زبان دوستی واژه نسیت، معناست
تو این دنیا چگونه زیستن را بیاموزیم. چون چگونه مردن را همه بلدند

زندگی نامه محمد رضا آقاسی

دوشنبه 1 اسفند 1390 02:14 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار محمد رضا اقاسی ،

چیست درویشی!

زندگی نامه محمد رضا آقاسی

آقاسی

محمدرضا آقاسی ، 24 فروردین ماه سال 1338 در تهران در خانواده‌ای مذهبی و شاعر متولد شد. وی به علت اختلاف نظر با مسئولین هنرستان تجسمی ادامه تحصیل نداد و به مدرك سیكل اكتفا كرد. آقاسی قبل از انقلاب، در سالهای 55 و 56 به عضویت انجمنهای ادبی آن زمان درآمد و بعد از انقلاب نیز از محضر اساتیدی چون مهرداد اوستا و یوسف میرشكاك استفاده نمود.

وی از سال 51 شروع به سرودن شعر نمود اما عمده اشعار وی متعلق به سالهای 68 به بعد است.

آقاسی مدتی نیز در جبهه‌های جنگ در مناطق شوش دانیال و جزیره مجنون و سه راه جفیر و شلمچه بود.از وی كه با «مثنوی بلند شیعه» در جامعه شناخته شد، اشعار زیادی در خصوص جبهه و اهل بیت بر جای مانده است.

محمد‌رضا ‌آقاسی‌ ،شاعر و مثنوی‌سرای اهل بیت عصمت‌و‌طهارت‌،در سن‌‌46 ‌سالگی‌،بامداد سه شنبه سوم خرداد ماه 84 به علت عارضه قلبی در مركز تخصصی قلب تهران دار فانی را وداع گفت.‌پیكر وی 5 خردادماه از مقابل معراج الشهدای تهران تشییع و در قطعه 25شهیدان بهشت زهرا به خاك سپرده شد.

روحش شاد

 




دیدگاه ها : نظرات


بادهای هرزه در دشت و دمن پیچیده اند

دوشنبه 1 اسفند 1390 02:13 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار محمد رضا اقاسی ،

