زبان دوستی واژه نسیت، معناست
تو این دنیا چگونه زیستن را بیاموزیم. چون چگونه مردن را همه بلدند

چند كلمه از بهرنگی :

چهارشنبه 20 مرداد 1389 12:55 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: داستانهای صمد بهرنگی ،
چند كلمه از بهرنگی :
بچه ها، بیشك آینده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. شما خواه ناخواه بزرگ می شوید و همپای زمان پیش می روید. پشت سر پدرانتان و بزرگهایتان می آیید و جای آنها را می گیرید و همه چیز را بدست می آورید، زندگی اجتماعی را با همه ی خوب و بدش صاحب می شوید. فقر، ظلم، زور، عدالت، شادی و اندوه، بیكسی، كتك، كار و بیكاری، زندان و آزادی، مرض و بیدوایی،‌ گرسنگی و پابرهنگی و صدها خوشی و ناخوشی اجتماعی دیگر مال شما می شود.
می دانیم كه برای درمان ناخوشیها اول باید علت آن را پیدا كرد. مثلا دكترها برای معالجه ی مریضهاشان اول دنبال میكروب آن مرض می گردند و بعد دوای ضد آن میكرب را به مریضهاشان می دهند. برای از بین بردن ناخوشی های اجتماعی هم باید همین كار را كرد. می دانیم كه در بدن سالم هیچوقت مرض نیست. در اجتماع سالم هم نباید نشانی از ناخوشی باشد. ورشكستگی، زور گفتن، دروغ، دزدی و جنگ هم ناخوشیهایی هستند كه فقط در اجتماع ناسالم دیده می شوند. برای درمان اینهمه ناخوشی باید علت آنها را پیدا كنیم. همیشه از خودتان بپرسید: چرا رفیق همكلاسم را به كارخانه ی قالیبافی فرستادند؟ چرا بعضیها دزدی می كنند؟ چرا اینجا و آنجا جنگ و خونریزی وجود دارد؟ بعد از مردن چه می شوم؟ پیش از زندگی چه بوده ام؟ دنیا آخرش چه می شود؟ جنگ و فقر و گرسنگی چه روزی تمام خواهد شد؟
و هزاران هزار سؤال دیگر باید بكنید تا اجتماع و دردهایش را بشناسید. این را هم بدانید كه اجتماع چهار دیواری خانه تان نیست. اجتماع هر آن نقطه ای است كه هموطنان ما زندگی می كنند. از روستاهای دوردست تا شهرهای بزرگ و كوچك. با همه ی كوچه های پر از پهن و لجن روستا تا خیابانهای تر و تمیز شهر. با كلبه های تنگ و تاریك و پر از مگس روستاییان فقیر تا قصرهای شیك و رخشان شهریهای دولتمند. با بچه های كشاورز و قالیباف مزدور و ژنده پوش تا بچه هایی كه كمترین غذایشان چلومرغ و بوقلمون و موز و پرتقال است. اینها همه اجتماعی است كه شما از پدرانتان به ارث خواهید برد. شما نباید میراث پدرانتان را دست نخورده به دست فرزندان خود برسانید. شما باید از بدیها كم كنید یا آنها را نابود كنید. بر خوبیها بیفزایید و دوای ناخوشیها را پیدا كنید یا آنها را نابود كنید. اجتماع ، امانتی نیست كه عیناً حفظ می شود.
برای شناختن اجتماع و جواب یافتن به پرسشها چند راه وجود دارد. یكی از این راهها این است كه به روستاها و شهرها سفر كنید و با مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشید. راه دیگرش كتاب خواندن است. البته نه هر كتابی. بعضیها می گویند « هر كتابی به یك بار خواندنش می ارزد». این حرف چرند است. در دنیا آنقدر كتاب خوب داریم كه عمر ما برای خواندن نصف نصف آنها هم كافی نیست. از میان كتابها باید خوبها را انتخاب كنیم. كتابهایی را انتخاب كنیم كه به پرسشهای جوراجور ما جوابهای درست می دهند، علت اشیا و حوادث و پدیده ها را شرح می دهند، ما را با اجتماع خودمان و ملتهای دیگر آشنا می كنند و ناخوشیهای اجتماعی را به ما می شناسانند. كتابهایی كه ما را فقط سرگرم می كنند و فریب می دهند، به درد پاره كردن و سوختن می خورند.
