روانه شد تا زمان فراموشی.
زندگی ام جزیره ای دور افتاده است که جز خودم ساکنی ندارد .
در خودم محبوسم.
و قلبم در رگهایم خون می گرید...
در اخر این را می دانم نویسنده ای که نوشته اش را خواننده نمی فهمد اگر ننویسد زود تر به مقصد می رسد ولی من در خلوت خودم می نویسم.

خداوندا: در زندگی ام کسانی هستند که در اعماق قلبم جای دارند . به خاطر بودنشان سپاسگزارم.
و بسیار بودند انهایی که دلم را شکستند
اما گل روی جسد باغبان هم می روید.



***
روزی تنها خواهم ماند
دلیل آن تفاوت است و تفاوت از جنس دنیاست...

در آن روز زندگی و تمام خواسته هاو قلب خود راکه در بر گیرنده شیرین ترین خاطرات است به روزگار خواهم باخت و این مجازات من است.

آن روز خواهد رسید...
و من از یاد میروم.

اما در جزیره وجود من تنها خاطرات ارامبخش روح من است...

تنها (13/4/89)


***
سخت ترین کار بیدار کردن کسی است که خود را به خواب زده است...

***
وقتی تنهایید آن را خلوت خود بنامید ، نه غریبی و بی کسی...

مدیر وبلاگ : تنها
مطالب اخیر
نویسندگان
شنبه 20 مهر 1392 :: نویسنده : تنها
مشهورترین اشباح سرگردان دنیا

ادعا می شود گاهی اوقات در مکان ها و وسایل نقلیه ای که صاحبان آنها به طور عجیبی مرده اند، شبح دیده می شود.
همه ما داستان های باورنکردنی بسیاری در مورد اشباح شنیده ایم. اینکه آنها در زمان و مکان خاص ظاهر می شوند و از دیوار رد شده و بعد هم ناپدید شده اند. داستان های بسیاری در مورد مکان هایی که اشباح در آنجا دیده شده اند وجود دارد و حتی بسیاری ادعا می کنند که وسایل نقلیه ای که به نوعی در زمان حیات یک نفر به او تعلق داشت بعد از مرگ او هم در حالیکه شخص مرده را همراه او دیده اند باز هم مشاهده شده است. هرچند در این بین حتی ادعاهایی مبنی بر رفت و آمد و یا دیده شدن اشباح در وسیله نقلیه به خصوص و یا مکان خاص نیز وجود دارد و حتی در این مورد کتاب های زیادی نوشته شده اما باز هم همگی این گفته ها و نوشته ها مورد آزمایش و مطالعات دقیق علمی قرار نگرفته است. البته در مورد علت چنین حادثه هایی فرضیه های گوناگونی وجود دارد و اگرچه بسیاری کاملاً اصرار بر درست بودن ادعاهای خود دارند اما هنوز هیچ یک از این حوادث به طور کاملاً دقیق و علمی به اثبات نرسیده و فقط به صورت داستان سینه به سینه نقل شده است. ارواح سرگردانی که داستان آنها را خواهید خواند از منابع اینترنتی مختلفی جمع آوری شده است.