بادهای هرزه در دشت و دمن پیچیده اند

خار و خس خود را به دامان چمن پیچیده اند

خواستم دروازه باغ ِ فدک را وا کند

دیدم اما باغبان را با رَسَن پیچیده اند

عندلیبان ناله در کنج قفس سر می دهند

باغ را درزوزه زاغ و زغن پیچیده اند

غنچه مردانگی نشکفته می ماند، مگر

کسوت تهمینه را بر تهمتن پیچیده اند

آسمان آبی شد از اظهار رحمت، از چه رو

طوطیان، پرواز خود را در سخن پیچیده اند

شهریارا چارده منزل عقوبت دیده ام

چشم ما را بر در بیت الحزن پیچیده اند

شیشه جان مرا الماسها درهم شکست

نعره مستانه ام را در کفن پیچیده اند

تیر، تابوت مرا فردا مشبک می کند

نسخه مرگ مرا همچون حسن پیچیده اند

«زهر» میدانی که با پرورده زهرا چه کرد؟

لاله را در برگ سبز نسترن پیچیده اند

آهِ نِی دانی چرا در نینوا گل می کند؟

بوریا بر نعش هفتاد و دوتن پیچیده اند

علی جان کوفیان غیرت ندارند

که فرمان تو را گردن گذارند

علی جان کوفیان خفت پذیرند

که دامان بلندت را نگیرند

علی جان، کوفیان با کیاست

جدا کردند دین را از سیاست

به نام دین سرِ دین را شکستند

دو بال مرغ آئین را شکستند

به پیشانی اگر چه پینه دارند

ز فرزند تو در دل کینه دارند

چو بنچاق فدک را پاره کردند

غزالان ِ تو را آواره کردند

شغالان، شیرها را سر بریدند

کبوتر بچـّگان را سر بریدند

محرم ماه الفت با جنون است

چراغ کوچه هایش بوی خون است

محرم حرمت خون است و خنجر

تلاطم می کند حنجربه حنجر

غم ِ زهرا مرا سوز درون داد

دم ِ حیدر به من شور جنون داد

حسین آمد به زخم دل نمک ریخت

مرا با شور عاشورا در آویخت

ز فرط تشنگی بی تاب گشتم

عطش دیدم ز خجلت آب گشتم

چه ها گویم ز مَشک تیرخورده

ز دست ساقی شمشیر خورده

به خاک افتاد مشک از دست ساقی

دو عالم پر شد از بوی اقاقی

از جنوب و غرب تا شرق و شمال

گشته ام در بین اشباح و رجال

کیست تا از مرگ من پروا کند

یا به روی غربتم در وا کند

آب می جویم ولیکن در سراب

کوفه بازار است این شهر خراب

می زنم بر گرد آتش بال بال

تا بنوشم شعله مرگ حلال

«مرگ» آغاز جهانی دیگر است

عاشقان را مرگ جانی دیگر است

آن که در خون عشق بازی می کند

تا قیامت سرفرازی می کند

ای خداوندان مُـلک عافیت

والیان مسند اشرافیت

من یقین دارم مسلمان نیستید

چون ولی را تحت فرمان نیستید

من در این آشفته بازار شما

پرده بر می دارم از کار شما

نصرت حق را چو باور داشتم

با علی دست از دهان برداشتم

آه از تزویر خلق دلق پوش

مردم گندم نمای جو فروش

آه از این، گرگهای میش خوار

وین همه مستغنی درویش خوار

یاد دارم روزگار پیش را

مردم نزدیک دوراندیش را

هر که بارش بیش سر در پیش داشت

یک گلیم کهنه ده درویش داشت

شیوه همسایگی در پیش بود

نوش در کام همه بی نیش بود

حرص مردم را اسیر خویش کرد

خلق را یکباره نادرویش کرد

خلق دلواپس تراز دیروز خویش

سرگردان از یأس هستی سوز خویش

سینه ها در آتش تشویش ها

هفت اقلیم است و نادرویش ها

موجهای خسته سر درگمی

پس چه شد حال و هوای مردمی

از چه رو مردم فریبی می کنید

با هم احساس غریبی می کنید

ای دل آشوبان زخوف و اضطراب

چرخد از خون شما، هفت آسیاب

ای شرارت پیشـِگان هرزه گرد

در کجا بودید هنگام نبرد

در کجا بودید وقتی جنگ بود

عرصه بر شیران عالم تنگ بود

ای کمند اندازها از پیش و پس

توسن سرکش نگردد رام کس

دام بر چینید ما مرغ دلیم

ماهی گرداب و دور از ساحلیم

مابه صید طور مولا رفته ایم

در پناه او به بالا رفته ایم

یوسف والا زکنعان دور کرد

چشم ظاهربین ما را کور کرد

لیک چشم باطن ما را گشود

هر چه را دیدیم جز مولا نبود

گفت فحشا در کجا آید پدید

گفتمش در کوچه های بی شهید

بی شهیدانند بی سوزو گداز

بر سر سجاده های بی نماز

بی شهیدان را غم لیلا کجاست