بچه ها قصه و داستان را با میل می خوانند. قصه های با ارزش می توانند شما را با مردم و اجتماع و زندگی آشنا كنند و علتها را شرح دهند. قصه خواندن تنها برای سرگرمی نیست. بدینجهت من هم میل ندارم كه بچه های فهمیده قصه های مرا تنها برای سرگرمی بخوانند.



دیدگاه ها : نظرات


پیرزن و جوجه ی طلایی اش

چهارشنبه 20 مرداد 1389 12:54 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: داستانهای صمد بهرنگی ،
پیرزن و جوجه ی طلایی اش

پیرزنی بود كه در دار دنیا كسی را نداشت غیر از جوجه ی طلایی اش. این جوجه را هم یك شب توی خواب پیدا كرده بود. پیرزن روشور درست می كرد و می برد سر حمامها می فروخت. جوجه طلایی هم در آلونك پیرزن و توی حیاط كوچكش دنبال مورچه ها و عنكبوت ها می گشت. از دولت سر جوجه طلایی هیچ مورچه ای جرئت نداشت قدم به خانه ی پیرزن بگذارد. حتی مورچه سواره های چابك و درشت. جوجه طلایی مورچه ها را خوب و بد نمی كرد. هم جورشان را نك می زد می خورد. از پس گربه های فضول هم برمی آمد كه همه جا سر می كشند و به خاطر یك تكه گوشت همه چیز را به هم می زنند.
حیاط پیرزن درخت گردوی پرشاخ و برگی هم داشت. فصل گردو كه می رسید، كیف جوجه طلایی كوك می شد. باد می زد گردوها می افتاد، جوجه می شكست و می خورد.
عنكبوتی هم از تنهایی و پیری پیرزن استفاده كرده توی رف، پشت بطریهای خالی تور بافته دام گسترده بود و تخم می گذاشت. پیرزن روزگاری توی این بطریها سركه و آبغوره و عرق شاه اسپرم و نعناع پر می كرد و از فروش آنها زندگیش را درمی آورد. اما حالا دیگر فقط روشور درست می كرد. بطریهای رنگارنگش خالی افتاده بود.
عنكبوت دلش از جوجه طلایی قرص نبود. همیشه فكری بود كه آخرش روزی گرفتار منقار جوجه طلایی خواهد شد. بخصوص كه چند دفعه جوجه او را لبه ی رف دیده بود و تهدیدش كرده بود كه آخر یك لقمه ی چپش خواهد كرد. چند تا از بچه های عنكبوت را هم خورده بود. از طرف دیگر جوجه طلایی مورچه های زرد و ریزه ی خانه را ریشه كن كرده بود كه همیشه به بوی خرده ریزی كه پیرزن توی رف می انداخت، گذرشان از پشت بطریهای خالی می افتاد و برای عنكبوت شكار خوبی به حساب می آمدند.
شبی عنكبوت به خواب پیرزن آمد و بش گفت: ای پیرزن بیچاره، هیچ می دانی جوجه ی پررو مال و ثروت ترا چطور حرام می كند؟
پیرزن گفت: خفه شو! جوجه طلایی من اینقدر ناز و مهربان است كه هرگز چنین كاری نمی كند.
عنكبوت گفت: پس خبر نداری. تو مثل كبكها سرت را توی برف می كنی و خیالهای خام می كنی.
پیرزن بی تاب شد و گفت: راستش را بگو ببینم منظورت چیست؟
عنكبوت گفت: فایده اش چیست؟ قر و غمزه ی جوجه طلایی چشمهات را چنان كور كرده كه حرف مرا باور نخواهی كرد.
پیرزن با بی تابی گفت: اگر دلیل حسابی داشته باشی كه جوجه طلایی مال مرا حرام می كند، چنان بلایی سرش می آورم كه حتی مورچه ها به حالش گریه كنند.
