جادو
دوشنبه 1 اسفند 1390 08:56 ب.ظ
ارسال شده در: شعر ،
چروك تمامی كوهها بود
در انتهای سیگار تو
به چشمانت فروخته میشوم
من بنده زنگاری نوشتههایت
دیگر نیستم
پركشیده از صفحه شطرنج بازیها
بر صفحه زمین روییدهام
تنها تبسم كوچك یك نور
بر گرده شمعهای سیاه جادو
میروم
تا سقوط در قعر پنتاگرام گردنت
تیری در چشمان شیطان
مینشیند
اعتراض به همه " تو" های سطورم
و "من" همچون لكههای تیره ناخن
محو میشود
برای بوسیدن انگشتان یك عروس
صدای زوزه تاكستانها
مشغول خوردن است
مغرورتر از ماندن
سر كشیدهام
دیدگاه ها : نظرات
بیابان در بیابان طرح اقیانوس در دست است
دوشنبه 1 اسفند 1390 06:58 ب.ظ
ارسال شده در: شعر ،
بیابان در بیابان طرح اقیانوس در دست است
و یک صحرا پر از گل های نامحسوس در دست است
صدای پای نسلی در طلوع صبح پیچیده است
و او را آخرین آیینه مانوس در دست است
چه نزدیک است جنگل های لاهوتی، نمی بینی
تجلی های دور از دست آن طاووس در دست است
من از این سمت می بینم سواری را و اسبی را
افق ها سبز در سبزند و او فانوس در دست است
دو دستت را برآور رو به باران ها که می دانم
تو را انگشتری از جنس اقیانوس در دست است
شبی در خواب دیدم می رسد مردی به بالینم
که می گویند او را دست جالینوس در دست است
سحر از گریه های روشن همسایه فهمیدم
که کاری تازه در مضمون «یا قدوس» در دست است
در این اسرار آن سویی خیال انگیز و کشف آمیز
نخستین شرح ما بر مشرب مانوس در دست است
دیدگاه ها : نظرات
لبخند دندان
دوشنبه 1 اسفند 1390 06:57 ب.ظ
ارسال شده در: شعر ،
حتی دندانهای ترانهوارم قانعت نمیكنند
در میان نرمی استخوانها گرفتارم
یخ زده در میان لبخند كودكانه گرگها
هنوز زندهام
و اجزای خون آلود پیكرم بر لب های خون ریز یک کرکس
قهقههوار می رقصند
خوب است كه دیوانهام می كنی
و من به ریخت و پاش هستی ام می پردازم
روزی كه بر نقطه نقطه زمین
از لبه چترها اشك های من میچكید
در انتهای چكمهها میان لجن
جایی برای یك نقطه نمانده است
خون مرا بنوش
دیدگاه ها : نظرات
تجسم
دوشنبه 1 اسفند 1390 06:57 ب.ظ
ارسال شده در: شعر ،
وقتی از فشار مداوم تنها
روغن چراغ میآمد
تا انتهای درب دوتا باز میزنم
وقتی كه پنجهها برحجم سوراخها له له میزند
واق واق كفشها ریسه میروندا
لامپهای جنون در یك به یك بالا میروند و
پستان س ك سهای شگش
مثل جتتتتتتتتتتتتتتتتتت پخ
با یك دهانه تیز بر سقف آسمان
مثل خشونت دندان
در جویدن لاستیكها نرم
ملچ ملوچ ِ میم و چ در خط میخها
ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
واگن واگن بر ریلهای ممتد عربده میكشد
پایه میزهای از پشت بستهشده
دنباله طناب
و چشمهای دندان زده خیره
خرطوم خمیازه را سیخ میكنند
وق وق وق وق وق
بیرون بلند پیشانی راست میشود
صدای كشتن من در رفت و
آمدنت محو
در یخ كردن بی انتهای چشمانم
قطرها
دیدگاه ها : نظرات
دوش چه خورده ای بتا؟راست بگو ! نهان مکن
دوشنبه 1 اسفند 1390 06:01 ب.ظ
ارسال شده در: شعر ،
دوش چه خورده ای بتا؟راست بگو ! نهان مکن
چون خمشان بیگنه روی بر آسمان مکن
باده ی خاص خورده ای ، نقل خلاص خورده ای
بوی شراب میزند ، خربزه در دهان مکن
دوش شراب ریختی ، وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتنت ، بار دگر چنان مکن
من همگی تو را ستم ، مست می وفا ستم
با تو چو تیر راستم ، تیر مرا کمان مکن
ناله مکن که نای من ناله کند برای تو
گرگ تویی ، شبان منم، خویش چو من شبان مکن
خصم نیم ، جفا مکن ، گبر نیم ، غزا مکن
بی گنهم ، سزا مکن ، رو ترش و گران مکن
تو بمنال ، تا که من ناله کنم برای تو
چون که نشان تو منم ، تو طلب نشان مکن
از تبریز ( شمس الدین) میرسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن ، سوی چراغدان مکن
دیدگاه ها : نظرات
پرسش نیچه از حافظ*به حافظ
دوشنبه 1 اسفند 1390 06:01 ب.ظ
ارسال شده در: شعر ،
(نوش جان گویى، پرسش یك آبنوش)
پر شكوهتر از هر عمارتى است
میكدهاى كه تو ساختهاى براى خویش.
فزونتر از عطش همهى جهان است
شراب خمرههاى میكدهات.
پرندهاى كه ققنوس نام داشت
مهمان منزل تو بوده است.
موشى كه كوه زایید
تو، خود، بودهاى!
تو، همه و هیچ كسى
باده و میكدهاى
ققنوس، موش و كوهى.
جاودان در خود فرو مىشوى
و جاودانه از خود به فراز بال مىگشایى.
تو اوج فرورفتگى
و ژرفاى عروجى
مستِ مستانِ مستىات.
دیگر براى چه –
براى چه شراب مىخواهى
دیدگاه ها : نظرات
عطارای جانِ جانِ جانم، تو جانِِ جانِِ جانی
دوشنبه 1 اسفند 1390 06:00 ب.ظ
ارسال شده در: شعر ،
بیرون ز جانِ جان چیست؟ آنی و بیش از آنی
پی میبرد به چیزی جانم ولی نه چیزی
تو آنی و نه آنی، یا جانی و نه جانی
بس کز همه جهانت جستم بقدرطاقت
اکنون نگاه کردم، تو خود همه جهانی
گنج نهانی اما چندین طلسم داری
هرگز کسی ندانست، گنجی بدین نهانی
نی نی که عقل وجانم حیران شدند و واله
تا چون نهفته ماند چیزی بدین عیانی
چیزی که از رگ من خون میچکید کردم
فانی شدم کنون من، باقی دگر تو دانی
کردم محاسن خود دستار خوان راهت
تا بو که از ره خود گردی بر او فشانی
در چار میخ دنیا مضطر بماندهام من
گر وارهانی از خود، دانم که میتوانی
عطار بینشان شد، از خویشتن به کلی
بویی فرست او را از کنه بینشانی
دیدگاه ها : نظرات
تعداد کل صفحات : 105 1 2 3 4 5 6 7 ...