سوز و اشک و آه و وایلا کجاست

کوچه ما بوی مجنون می دهد

بوی اشک و آتش و خون می دهد

بوی مجنون مست می سازد مرا

در پی لیلی می اندازد مرا

نام لیلی بردم، آرامم گریخت

هفت بندم بند بند از هم گسیخت

شیعیان فرهنگ عاشورا چه شد

پرچم خون رنگ عاشورا چه شد

کیست تا پرچم به دوش خون کشد

شیعه را از خواب خوش بیرون کشد

گفت مولا کل ارض کربلا

شیعه یعنی غربت و رنج و بلا

شیعه بی درد زخم بی نمک

بس کن این یا لـَیتـَنی کـُنتُ مَعَک

کربلا غوغاست، ساز و برگ کو

ظهر عاشوراست، شور مرگ کو

کربلا گفتم کـَران را گوش نیست

ورنه از غم بلبلی خاموش نیست

بلبلان چهچه ز ماتم می زنند

روز و شب از کربلا دم می زنند

هر نظر بر غنچه ای تر می کنند

یادی از غوغای اصغر می کنند

گفت بابا بی برادر مانده ای

بی کس و بی یار و یاور مانده ای

گر تو تنهایی بگو من کیستم

اصغرم اما نه اصغر نیستم

خیز و اسماعیل را آماده کن

سجده شکری بر این سجاده کن

ای پدر حرف مرا در گوش گیر

خیز و این قنداقه در آغوش گیر

خیز و با تعجیل می دانم به بر

بر سر نعش شهیدانم ببر

تشنه ام اما نه بر آب فرات

آب می خواهم ولی آب حیات

آب در دست کمان دشمن است

تیر آن نامرد احیای من است

آتش اقیانوس را آواز داد

آخرین ققنوس را پرواز داد

خون اصغر آسمان را سیر کرد

خواب زینب را چه خوش تعبیر کرد

آه زینب سر به محمل می زند

کاروان را زخم بر دل می زند

ای پرستار پرستوهای من

مرهم زخم تکاپوهای من

ای زبان صدق و تصدیق صفا

اولین بیمار چشمت مصطفی

عصمت زهرا، عزیز مرتضی

در تو جاری رستخیز مرتضی

عصر عاشورا علم در دست توست

کرسی و لوح و قلم در دست توست

غنچه ها را گر چه پرپر کرده ام

کوله بارت را سبکتر کرده ام

ظهر عاشورا که زیر خنجرم

دست بگشا سایه افشان بر سرم

شیعه یعنی امتزاج نار و نور

شیعه یعنی راس خونین در تنور

شیعه یعنی هفت وادی اضطراب

شیعه یعنی تشنگی در شط آب

کیست این ساقی که بی دست آمدست

کز سبوی تیغ سر مست آمدست

آب گفتم سینه ها بی تاب شد

خیمه ها از آه و آتش آب شد

آب گفتم تشنگی بیداد کرد

کودکم بی تاب شد فریاد کرد

بر زبانش شعله آه و عطش

شد زتیر کین گلویش آبکش

آفتاب از روی زین افتاده است

مشک آبش بر زمین افتاده است

ای خماران را شرابی سوخته

ما عطشناکیم و آبی سوخته

بی تو در چاهیم و آهی آتشین

دردی از دور و طنابی سوخته

دوش دیدم خیمه هایی را به خواب

شعله گون در پیچ و تابی سوخته

از حرارت سوختم آبی کجاست

چشم حسرت ماند و خوابی سوخته

خشکسالی می تپد از شش جهت

آسمان دارد سحابی سوخته

ذوالجناح آمد ولیکن بی سوار

خسته با زین و رکابی سوخته

کاروان بر باد گویی می رود

غرق ماتم در نقابی سوخته

می رود تا شام در بهت غروب

بر سر ِ نی آفتاب سوخته

آفتاب شیعه از مغرب درآ

بار دیگر سر زن از غار حرا

یا محمد «لن ترانی» تا به کی

اینچنین در پرده خوانی تا به کی

از چه رو در پرتو خورشید وحی

کـُند گردیده است تیغ امر و نهی

بت پرستان ترکنازی می کنند

با کلام الله بازی می کنند

تیغ برکش تا تماشایت کنند

تا که نتوانند حاشایت کنند

پاک کن از دامن دین ننگ را

این عروسکهای رنگارنگ را

با تو در آئینه لیل و نهار

بازتاب دیگری دارد بهار

کربلا بیت الحرامی دیگر است

حاجیانش را مرامی دیگر است

نیّتش ترک سر و پا گفتن است

در پی اش تکبیر در خون خفتن است

از حرم تا قتلگه سعی صفاست

رد پای اهل بیت مصطفی ست

عید اضحی، ذبح اکبر را ببین

کعبه در خون شناور را ببین

ای جوانان بنی هاشم، چرا

بر نمی دارید تابوت مرا؟

تاک تا کِـی سَر کند در آفتاب

تا ز شاخ و برگ او جوشد شراب




دیدگاه ها : نظرات


مثنوی محمد(ص)

دوشنبه 1 اسفند 1390 02:13 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار محمد رضا اقاسی ،