عنكبوت كه دید پیرزن را خوب پخته است، گفت: پس گوش كن بگویم. ای پیرزن بیچاره، تو جان می كنی و روشور درست می كنی و منت این و آن را می كشی می گذارند روشورهات را می بری سر حمامهاشان می فروشی و یك لقمه نان در می آوری كه شكمت را سیر كنی، و این جوجه ی پررو و شكمو هیچ عین خیالش نیست كه از آن همه گردو چیزی هم برای تو كنار بگذارد كه بفروشیشان و دستكم یكی دو روز راحت زندگی كنی و شام و ناهار راست راستی بخوری. حالا باور كردی كه جوجه طلایی مالت را حرام می كند؟
پیرزن با خشم و تندی از خواب پرید و برای جوجه طلایی خط و نشان كشید. صبح برای روشور فروختن نرفت. نشست توی آلونكش و چشم دوخت به حیاط، به جوجه طلایی كه خیلی وقت بود بیدار شده بود و بلند شدن آفتاب را تماشا می كرد.
جوجه طلایی آمد پای درخت گردو، بش گفت: رفیق درخت، یكی دو تا بینداز، صبحانه بخورم.
درخت گردو یكی از شاخه هاش را تكان داد. چند تا گردوی رسیده افتاد به زمین. جوجه طلایی خواست بدود طرف گردوها، داد پیرزن بلند شد: آهای جوجه ی زردنبو، دست بشان نزن! دیگر حق نداری گردوهای مرا بشكنی بخوری.
جوجه طلایی با تعجب پیرزن را نگاه كرد دید انگار این یك پیرزن دیگری است: آن چشمهای راضی و مهربان، آن صورت خوش و خندان و آن دهان گل و شیرین را ندید. چیزی نگفت. ساكت ایستاد. پیرزن نزدیك به او شد و با لگد آن طرفتر پراندش و گردوها را برداشت گذاشت توی جیبش.
جوجه طلایی آخرش به حرف آمد و گفت: ننه، امروز یكجوری شده ای. انگار شیطان تو جلدت رفته.
پیرزن گفت: خفه شو!.. روت خیلی زیاد شده. یك دفعه گفتم كه حق نداری گردوهای مرا بخوری. می خواهم بفروشمشان.
جوجه طلایی سرش را پایین انداخت، رفت نشست پای درخت. پیرزن رفت توی آلونك. كمكی گذشت. جوجه پا شد باز به درخت گفت: رفیق درخت، یكی دو تای دیگر بینداز ببینم این دفعه چه می شود. امروز صبحانه مان پاك زهر شد.
درخت یكی دیگر از شاخهای پرش را تكان داد. چند تا گردو افتاد به زمین. جوجه تندی دوید و شكست و خوردشان. پیرزن سر رسید و داد زد: جوجه زردنبو، حالا به تو نشان می دهم كه گردوهای مرا خوردن یعنی چه.
پیرزن این را گفت و رفت منقل را آتش كرد. آنوقت آمد جوجه طلایی را گرفت و برد سر منقل و كونش را چسباند به گلهای آتش. *** جوجه طلایی جلزولز كرد و سوخت. درخت گردو تكان سختی خورد و گردوها را زد بر سر و كله ی پیرزن و زخمیش كرد. پیرزن جوجه را ولش كرد اما وقت خواست گردوها را جمع كند، دید همه از سنگند. نگاهی به درخت انداخت و نگاهی به جوجه و خودش و رفت تو آلونكش گرفت نشست.
جوجه طلایی كنج حیاط سرش را زیر بالش گذاشته، كز كرده بود. گاهی سرش را درمی آورد و نگاهی به *** سوخته اش می انداخت و اشك چشمش را با نوك بالش پاك می كرد و باز توی خودش می خزید. پیرزن چشم از جوجه طلاییش برنمی داشت.
نزدیكهای ظهر باد برخاست، زد و گردوها را به زمین ریخت. جوجه از سر جاش بلند نشد. باز باد زد و گردوهای دیگری ریخت. جوجه طلایی همینجور توی لاك خودش رفته بود و تكان نمی خورد. تا عصر بشود، گردوها جای خالی در حیاط پیرزن باقی نگذاشتند. پیرزن همینجور زل زده بود به جوجه طلاییش و جز او چیزی نمی دید. ناگهان صدایی شنید كه می گفت: ای پیرزن شجاع، جوجه زردنبو را سر جاش نشاندی. دیگر چرا معطل می كنی؟ پاشو گردوهات را ببر بفروش. آفتاب دارد می نشیند و شب درمی رسد و تو هنوز نانی به كف نیاورده ای.
