ای آرزوی مهرتو سیلابکینهها
یکشنبه 28 شهریور 1389 01:26 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار بیدل دهلوی ،
ای آرزوی مهرتو سیلابکینهها
بر هم زنکدورت سنگ آبگینهها
ملاح قدرت تو ز عکس تجلیات
راند به بحرآینهٔ دل سفینهها
آتشپرست شعلهٔ اندیشهات جگر
آیینهدار داغ هوای تو سینهها
از حیرت صفای تو خونی است منجمد
اشک روان سطر به چشم سفینهها
درکارگاه حکم تو بهرگداز سنگ
آتش برون دهد نفس آبگینهها
آنجاکه مهر عشق کند ذرهپروری
جوشد گل شرافت ذات ازکمینهها
تا پایهای ز قصر محبت نشان دهیم
چون صبح چاک دل به فلک برد زینهها
بیدل به خاکساری خود ناز میکند
ای در غبار دل ز خیالت دفینهها
دیدگاه ها : نظرات
ای موجزن بهار خیالت ز سینهها
یکشنبه 28 شهریور 1389 01:25 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار بیدل دهلوی ،
ای موجزن بهار خیالت ز سینهها
جوش پری نشسته برون ز ابگینهها
جور تهر پنبهکارگلستان داغ دل
تیغت زبان ده دهن زخم سینهها
سودایی تو با گهر تاج خسروان
جوید ز جوش آبلهٔ پا قرینهها
ازفضل ورحمت تولب رشک میگزد
بر ناخن شکستهکلید خزینهها
در خرقهٔ نیازگدایان درگهت
نازد به شوخی پر طاووس پینهها
نازکدلان باغ تو چون شبنم سحر
برروی برگگل شکنند آبگینهها
در قلزم خیال تو نتوانکنار جست
خلقی در آب آینه دارد سفینهها
دل را محبت تو همان خاکسار داشت
ویرانه را غنا نرسد از دفینهها
چوبیدل آنکه مهررخت دلنشین اوست
نقش نگین نمیشودش حرفکینهها
دیدگاه ها : نظرات
چیده است لاف خلق به چیدن ترانهها
یکشنبه 28 شهریور 1389 01:25 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار بیدل دهلوی ،
چیده است لاف خلق به چیدن ترانهها
بر خشت ذره منظر خورشید خانهها
زین بزم عالمی غم راحت به خاک برد
آب محیط رفت بهگردکرانهها
نشو نمایکشت تعلق ندامت است
جز ناله نیست ریشهٔ زنجیر دانهها
آنکسکه بگذرد ز خم زلف یارکیست
بر دل چه کوچهها که ندادند شانهها
آتش اگر زگرمی خویت نشان دهد
انگشت زینهارکشد از زبانهها
نومیدیام ستمکش خلد و جحیم نیست
آسودهام به خواب عدم زین فسانهها
پرواز بینشان مرا بال رنگ نیست
گو بیضه بشکند بهکلاه آشیانهها
کوشش به دیر وکعبهٔ تحقیق ره نبرد
آواره ماند ناوک من زین نشانهها
هر عضو من چو شمع ادبگاه نیستیست
تا نقش پا سر من واین آستانهها
آتش زدند شب و رقی را در انجمن
کردیم سیر فرصت آیینه خانهها
در دامگاه قسمت روزی مقیدیم
بیدل به بال ماگره افکند دانهها
دیدگاه ها : نظرات
ای فدای جلوهٔ مستانهات میخانهها
یکشنبه 28 شهریور 1389 01:25 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار بیدل دهلوی ،
ای فدای جلوهٔ مستانهات میخانهها
گرد سرگردیدهٔ چشمت خط پیمانهها
سوخت باهم برق بیپروایی عشق غیور
خواب چشم شمع و بالین پر پروانهها
گردباد ایجادکرد آخر به صحرای جنون
بر هوا پیچیدن موی سر دیوانهها
رازعشق ازدل برونافتاد و رسواییکشید
شد پریشانگنج تا غافل شد از ویرانهها
عاقبتدر زلف خوبان جای آرایش نماند
تختهگردید از هجوم دل دکان شانهها
تا رسد خوابی به فریاد دماغ ما چوشمع
تا سحر زین انجمن باید شنید افسانهها
جوهرکین خندهمیچیند بهسیمای حسد
نیست برهم خوردن شمشیر بیدندانهها
تاطبایع نیستمألوف،انجمنویرا نه است
ناقص افتدخوشه چونبیربط بالددانهها