مثنوی محمد(ص)

رحلت پیامبر اکرم(ص)

ز احمد تا احد یک میم فرق است

جهانی اندراین یک میم غرق است

یقینا میم احمد میم مستی ست

که سر مست از جمالش چشم هستی ست

-

زاحمد هردو عالم آبرو یافت

دمی خندید و هستی رنگ و بو یافت

اگر احمد نبود آدم کجا بود

خدا را آیه ای محکم کجا بود

چه می پرسند کاین احمد کدام است

که ذکرش لذت شرب مدام است

-

همان احمد که آوازش بهار است

دلیل خلقت لیل و نهارست

همان احمد که فرزند خلیل است

قیام بتشکنها را دلیل است

همان احمد که ستار العیوب است

دلیل راه و علام الغیوب است

-

همان احمد که جامش جام وحی است

به دستش ذوالفقار امر و نهی است

همان احمد که ختم الانبیا شد

جناب کنت و کنز مخفیا شد

همان اول که اینجا آخر آمد

همان باطن که بر ما ظاهر آمد

-

همان احمد که سرمستان سرمد

بخوانندش ابوالقاسم محــــــــــــــــــمد (ص)

محمد میم و حا ء و میم و دال است

تدارک بخش عدل و اعتدال است

محمد رحمه للعالمین است

کرامت بخش صد روح الامین است

-

محمد پاک و شفاف و زلال است

که مرات جمال ذوالفقار است

محمد تا نبوت را برانگیخت

ولایت را به کام شیعیان ریخت

ولایت باده ی غیب و شهود است

کلید مخزن سر وجود است

-

محمد با علی روز اخوت

ولایت را گره زد بر نبوت

محمد را علی آینه دارد

نخستین جلوه اش در ذوالفقار است

زندیاد محمد رضا آقاسی




دیدگاه ها : نظرات


یک قوم تو را شهید می خوانند

پنجشنبه 28 مرداد 1389 01:07 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار محمد رضا اقاسی ،

 

یک قوم تو را شهید می خوانند ... (درباره احمد متوسلیان)

کیست علی؟ حیدر دُلدُل سوار صاحب لوح و قلمُ ذوالفقار

خبر آمد خبری در راه است سرخوش آن دل که از آن آگاه است

گفت فحشا در کجا آید پدید؟ گفتمش در کوچه های بی شهید

زهرا اگر نبود محمد یتیم بود پربار نخل سبز ولایت عقیم بود

گام بردارم ولی با یاد تو سر نهم بر دامن اولاد تو

چهارده کنعانی یوسف جمال چهارده موسی به سینای کمال

به جای آنکه همه ساله تو سوی مکه روی

مشک من لبریز آب و آبروست

"زکُل ُّ مَن عَلیها فان" چه دانی؟

قلم تا وحی را بال و پر آمد نماز کاتبان سنگین تر آمد


پدر وقتی اذان میگفت غم داشت
پدر وقتی اذان میگفت غم داشت

درویش علی علی صفت گردد

پدرم گفت پدر جان زن اگر زن باشد

پدرم گفت پدر جان زن اگر زن باشد

آن شب که بتان نماز خواندند
آن شب که بتان نماز خواندند

ه جای آنکه همه ساله به مکه روی
به جای آنکه همه ساله به مکه روی



دیدگاه ها : نظرات


ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش

پنجشنبه 28 مرداد 1389 01:05 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار محمد رضا اقاسی ،

 



ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش
به خوبا سر میزنی مگه ما بدا دل نداریم

هر کسی کسی دارد یار نو رسی دارد

کیست علی حیدر دُلدُل سوار

روز و شب گویم به آوای جلی

از ذکر علی مدد گرفتیم

علی امام من است و منم غلام علی

با همه لحن خوش آواییم

چون دست خدا فشرد دستم را

به نام خداوند مردان جنگ

از ذکر علی مدد گرفتیم آن چیز که می شود گرفتیم

آن شب که بتان نماز خواندند ما را به حریم راز خواندند

دلم تنگ شهیدان است امشب

فصل عزا آمد و دل غم گرفت خیمه ی دل بوی محرم گرفت

دل من فدای دو دست اباالفضل

غنچه می بینم دلم پر می زند بوسه بر قنداق اصغر می زند

شیعه یعنی امتزاج نار و نور


حیدر کرار نیـَم، خانه نشینم ولی ...
میخوام برم امام رضا ...