پیرزن سرش را برگرداند و دید عنكبوت درشتی دارد از رف پایین می آید. لنگه كفشی كنارش بود. برش داشت و محكم پرت كرد طرف عنكبوت. یك لحظه بعد، از عنكبوت فقط شكل تری روی دیوار مانده بود. آنوقت پیرزن با گوشه ی چادرش اشك چشمهایش را خشك كرد و پاشد رفت پیش جوجه طلاییش و بش گفت: جوجه طلایی نازی و مهربان من، گردوها ریخته زیر پا، نمی خواهی بشكنی بخوریشان؟
جوجه طلایی بدون آنكه سرش را بلند كند گفت: دست از سرم بردار پیرزن. به این زودی یادت رفت كه كونم را سوختی؟
پیرزن با دست جوجه طلاییش را نوازش كرد و گفت: جوجه طلایی نازی و مهربان من، گردوها ریخته زیر پا. نمی خواهی بشكنی بخوریشان؟
جوجه طلایی این دفعه سرش را بلند كرد و تو صورت پیرزن نگاه كرد دید آن چشمهای راضی و مهربان، آن صورت خوش و خندان و آن دهان گل و شیرین باز برگشته. گفت: چرا نمی خواهم، ننه جان. تو هم مرهمی به زخمم می گذاری؟
پیرزن گفت: چرا نمی گذارم، جوجه طلایی نازی و مهربان من. پاشو برویم تو آلونك.
****
آن شب پیرزن و جوجه طلایی سر سفره شان فقط مغز گردو بود. صبح هم پیرزن پا شد هر چه تار عنكبوت در گوشه و كنار بود، پاك كرد و دور انداخت.



دیدگاه ها : نظرات


پسرك لبو فروش

چهارشنبه 20 مرداد 1389 12:54 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: داستانهای صمد بهرنگی ،
پسرك لبو فروش
چند سال پیش در دهی معلم بودم. مدرسه ی ما فقط یك اتاق بود كه یك پنجره و یك در به بیرون داشت. فاصله اش با ده صد متر بیشتر نبود. سی و دو شاگرد داشتم. پانزده نفرشان كلاس اول بودند. هشت نفر كلاس دوم. شش نفر كلاس سوم و سه نفرشان كلاس چهارم. مرا آخرهای پاییز آنجا فرستاده بودند. بچه ها دو سه ماه بی معلم مانده بودند و از دیدن من خیلی شادی كردند و قشقرق راه انداختند. تا چهار پنج روز كلاس لنگ بود. آخرش توانستم شاگردان را از صحرا و كارخانه ی قالیبافی و اینجا و آنجا سر كلاس بكشانم. تقریباً همه ی بچه ها بیكار كه می ماندند می رفتند به كارخانه ی حاجی قلی فرشباف. زرنگترینشان ده پانزده ریالی درآمد روزانه داشت. این حاجی قلی از شهر آمده بود. صرفه اش در این بود. كارگران شهری پول پیشكی می خواستند و از چهار تومان كمتر نمی گرفتند. اما بالاترین مزد در ده 25 ریال تا 35 ریال بود.
ده روز بیشتر نبود من به ده آمده بودم كه برف بارید و زمین یخ بست. شكافهای در و پنجره را كاغذ چسباندیم كه سرما تو نیاید.
روزی برای كلاس چهارم و سوم دیكته می گفتم. كلاس اول و دوم بیرون بودند. آفتاب بود و برفها نرم و آبكی شده بود. از پنجره می دیدم كه بچه ها سگ ولگردی را دوره كرده اند و بر سر و رویش گلوله ی برف می زنند. تابستانها با سنگ و كلوخ دنبال سگها می افتادند، زمستانها با گلوله ی برف.
