فقیر
چهارشنبه 20 مرداد 1389 12:39 ق.ظ
ارسال شده در: داستانهای بهلول ،
روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که بین فقرا و نیازمندان قسمت کند. بهلول وجه را گرفت و لحظه ای بعد آنرا به خلیفه بازگرداند.
هارون دلیل این امر را سوال کرد، بهلول گفت: هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر نیافتم. چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند، از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است، لذا وجه را به خودت بازگرداندم
دیدگاه ها : نظرات
کشتن دیوانه
چهارشنبه 20 مرداد 1389 12:38 ق.ظ
ارسال شده در: داستانهای بهلول ،
روزی هارون الرشید از كنار گورستان می گذشت .
گفت : من امروز" دیوانه " می كشم. جلاد را طلب كن.
جلاد فی الفور حاضر شد با شمشیر كشیده. و علیان را بنشاند كه گردن زند.
گفت : ای هارون چه می كنی؟
هارون گفت : امروز" دیوانه " می كشم.
گفت علیان : سبحان االه ، ما در این شهر:" دو دیوانه " داریم، تو" سوم " شدی. تو ما را بكشی ،" چه كسی تو را بكشد؟."
دیدگاه ها : نظرات
تلخ ترین چیز
چهارشنبه 20 مرداد 1389 12:36 ق.ظ
ارسال شده در: داستانهای بهلول ،
روزی یكی از حامیان دولت از بهلول پرسید: تلخترین چیز كدام است؟
بهلول جواب داد: حقیقت!
آن شخص گفت: چگونه میشود این تلخی را تحمل كرد؟
بهلول جواب داد: با شیرینی فكر و تعقل!
دیدگاه ها : نظرات
خریت
چهارشنبه 20 مرداد 1389 12:23 ق.ظ
ارسال شده در: داستانهای بهلول ،
خریت
روزی بهلول، پیش خلیفه هارون الرشید نشسته بود. جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند . طبق معمول، خلیفه هوس كرد سر به سر بهلول بگذارد. در این هنگام صدای شیعه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد. خلیفه به مسخره به بهلول گفت: برو ببین این حیوان چه می گوید، گویا با تو كار دارد.
بهلول رفت. وقتی برگشت گفت: این حیوان می گوید: مرد حسابی حیف از تو نیست با این خر ها نشسته ای؟ زودتر از این مجلس بیرون برو. ممكن است كه خریت آنها در تو اثر كند
دیدگاه ها : نظرات
گول زدن داروغه
چهارشنبه 20 مرداد 1389 12:22 ق.ظ
ارسال شده در: داستانهای بهلول ،
گول زدن داروغه
داروغه بغداد در میان جمعی مدعی شد كه تا كنون هیچ كس نتوانسته است او را گول بزند. بهلول هم كه در آنجا حضور داشت، به داروغه گفت: گول زدن تو بسیار آسان است ولی به زحمتش نمی ارزد. داروغه گفت: چون از عهده بر نمی آیی چنین می گویی.
بهلول گفت: افسوس كه اینك كار مهمی دارم، و گر نه به تو ثابت می كردم. داروغه لبخندی زد و گفت: برو و پس از آنكه كارت را انجام دادی بر گرد و ادعای خود را ثابت كن. بهلول گفت: پس همین جا منتظر بمان تا برگردم، و رفت.
یكی دو ساعتی داروغه منتظر ماند، اما از بهلول خبری نشد و آنگاه داروغه در یافت كه چه آسان از یك "دیوانه" گول خورده است
دیدگاه ها : نظرات
مصیبت عظیم
چهارشنبه 20 مرداد 1389 12:22 ق.ظ
ارسال شده در: داستانهای بهلول ،
روزی داروغه بهلول را گفت: تا چند روز دیگر مرا به شهری دیگر می فرستند. اینک از همه خداحافظی میکنم.
بهلول: این مصیبتی عظیم است.
داروغه: برای شما؟
بهلول: نه، برای آن شهر دیگر!!!!
دیدگاه ها : نظرات
بزرگترین حیوان
چهارشنبه 20 مرداد 1389 12:21 ق.ظ
ارسال شده در: داستانهای بهلول ،
روزی خلیفه بهلول را پرسید: بزرگترین حیوان دریا کدام است؟
بهلول : نهنگ.
خلیفه : بزرگترین حیوان خشکی کدام است؟
بهلول : پناه بر خدا، کدام حیوان را جرات باشد که خود را از حضرت خلیفه بزرگتر پندارد؟
دیدگاه ها : نظرات
تعداد کل صفحات : 6 1 2 3 4 5 6