قطار تدفین آبراهام لینکلن
 

آبراهام لینکلن شانزدهمین رئیس جمهور آمریکا بود که میان مردم کشورش محبوبیت خاصی داشت. او در سال 1865 در 56 سالگی و درست زمانی که به همراه همسرش برای تماشای تئاتر به یکی از سالن های تئاتر شهر رفته بود، توسط یکی از بازیگران به نام جان بوث با شلیک چندین گلوله ترور شد.
بعد از ترور لینکلن در 21 آوریل، پیکرش از واشنگتن با قطار مخصوص تشییع شد و از 180 شهر و 7 ایالت آمریکا عبور کرد تا به شهر زادگاهش یعنی ایلینویز در اسپرینگ فیلد برسد. 14 روز طول کشید تا این مسیر طولانی توسط قطار طی شود و به مقصد برسد. آنها به هر شهری که می رسیدند مراسم خاصی اجرا می کردند و در هر شهر هزاران نفر شاهد این مراسم تشییع بزرگ بودند. این قطار تشییع آن قدر باشکوه بود که خبر آن در تمام دنیا منتشر شد و تصاویر این قطار در تمام نشریات به چاپ رسید.
گفته می شود به غیر از پیکر لینکلن، 300 نفر از مردم عادی که می خواستند در زمان خاکسپاری حضور داشته باشند هم با این قطار پیکر لینکلن را در این راه 2660 کیلومتری همراهی می کردند. اما این تمام داستان نیست از آن مهم تر ادعای باورنکردنی است که سال هاست تکرار می شود، اینکه افرادی هر سال در همان روز و همان خط آهن، قطار تشییع پیکر لینکلن را می بینند. ماجرای عجیبی که می تواند هر بیننده ای را از وحشت میخکوب کند. گفته می شود این قطار مانند یک شبح حرکت می کند و تقریباً در هوا شناور است اما آن قدر نزدیک زمین است و دور تا دورش را مه پوشانده که انگار دقیقاً روی ریل حرکت می کند. قطار تدفین آبراهام لینکلن هر سال درست از روز 21 آوریل- یعنی روزی که جسد لینکلن با قطار حمل شد- دیده می شود و درست همان 14 روزی که قطار، پیکر لینکلن را حمل می کرد، قطار شبح وار نیز مشاهده می شود. نکته بسیار جالب اینجاست که ادعا می شود تمام اتفاقات روز تدفین دوباره تکرار شده اما به سرعت ناپدید می شود.
از آن سال تا به حال دفعات دیده شدن قطار آنقدر زیاد بوده که بسیاری از روزنامه ها و رسانه های ملی راجع به آن صحبت کرده و دیده شدن قطار تدفین لینکلن را تأیید کرده اند. نکته بسیار جالب توجه اینجاست که قطار تدفین در تمام شهرهایی که در روز تشییع از آن گذر کرده بود، دیده می شود. کسانی که از نزدیک این صحنه دلهره آور را دیده اند، می گویند:« این قطار بدون کوچک ترین صدایی حرکت می کند و هنگام عبورش اگر هوا مهتاب باشد، ماه به طور کامل با ابر پوشیده می شود. همچنین داخل قطار جایی که تابوت جسد قرار داشت به خوبی قابل رویت است.
گویی که قطار در آن قسمت هیچ دیواری ندارد و همچنین مردانی با کت آبی که در زمان تشییع در قطار حضور داشتند و ماموریتشان حمل تابوت لینکلن و محافظت از آن بود هم به وضوح دیده می شوند. هنگامی که این قطار در حال گذر است، اگر قطاری واقعی از آنجا بگذرد، صدای آن کاملاً ساکت شده و گویا قطار ارواح آن را زیر گرفته باشد، مدتی در هاله ای از نور و مه گم می شود. عجیب تر از همه این است که ادعا می شود ساعت های اطراف همه متوقف شده و بعد از عبور قطار باز به کار می افتند اما پنج تا هشت دقیقه عقب مانده اند. گویا زمان هنگام عبور قطار زمان به طور کامل متوقف می شود.» قطار تدفین برای اولین بار در 21 آوریل 1866 دیده شد. گفته می شود که از واشنگتن به راه افتاده و به سمت ایلینویز در حرکت بوده و در مسیر حدود 10 هزار نفر این قطار را دیده بودند، این قطار مانند همان روزی که پیکر لینکلن را حمل می کرد با پرچم های سیاه تزئین شده و هنگام عبور گویا فرشی سیاه ریل را می پوشاند. طبق گفته ماموران خطوط راه آهن از واشنگتن تا ایلینویز هیچ قطاری با این مشخصات در ایستگاه های راه آهن توقف نداشته و به مقصد نرسیده است. تا به حال محققان زیادی درباره این موضوع تحقیق و بررسی انجام داده اند ولی هنوز نتوانسته اند دلیل محکم و قانع کننده ای برای دیده شدن ناگهانی قطار آن هم در یک شب خاص و در یک مسیر مشخص توسط هزاران نفر پیدا کنند اما آیا این یک توهم است یا واقعیت؟