كمی بعد صدای نازكی پشت در بلند شد: آی لبو آوردم، بچه ها!.. لبوی داغ و شیرین آوردم!..
از مبصر كلاس پرسیدم: مش كاظم، این كیه؟
مش كاظم گفت: كس دیگری نیست، آقا... تاری وردی است، آقا... زمستانها لبو می فروشد... می خواهی بش بگویم بیاید تو.
من در را باز كردم و تاری وردی با كشك سابی لبوش تو آمد. شال نخی كهنه ای بر سر و رویش پیچیده بود. یك لنگه از كفشهاش گالش بود و یك لنگه اش از همین كفشهای معمولی مردانه. كت مردانه اش تا زانوهاش می رسید، دستهاش توی آستین كتش پنهان می شد. نوك بینی اش از سرما سرخ شده بود. رویهم ده دوازده سال داشت.
سلام كرد. كشك سابی را روی زمین گذاشت. گفت: اجازه می دهی آقا دستهام را گرم كنم؟
بچه ها او را كنار بخاری كشاندند. من صندلی ام را بش تعارف كردم. ننشست. گفت: نه آقا. همینجور روی زمین هم می توانم بنشینم.
بچه های دیگر هم به صدای تاری وردی تو آمده بودند، كلاس شلوغ شده بود. همه را سر جایشان نشاندم.
تاری وردی كمی كه گرم شد گفت: لبو میل داری، آقا؟
و بی آنكه منتظر جواب من باشد، رفت سر لبوهاش و دستمال چرك و چند رنگ روی كشك سابی را كنار زد. بخار مطبوعی از لبوها برخاست. كاردی دسته شاخی مال « سردری» روی لبوها بود. تاری وردی لبویی انتخاب كرد و داد دست من و گفت: بهتر است خودت پوست بگیری، آقا... ممكن است دستهای من ... خوب دیگر ما دهاتی هستیم ... شهر ندیده ایم ... رسم و رسوم نمی دانیم...
مثل پیرمرد دنیا دیده حرف می زد. لبو را وسط دستم فشردم. پوست چركش كنده شد و سرخی تند و خوشرنگی بیرون زد. یك گاز زدم. شیرین شیرین بود.
نوروز از آخر كلاس گفت: آقا... لبوی هیچكس مثل تاری وردی شیرین نمی شود ... آقا.
مش كاظم گفت: آقا، خواهرش می پزد، این هم می فروشد... ننه اش مریض است، آقا.
من به روی تاری وردی نگاه كردم. لبخند شیرین و مردانه ای روی لبانش بود. شال گردن نخی اش را باز كرده بود. موهای سرش گوشهاش را پوشانده بود. گفت: هر كسی كسب و كاری دارد دیگر، آقا... ما هم این كاره ایم.
من گفتم: ننه ات چه اش است، تاری وردی؟
گفت: پاهاش تكان نمی خورد. كدخدا می گوید فلج شده. چی شده. خوب نمی دانم من ، آقا.
گفتم: پدرت...
حرفم را برید و گفت: مرده.
یكی از بچه ها گفت: بش می گفتند عسگر قاچاقچی، آقا.
تاری وردی گفت: اسب سواری خوب بلد بود. آخرش روزی سر كوهها گلوله خورد و مرد. امنیه ها زدندش. روی اسب زدندش.
كمی هم از اینجا و آنجا حرف زدیم، دو سه قران لبو به بچه ها فروخت و رفت. از من پول نگرفت. گفت: این دفعه مهمان من، دفعه ی دیگر پول می دهی. نگاه نكن كه دهاتی هستیم، یك كمی ادب و اینها سرمان می شود، آقا.
تاری وردی توی برف می رفت طرف ده و ما صدایش را می شنیدیم كه می گفت: آی لبو!.. لبوی داغ و شیرین آوردم، مردم!..
دو تا سگ دور و برش می پلكیدند و دم تكان می دادند.
بچه ها خیلی چیزها از تاری وردی برایم گفتند: اسم خواهرش « سولماز» بود. دو سه سالی بزرگتر از او بود. وقتی پدرشان زنده بود، صاحب خانه و زندگی خوبی بودند. بعدش به فلاكت افتادند. اول خواهر و بعد برادر رفتند پیش حاجی قلی فرشباف. بعدش با حاجی قلی دعواشان شد و بیرون آمدند.