علی علی مولا ...



دیدگاه ها : نظرات


چیست درویشی به جز فانی شدن

پنجشنبه 28 مرداد 1389 01:05 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار محمد رضا اقاسی ،
چیست درویشی به جز فانی شدن
در دل گرداب طوفانی شدن
موج ورزیدن به بحر کائنات
تشنه ماندن بر لب آب فرات
گر تو درویشی دمی اندیشه کن
سیره ی آل علی را پیشه کن
شاهد اقبال در آغوش کیست
کیسه ی نان و رطب بر دوش کیست
کیست آن کس کز علی یادی کند
بر یتیمان من امدادی کند
دست گیرد کودکان درد را
گرم سازد خانه های سرد را
ای جوانمردان جوانمردی چه شد
شیوه ی رندی و شبگردی چه شد
شیعگی تنها نماز و روزه نیست
آب تنها در میان کوزه نیست
کوزه را پر کن زآب معرفت
تادراو جوشد شراب معرفت
باده ی مما رزقناهم بنوش
ینفقون بنوش و در انفاق کوش
هم بنوش و هم بنوشان زین سبو
لنتنالل بر حتی تنفقوا
جستجویی کن سبوی باده را
شستشویی کن به می سجاده را
ای مسلمان زاده بعد از هر اذان
رکعتی تنها ان الفحشا بخوان
گر نمازت ناهی از منکر شود
از اذانت گوش شیطان کر شود
هر سحر دست نیایش باز کن
بی خود از خود تا خدا پرواز کن
بال مرد حق بود دست دعا
لیس للانسان الی ما سعی
حرف حق را از محقق گوش کن
از لب قرآن ناطق گوش کن
گوش کن آواز راز شاه را
صوت اوصی کم بتقوالله را
بعد از آن بشنو ونجمع امرکم
تا شوی آگاه بر اسرار خم
خم تو را سرشار مستی می کند
بی نیاز از هرچه هستی می کند
هر چه هستی جان مولا مرد باش
گر قلندر نیستی شبگرد باش
سیر کن در کوچه های بی کسی
دور کن از بی کسان دلواپسی
ای خروس بی محل آواز کن
چشم خود بر بند و بالی باز کن
شد زمین لبریز مسکین و یتیم
ما گرفتار کدامین هیاتیم
با یتیمان چاره لا تقهر بود
پاسخ سائل فلا تنهر بود
دست بردار از تکبر وزخطا
شیعه یعنی جود و انفاق و عطا
ای که هر دم دم زحیدر می زنید
بر یتیمان علی سر می زنید
بر یتیمان علی پرداختن
بهتر از هفتاد مسجد ساختن
یا علی امروز تنها مانده ایم
در هجوم اهرمن ها مانده ایم
یا علی شام غریبان را ببین
مردم سر در گریبان را ببین
گردش گردونه را بر هم بزن
زخم های کهنه را مرهم بزن
مشک ها در راه سنگین می روند
اشک ها از دیده رنگین میروند
مشکهای خسته را بر دوش گیر
اشک ها را گرم در آغوش گیر



دیدگاه ها : نظرات


ای گل نرگس ببین عشاق را

پنجشنبه 28 مرداد 1389 01:04 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار محمد رضا اقاسی ،
ای گل نرگس ببین عشاق را

چشم های خسته ی مشتاق را

ای گل نرگس چمن بی تو فسرد


سینه ی دشت ودمن بی تو فسرد

دل میان سینه پاره پاره شد

در پی تو روح ما آواره شد

ای گل نرگس جماعت خسته اند سینه سرخانت همه پر

بسته اند

ای گل نرگس نگاهت آبی است جمکران با نام تو مهتابی

است

ای گل نرگس هلا صاحب زمان

از فراقت از فراقت الامان



دیدگاه ها : نظرات




تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4