جاده اشباح
 

بچلرز گروو، قبرستان کوچکی در اطراف شیکاگوست که تمام آن با درختان سر به فلک کشیده بلوط پوشیده شده است و همین امر باعث شده تا قبرستان بسیار وحشتناک به نظر برسد. این قبرستان در پشت جاده میدلتون ترن پایک قرار دارد که تقریباً متروک و خالی از سکنه است.
دلیل اینکه کسی جرات نمی کند در این منطقه زندگی کند، صداهای عجیب و غریبی است که از قبرستان و بیشتر اوقات در جاده به گوش می رسد؛ صدای تصادفات بسیار شدید در حالی که هیچ ماشینی در جاده وجود ندارد یا زمزمه هایی مانند اینکه چند نفر با هم به آرامی صحبت کنند.
قبرستان بچلرز در سال 1844 به عنوان قبرستان انتخاب شد و نام بچلرز به خاطر اولین خانواده ای که در سال 1833 پا به این منطقه گذاشتند روی آن گذاشته شد. اولین کسی که در این گورستان به خاک سپرده شد کلارنس فولتون، کشاورزی بود که با ضربات چوب یک فرد ناشناس کشته شده بود و قاتل او هیچ وقت پیدا نشد. مردم معتقدند چون او تنها کسی است که قاتل را دیده است، روحش در آنجا مانده تا انتقام بگیرد.
تا سال 1965 هرکسی را که در آن حوالی از دنیا می رفت به این مکان آورده و دفن می کردند تا اینکه بعد از جاده سازی این مکان تبدیل به یک گورستان قدیمی و کوچک شد و کم کم آنجا را به متروکه ای تاریک با درختان بسیار بلند که قبرستان را در روز هم تاریک کرده بود، مبدل کرد؛ به طوری که در روز هم مردم باید با شمع به قبرستان می رفتند و به همین خاطر تا آنجا که ممکن بود از رفتن به بچلرز اجتناب می کردند.
به هر حال خانواده کسانی که در این قبرستان به خاک سپرده شده بودند هر از گاهی سر قبر عزیزانشان می رفتند اما هیچ کس ادعای دیدن اشباح را مطرح نکرده بود، تا اینکه یک روز که خانواده فولتون بر سر مزار کلورانس آمده بودند، کودک خردسالشان متوجه سایه های عجیبی در اطراف خود شد اما هیچ کس حرف های او را جدی نگرفت.
در همان زمان بود که نوجوانان شرور به طور پنهانی به بچلرز آمده و سنگ قبرها را دزدیده و می فروختند به طوری که بعد از گذشت چند ماه از 200 سنگ قبر تنها 20 عدد باقی مانده بود. مردم آن حوالی بر این عقیده اند که این کار باعث ناراحتی ارواح شده و آنها می خواهند انتقام بگیرند؛ به همین خاطر قبرستان به حال خود رها شد و اهالی شروع به نقل مکان از آن منطقه کردند اما هرکس که از آنجا عبور می کرد می توانست به وضوح صداها و نورهای عجیبی را بشنود و ببیند و حتی می گویند در آن ناحیه، رایحه های خاصی هم به مشام می رسد. حتی در جاده میدلتون هم ماشین هایی دیده می شوند که با سرعت بسیار زیاد از مقابل دید همگان رد می شوند.
گاهی اوقات رانندگان با صدای مهیب یک تصادف تکان شدیدی خورده و متوقف می شوند؛ حتی می توانند صدای شکستن شیشه ها یا چپ کردن ماشین را بشنوند اما وقتی از اتومبیل خود پیاده می شوند تا ببینند با چه چیز برخورد کرده اند، هیچ خودروی دیگری نمی یابند؛ به همین خاطر این مکان به یکی از پایگاه های شکارچیان ارواح تبدیل شده است. آنها ادعا می کنند تا به حال موفق شده اند از تعدادی از این ارواح حتی عکس هم بگیرند که البته هیچ مدرک مستند و ثابت شده ای در این زمینه ارائه نکرده اند. جالب است بدانید ارواحی که مردم ادعا می کنند موفق به دیدن آنها شده اند، متعلق به مشهورترین افراد منطقه هستند که تقریباً همه آنها را دیده اند و به خوبی می شناسند.
یکی از این اشباحی که گفته می شود تا به حال بارها دیده شده بانوی سفیدپوشی است که درواقع مدونا همسر راجر بچلرز بوده که همیشه وقتی ماه کامل است ظاهر می شود و در قبرستان و جاده قدم می زند. همان طور که از اسم او پیداست، لباسی بلند و سفید بر تن دارد. حتی بعضی پسر کوچکش را هم که به دلایل نامعلومی از دنیا رفته و در کنار خودش به خاک سپرده شده است، می بینند که او را در آغوش گرفته است. اما این اشباح تنها به صورت انسان نیستند؛ کسانی که در سیاهی شب به این قبرستان رفته اند می گویند ناگهان کلبه ای کوچک در مقابلشان ظاهر شده ولی به سرعت ناپدید می شود.
بیشترین زمان دیده شدن این کلبه در دهه 50 بوده است. مردم ادعا می کردند از دودکش این کلبه حتی بخار بیرون می آید، گویی کسی مشغول آشپزی است. یکی دیگر از اشباحی که در اطراف قبرستان دیده شده، شبح یک کشاورز همراه اسبش است. حدود 100 سال پیش اسب او داخل مردابی در وسط منطقه بچلرز افتاده بود و تلاش کشاورز برای بیرون آوردن او بی نتیجه ماند و در نهایت خودش هم گرفتار مرداب شد و هر دو با هم جان خود را از دست دادند. کسانی که ادعا می کنند آنها را می بینند، می گویند:« مرد همچنان در حال تلاش برای نجات دادن اسب خود است.»
شبح دو سر هم یکی دیگر از اشباحی است که در منطقه زیاد دیده شده است. البته هیچ توضیحی از اینکه این شبح کیست و چرا دو سر دارد تا به حال شنیده نشده است. اتومبیل ارواح همان شبحی است که در جاده میدلتون دائم در رفت و آمد است و باعث می شود تا بسیاری از رانندگان گمان کنند که با اتومبیل دیگری برخورد کرده اند. این اتومبیل تا به حال صدمات جدی ای به بسیاری از رانندگان وارد کرده است.
و اما معروف ترین ادعا درباره اشباح منطقه، روح زنی است که تنها روی یک سنگ قبر نشسته و هیچ حرکتی نمی کند. این شبح آن قدر آرام و بی حرکت است که تا به حال چندین عکاس و خبرنگار ادعا می کنند که با دوربین های حرفه ای خود توانسته اند از او عکس بگیرند. طبق داستانی که از گذشته تا به حال درباره این شبح نقل شده،« نام او جودی است و همسرش او را به خاطر زن دیگری رها کرده و به شهر دیگری رفته است. جودی که علاقه شدیدی به همسرش داشت بعد از این ماجرا دست به خودکشی زد و جسد بی جان او در حالی که عکس همسرش را در دست داشت چند روز بعد در خانه اش پیدا شد.»
عکس جودی در مجله سان تایمز که یکی از مشهورترین نشریات شیکاگوست هم به چاپ رسید و همین امر باعث شد تا محققان بسیاری برای فهمیدن راز این قبرستان به این منطقه بیایند. درباره اتفاقات این قبرستان هم محققان به هیچ نتیجه ای نرسیده اند و دلایل آن را ناشناخته می دانند.