رضاقلی گفت: آقا، حاجی قلی بیشرف خواهرش را اذیت می كرد. با نظر بد بش نگاه می كرد، آقا.
ابوالفضل گفت: آ... آقا... تاری وردی می خواست، آقا، حاجی قلی را با دفه بكشدش، آ...
***
تاری وردی هر روز یكی دو بار به كلاس سر می زد. گاهی هم پس از تمام كردن لبوهاش می آمد و سر كلاس می نشست به درس گوش می كرد.
روزی بش گفتم: تاری وردی، شنیدم با حاجی قلی دعوات شده. می توانی به من بگویی چطور؟
تاری وردی گفت: حرف گذشته هاست، آقا. سرتان را درد می آورم.
گفتم: خیلی هم خوشم می آید كه از زبان خودت از سیر تا پیاز، شرح دعواتان را بشنوم.
بعد تاری وردی شروع به صحبت كرد و گفت: خیلی ببخش آقا، من و خواهرم از بچگی پیش حاجی قلی كار می كردیم. یعنی خواهرم پیش از من آنجا رفته بود. من زیردست او كار می كردم. او می گرفت دو تومن، من هم یك چیزی كمتر از او. دو سه سالی پیش بود. مادرم باز مریض بود. كار نمی كرد اما زمینگیر هم نبود. تو كارخانه سی تا چهل بچه ی دیگر هم بودند – حالا هم هستند – كه پنج شش استادكار داشتیم. من و خواهرم صبح می رفتیم و ظهر برمی گشتیم. و بعد از ظهر می رفتیم و عصر برمی گشتیم. خواهرم در كارخانه چادر سرش می كرد اما دیگر از كسی رو نمی گرفت. استادكارها كه جای پدر ما بودند و دیگران هم كه بچه بودند و حاجی قلی هم كه ارباب بود.
آقا، این آخرها حاجی قلی بیشرف می آمد می ایستاد بالای سر ما دو تا و هی نگاه می كرد به خواهرم و گاهی هم دستی به سر او یا من می كشید و بیخودی می خندید و رد می شد. من بد به دلم نمی آوردم كه اربابمان است و دارد محبت می كند. مدتی گذشت. یك روز پنجشنبه كه مزد هفتگی مان را می گرفتیم، یك تومن اضافه به خواهرم داد و گفت: مادرتان مریض است، این را خرج او می كنید.
بعدش تو صورت خواهرم خندید كه من هیچ خوشم نیامد. خواهرم مثل اینكه ترسیده باشد، چیزی نگفت. و ما دو تا، آقا، آمدیم پیش ننه ام. وقتی شنید حاجی قلی به خواهرم اضافه مزد داده، رفت تو فكر و گفت: دیگر بعد از این پول اضافی نمی گیرید.
از فردا من دیدم استادكارها و بچه های بزرگتر پیش خود پچ و پچ می كنند و زیرگوشی یك حرفهایی می زنند كه انگار می خواستند من و خواهرم نشنویم.
آقا! روز پنجشنبه ی دیگر آخر از همه رفتیم مزد بگیریم. حاجی خودش گفته بود كه وقتی سرش خلوت شد پیشش برویم. حاجی، آقا، پانزده هزار اضافه داد و گفت: فردا می آیم خانه تان. یك حرفهایی با ننه تان دارم.
بعد تو صورت خواهرم خندید كه من هیچ خوشم نیامد. خواهرم رنگش پرید و سرش را پایین انداخت.
می بخشی، آقا، مرا. خودت گفتی همه اش را بگویم – پانزده هزارش را طرف حاجی انداختم و گفتم: حاجی آقا، ما پول اضافی لازم نداریم. ننه ام بدش می آید.
حاجی باز خندید و گفت: خر نشو جانم. برای تو و ننه ات نیست كه بدتان بیاید یا خوشتان...