خلقگرمی داشتشرم چشمپرخاشی نبود
عرصهٔ شطرنج شداز بیدریاین خانهها
نا توانی قطعکن بیدل ز ابنای زمان
آشنایکس نگردند این حیا بیگانهها
دیدگاه ها : نظرات
ای رسته زگلزارت آن نرگس جادوها
یکشنبه 28 شهریور 1389 01:25 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار بیدل دهلوی ،
ای رسته زگلزارت آن نرگس جادوها
صاد قلم تقدیر با مصرع ابروها
نتوان به دل عشاق افسون رهایی خواند
زین سلسله آزادند زنجیریگیسوها
نیرنگ طلب ما را این دربدری آموخت
قمری به سر سرو است آوارهٔکوکوها
برغنچه ستمها رفت تاگل چمنآرا شد
ازگردشکست دل رنگیست براین روها
صید دوجهان ازعدل درپنجهٔ اقبال است
پرواز نمیخواهد شاهین ترازوها
تا لفظ نگردد فاش معنی نشود عریان
بیپردگی رنگ است اشفتگی بوها
خست زکرمکیشان ظلم است به درویشان
برسبزه دم تیغ است لبخشکی این جوها
ما سجدهسرشتان راجز عجز پناهی نیست
امید رسا داریم چون سر به ته موها
هرکس ز نظرهاجست از خاک برون ننشست
واماندة این صحراست گرد رم آهوها
این عالماندوهاست یارانطرب اینجانیست
جمعیت اگر خواهی پیشانی و زانوها
قانع صفتان بیدل بر مائدة قسمت
چون موجگهر بالند از خوردن پهلوها
دیدگاه ها : نظرات
وفاق تخم ثباتی نکاشت در دل و دینها
یکشنبه 28 شهریور 1389 01:24 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار بیدل دهلوی ،
وفاق تخم ثباتی نکاشت در دل و دینها
بهحکم یأس دمیدیم از این فسرده زمینها
چو غنچه در پس زانوی انتظار جدایی
نشسته در چمن ما هزار رنگکمینها
در این زمانه سر نخوتیکشیده به هرسو
ز نقشخانهٔ پا در هوای چنبر زینها
غم معاش به تاراج حسن تاخته چندان
که لاغری ز میان رفته فربهی ز سرینها
نم مروتی ازخلق اگررسد به خیالت
چکیدهگیر به خاک از فشار چین جبینها
نظر نکرده به دل مگذر ای بهار تعین
تغافل از چه به صیقل زنند آینهبینها
حضورعبرتواسباب راحتاینچهخیالاست
مژه نبسته به خواب است چشم سایهنشینها
به نام شهرت اقبال زندگی نفروشی
که زهر در بن دندان نهفتهاند نگینها
نفسگداخت خجالت به خاک خفت قناعت
ولی چه سود علاج غرض نمیشود اینها
تظلم دم پیریکجا برم من بیدل
رسید مو بهسپیدیکشید پوست بهچینها
دیدگاه ها : نظرات
درفکر حق و باطل خوردیم عبث خونها
یکشنبه 28 شهریور 1389 01:23 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار بیدل دهلوی ،
درفکر حق و باطل خوردیم عبث خونها
این صنعت الفاظ است یاشوخی مضمونها
بر هرچه نظرکردیمکیفیت عبرت داشت
گردون زکجا واکرد دکانچهٔ معجونها
نظمگهرمعنی چون نثرفراهم نیست
از بسکه جنون انگیخت بیربطی موزونها
در خلق ادبورزی خاصیت افلاس است
فقر اینهمه سامانکرد موسایی و قارونها
بر نیم درم حاجت صد فاتحه باید خواند
هرجا در جودی بود شد مرقد مدفونها
جزکنج مزار امروزکس دادرس کس نیست
انسان چهکند بااین خرس وسگ و میمونها
تدبیر تکلف چند بر عالم آزادی
معموره قیامت کرد در دامن هامونها
تا بینفسی شوید آلودگی هستی
چون صبح بهگردون رفتجوشکف صابونها
غواصی این دریا بر ضبط نفس ختم است
در شکل حباباینجاست خمهاو فلاطونها
از عشق چهمیگویی، ازحسن چهمیپرسی
مجنون همه لیلیگیر، لیلی همه مجنونها
بیدل خبر خلوت از حلقهٔ در جستم
گفت آنچه درون دارد پیداست ز بیرونها
دیدگاه ها : نظرات
تعداد کل صفحات : 42 1 2 3 4 5 6 7 ...