اتوبوس سرگردان
 

آسمان همیشه ابری و اتوبوس های زیبای قرمز رنگ انگلستان برای تمام مردم دنیا آشناست، اما چطور یکی از این اتوبوس های زیبا می تواند بدون داشتن راننده در خیابان ها به راه افتاده و جان بسیاری را بگیرد یا به آنها آسیب های جدی وارد کند. در اواسط دهه 30 یکی از همان اتوبوس های قرمز و دوطبقه معروف انگلستان در شهر کنسینگتون بعد از آزار و اذیت و سرگردان کردن هفت موتور سوار باعث تصادف و صدمه شدید آنها شد.
طبق گفته های این موتورسواران چراغ های جلو و عقب این اتوبوس روشن بودند و هیچ مسافری داخل آن نبود. آنها هرچه فریاد می زدند، هیچ کس به آنها توجه نمی کرد. حتی آنها نمی توانستند از دست این اتوبوس دیوانه فرار کنند. حتی زمانی که آنها با دیوار و ماشین های دیگر برخورد کردند، راننده اتوبوس متوجه نبود و باز آنها را دنبال می کرد. تا اواخر دهه 30 تعداد موتورسوارانی که برای شکایت از یک اتوبوس دیوانه به اداره پلیس مراجعه کردند به 100 نفر رسید. بعد از آن آزار و اذیت های اتوبوس چند برابر شد و دیگر حتی جلوی راه ماشین ها نیز سبز می شد و باعث برخورد شدید آنها با هم یا انحراف و واژگونی آنها می شد و بعد در چشم برهم زدنی در مقابل همه ناپدید می شد. این اتوبوس دیوانه بیشتر در خیابان کمبریج گاردن دیده شده بود و به همین خاطر این خیابان دیگر جایی امن برای رانندگی نبود. تمام کسانی که در دام این اتوبوس گرفتار شده بودند می گویند:« اتوبوس به صورت دیوانه وار به این طرف و آن طرف می رفت و با حرکات مارپیچ دنبال ماشین ها می کرد تا زمانی که اتومبیل ها از جاده منحرف شوند. اما با دقت که به داخل اتوبوس نگاه می کردند نمی توانستند راننده آن را ببینند و این اتوبوس پس از منحرف کردن اتومبیل ها و موتورها به طرز عجیبی مانند یک شبح از نظر ناپدید می شد.» تا امروز هیچ کس موفق به فهمیدن راز این اتوبوس شبحی و دیوانه نشده است و دلیل اینکه چرا این اتوبوس دنبال مردم کرده و قصد کشتن آنها را دارد برای کسی روشن نیست. امروزه خیابان کمبریج در کنسینگتون به خیابان اتوبوس اشباح معروف شده است و مردم تا آنجا که ممکن است از این خیابان عبور نمی کنند.