آنوقت پانزده هزار را برداشت و خواست تو دست خواهرم فرو كند كه خواهرم عقب كشید و بیرون دوید. از غیظم گریه ام می گرفت. دفه ای روی میز بود. برش داشتم و پراندمش. دفه صورتش را برید و خون آمد. حاجی فریاد زد و كمك خواست. من بیرون دویدم و دیگر نفهمیدم چی شد. به خانه آمدم. خواهرم پهلوی ننه ام كز كرده بود و گریه می كرد.
شب، آقا، كدخدا آمد. حاجی قلی از دست من شكایت كرده و نیز گفته بود كه: می خواهم باشان قوم و خویش بشوم، اگر نه پسره را می سپردم دست امنیه ها پدرش را در می آوردند. بعد كدخدا گفت حاجی مرا به خواستگاری فرستاده. آره یا نه؟
زن و بچه ی حاجی قلی حالا هم تو شهر است،‌ آقا. در چهار تا ده دیگر زن صیغه دارد. می بخشی آقا، مرا. عین یك خوك گنده است. چاق و خپله با یك ریش كوتاه سیاه و سفید، یك دست دندان مصنوعی كه چند تاش طلاست و یك تسبیح دراز در دستش. دور از شما، یك خوك گنده ی پیر و پاتال.
ننه ام به كدخدا گفت: من اگر صد تا هم دختر داشته باشم یكی را به آن پیر كفتار نمی دهم. ما دیگر هر چه دیدیم بسمان است. كدخدا، تو خودت كه میدانی اینجور آدمها نمی آیند با ما دهاتی ها قوم و خویش راست راستی بشوند...
كدخدا، آقا، گفت: آره، تو راست می گویی. حاجی قلی صیغه می خواهد. اما اگر قبول نكنی بچه ها را بیرون می كند، بعد هم دردسر امنیه هاست و اینها... این را هم بدان!
خواهرم پشت ننه ام كز كرده بود و میان هق هق گریه اش می گفت: من دیگر به كارخانه نخواهم رفت... مرا می كشد... ازش می ترسم...
صبح خواهرم سر كار نرفت. من تنها رفتم. حاجی قلی دم در ایستاده بود و تسبیح می گرداند. من ترسیدم، آقا. نزدیك نشدم. حاجی قلی كه زخم صورتش را با پارچه بسته بود گفت: پسر بیا برو، كاریت ندارم.
من ترسان ترسان نزدیك به او شدم و تا خواستم از در بگذرم مچم را گرفت و انداخت توحیاط كارخانه و با مشت و لگد افتاد به جان من. آخر خودم را رها كردم و دویدم دفه دیروزی را برداشتم. آنقدر كتكم زده بود كه آش و لاش شده بودم. فریاد زدم كه: قرمساق بیشرف، حالا بت نشان میدهم كه با كی طرفی... مرا می گویند پسر عسگر قاچاقچی...
تاری وردی نفسی تازه كرد و دوباره گفت: آقا، می خواستم همانجا بكشمش. كارگرها جمع شدند و بردندم خانه مان. من از غیظم گریه می كردم و خودم را به زمین می زدم و فحش می دادم و خون از زخم صورتم می ریخت... آخر آرام شدم.
یك بزی داشتیم. من و خواهرم به بیست تومن خریده بودیم. فروختیمش و با مختصر پولی كه ذخیره كرده بودیم یكی دو ماه گذراندیم. آخر خواهرم رفت پیش زن نان پز و من هم هر كاری پیش آمد دنبالش رفتم...
گفتم: تاری وردی، چرا خواهرت شوهر نمی كند؟
گفت: پسر زن نان پز نامزدش است. من و خواهرم داریم جهیز تهیه می كنیم كه عروسی بكنند.
***
امسال تابستان برای گردش به همان ده رفته بودم. تاری وردی را توی صحرا دیدم، با چهل پنجاه بز و گوسفند. گفتم: تاری وردی، جهیز خواهرت را آخرش جور كردی؟
گفت: آره. عروسی هم كرده... حالا هم دارم برای عروسی خودم پول جمع می كنم. آخر از وقتی خواهرم رفته خانه ی شوهر، ننه ام دست تنها مانده. یك كسی می خواهد كه زیر بالش را بگیرد و هم صحبتش بشود... بی ادبی شد. می بخشی ام، آقا.



دیدگاه ها : نظرات