کشتی هلندی پرنده
 

یکی از مشهورترین ماجراهای دیده شدن ارواح و وسایل نقلیه شبح وار مربوط به کشتی پرنده هلندی است. این کشتی متعلق به یک دریانورد هلندی به نام هندریک وان درکن بود. کاپیتان هندریک مردی مصمم و لجباز بود که حتی بزرگ ترین توفان ها نمی توانست او را از سفرهای دریایی اش منصرف کند و همچنین او به هدایتگری خودش اطمینان کامل داشت و بر این عقیده بود که توفان قادر به شکست دادن او نیست. در آخرین سفر هم با وجود توفانی سنگین، کاپیتان وان بر سر حرف خود ایستاده و به همه اطمینان داد که همگی به سلامت به مقصد می رسند. آنها به سمت جنوب قاره آفریقا حرکت می کردند.
کاپیتان بارها و بارها این مسیر را طی کرده بود و با تمام مسیر به خوبی آشنایی داشت اما در آن روز اتفاقی باورنکردنی رخ داد. پس از گذشتن از یک توفان سهمگین، هنگامی که همه گمان می کردند دریا آرام شده و دیگر مشکلی نیست، این کشتی ناگهان به همراه تمام خدمه و مسافرانش در میانه راه در اقیانوس اطلس به طرز عجیب و وحشتناکی ناپدید شد. ادعا می شود از آن به بعد اشباح سرگردان کشتی و سرنشینان آن در سراسر اقیانوس دیده می شوند.
بعد از این ماجرا در تمام منطقه شایع شد که به دلیل غرور نابجای کاپیتان وان، دریا آنها را محکوم کرده تا ابد روی دریا سرگردان باشند. همچنین شایعاتی هم درباره شوم بودن این کشتی در تمام دنیا شنیده می شود و می گویند که هرکس شبح کشتی را ببیند بدشانسی می آورد و ممکن است مرگ به سراغش بیاید. یکی از کسانی که موفق به دیدن شبح کشتی هلندی شد جورج پنجم پادشاه انگلستان بود که به همراه برادر بزرگ تر خود پرنس آلبرتو ویکتور در سال 1881 در حال سفر از اقیانوس اطلس بودند.
آنها اعلام کردند که این کشتی را در حالی که در آب به طور عجیبی سرگردان بوده است، دیده اند و ناگهان کشتی در مقابل دیدگانشان ناپدید شده است. در سال 1923 هم چهار دریانورد گزارش دادند که کشتی ارواح را با چشمان خود دیده اند. آنها این کشتی را این گونه شرح می دهند:« نور قرمز و وحشتناکی از دور به چشم می خورد که در آن هنگام نمی شد فهمید این کشتی است اما هرچه جلوتر می آمد نور کمتر شده و کشتی به وضوح دیده می شد. این کشتی در دریا سرگردان بود و گویا مسیر مشخصی را طی نمی کرد. ابتدا دیده بان کشتی دیده می شد اما هیچ پاسخی به علامت ها نمی داد و وقتی نزدیک تر می شدیم دیده بان ناگهان ناپدید می شد. این کشتی در شب های مهتابی به طور کامل قابل دیدن است.» البته این کشتی تا زمانی که هوا روشن است دیده نمی شود و تنها بعد از غروب آفتاب سر و کله این کشتی اشباح پیدا می شود و از همه جالب تر این است که ادعا می شود کشتی روی آب شناور نیست بلکه در ارتفاع کمی بالاتر از سطح دریا در هوا پرواز می کند و به همین دلیل است که کشتی پرنده هلندی لقب گرفته است.

ارواح پرواز 401
 

شب جمعه 29 دسامبر سال 1972 بود. پرواز جمبوجت به شماره 401 با 176 مسافر و 14 خدمه و مهماندار به خلبانی کاپیتان باب لافت و کمک خلبانی دان رپو از فرودگاه جان اف کندی به سمت میامی در پرواز بود.
در میانه های راه خلبان و کمک خلبان به دلیل نقص فنی هواپیما و روشن شدن چراغ اخطار مجبور به بیشتر کردن سرعت هواپیما شدند که کاری بسیار خطرناک به نظر می رسید. بعد از گذشت چند لحظه فرودگاه فلوریدا به آنها اجازه فرود داد اما دیگر دیر شده بود و کنترل هواپیما ممکن نبود. در این زمان چرخ های هواپیما نیز دچار نقص شده و باز نمی شدند.
تلاش های کاپیتان باب لافت بی نتیجه بود و هواپیما به طور کامل از کنترل خارج شده بود، به همین دلیل هم سقوط کرد و 101 نفر از مسافران و خدمه کشته شدند. باب لافت و دان رپو هر دو زنده ماندند اما به دلیل جراحات فراوان حالشان بسیار وخیم بود و بعد از گذشت تنها چند ساعت کاپیتان باب لافت جان خود را از دست داد و کمک خلبان هم تنها پس از گذشت یک روز از دنیا رفت.
این داستان تلخ باید در همین جا به پایان می رسید اما تازه آغاز داستانی باورنکردنی و عجیب بود که حتی شنیدن آن هم باعث وحشت می شود. بعد از گذشت تنها چند ماه گزارش شد که شبح کاپیتان و دستیارش در همان فرودگاه دیده شده است و بعد از مدتی کسانی که در برج مراقبت فرودگاه کار می کردند خبر از دیدن هواپیمای 401 دادند در حالی که صفحه نمایش برج وجود شیء پرنده ای را نشان نداده بود و این به آن معنی بود که هواپیما وجود خارجی نداشته است. یکی دیگر از عجایبی که در همین رابطه رخ داد، ادعای دیده شدن باب لافت در پروازهای مختلف بود در حالی در قسمت درجه یک و در بین مسافران نشسته بود. لافت به طور مستقیم نشسته و به رو به رو نگاه می کرد، همین امر باعث شد تا مهماندار به او شک کرده و سوالاتی از او بکند اما به گفته مهماندار باب لافت به هیچ کدام از سوالات پاسخ نمی داد، به همین دلیل مهماندار مشکوک شده و مشخصات او را به کاپیتان پرواز داد.
وقتی کاپیتان به قسمت مسافران رسید، درست زمانی که می خواست از او نام و مشخصاتش را بپرسد، لافت در برابر دیدگان حدود 60 مسافر که در آن قسمت نشسته بودند، به طور ناگهانی ناپدید شد. طبق تحقیقات بعدی نیروهای امنیتی فرودگاه مشخص شد که مقصر اصلی در به وجود آمدن نقص در هواپیمای 401 کسی نبوده است جز کاپیتان باب لافت و به همین دلیل شایع شد که او به خاطر کشتن 101 مسافر بی گناه روحش دچار عذاب شده و در محدوده همان فرودگاه سرگردان است.
همچنین خدمه پروازهای گوناگون بارها و بارها روح کمک خلبان دان ریپو را دیده اند که دائم می گوید قبل از پرواز، کار کنترل هواپیما را به درستی انجام نداده و باعث به وجود آمدن نقص در هواپیما شده است. در سال 1976 جان جی فولر کتابی با عنوان « پرواز 401» منتشر کرد که ادعا می کرد تمام ماجراها و خاطرات کسانی که ارواح کاپیتان و دستیارش را دیده اند در آن به چاپ رسیده است. همسر جان فولر نیز یکی از مهمانداران پرواز 401 بود که در آن سانحه جان خود را از دست داد.



نوع مطلب : متافیزیک، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

راهنمای مدیریت