شیوانا37
یکشنبه 31 مرداد 1389 01:07 ق.ظ
ارسال شده در: نصایح شیوانا ،
داشتند به شدت آزرده بود. به همین خاطر روزی با خشم نزد شیوانا آمد و با لحن توهین آمیزی خطاب به شیوانا گفت: آهای پیر معرفت! من با خودم یکی از رعیت هایم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق می زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافی می کنی.
شیوانا سر بلند کرد و نیم نگاهی به رعیت انداخت و سنگی از روی زمین برداشت و آن را در یک کفه ترازوی مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائین رفت و کفه دیگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقی محکم بر پای رعیت وارد ساخت. فریاد رعیت شلاق خورده به آسمان رفت. هیچکس جرات اعتراض به فامیل امپراطور را نداشت و در نتیجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را دید لبخندی زد و گفت: پس قبول داری که همه درس های تو بیهوده و بی ارزش است!
هنوز سخنان مرد به پایان نرسیده بود که فریادی از بین همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمین سقوط کرده بود و پای راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسیمه به سوی پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سریعاً به سراغ طبیب بروند.
در فاصله زمانی رسیدن طبیب، مرد ثروتمند به سوی شیوانا نیم نگاهی انداخت و با کمال حیرت دید که رعیت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوی شیوانا رساند و سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائین آمده، بالا رفت و کفه دیگر به سمت زمین آمد. می گویند آن مرد ثروتمند دیگر به مدرسه شیوانا قدم نگذاشت.
کفه ترازوی شما در ترازوی عدل الهی چگونه است؟!
دیدگاه ها : نظرات
شیوانا36
یکشنبه 31 مرداد 1389 01:07 ق.ظ
ارسال شده در: نصایح شیوانا ،
مرد و زنی نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بد رفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد.
مرد گفت :" من همیشه سعی کرده ام در زندگی به خداوند معتقد باشم . همسرم هم همین طور! اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی
بی اعتنا هستند و آبروی مارا در دهکده برده اند . چرا با وجودی که هم من و هم همسرم به خالق کاینات معتقدیم دچار این مشکل شده ایم ؟ "
شیوانا از آنها پرسید : " ساختمان خانه خود را برایم تشریح کنید !"
مرد با تعجب جواب داد : " این چه ربطی به موضوع دارد ؟ حیاط بزرگ است و دیوارهای کوتاهی دارد . یک ساختمان بزرگ وسط آن قرار گرفته که داخل
آن اتاق های بزرگ با پنجره های بزرگ ، اثاثیه درون ساختمان هم بسیار کامل است . در گوشه حیاط هم انبار بزرگی داریم ، آن سوی حیاط هم
آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است !"
شیوانا پرسید :" درون این خانه بزرگ چه قدر خدا دارید ؟! "
زن با تعجب پرسید :"منظورتان چیست ! مگر می توان درون خانه خدا داشت؟!"
شیوانا گفت :" بله ! فقط اعتقاد داشتن کافی نیست ! باید خدا را در کل زندگی پخش کرد و در هر بخش از زندگی و فکر و کارمان سهم خدا را هم در
نظر بگیریم. برایم بگویید در هر اتاق چه قدر جا برای کارهای خدایی کنار گذاشته اید ؟ آیا تا به حال در آن منزل برای فقیران مراسمی برگزار کرده اید ؟
آیا از آن آشپزخانه برای پختن غذا برای در راه مانده ها و تهی دستان استفاده ای شده است ؟ آیا پرده ای که به پنجره های آویخته اید نقشی خدایی
بر آنها وجود دارد ؟ بروید و ببینید چه قدر در زندگی خودتان خدا را پخش کرده اید و رد پای خدا را در کجاها ی منزلتان می توانید پیدا کنید . اگر چهار فرزند
شما به بیراهه کشانده شده اند ، این نشان این نشان آنست که درآن منزل،حضور خدا را کم دارید . اعتقادی را که مدعی آن هستید به صورت عملی
مرد و زنی نزد شیوانا آمدند و از او خواستند برای بد رفتاری فرزندانشان توجیهی بیاورد.
مرد گفت :" من همیشه سعی کرده ام در زندگی به خداوند معتقد باشم . همسرم هم همین طور! اما چهار فرزندم نسبت به رعایت مسایل اخلاقی
بی اعتنا هستند و آبروی مارا در دهکده برده اند . چرا با وجودی که هم من و هم همسرم به خالق کاینات معتقدیم دچار این مشکل شده ایم ؟ "
شیوانا از آنها پرسید : " ساختمان خانه خود را برایم تشریح کنید !"
مرد با تعجب جواب داد : " این چه ربطی به موضوع دارد ؟ حیاط بزرگ است و دیوارهای کوتاهی دارد . یک ساختمان بزرگ وسط آن قرار گرفته که داخل
آن اتاق های بزرگ با پنجره های بزرگ ، اثاثیه درون ساختمان هم بسیار کامل است . در گوشه حیاط هم انبار بزرگی داریم ، آن سوی حیاط هم
آشپزخانه و حمام و توالت قرار گرفته است !"
شیوانا پرسید :" درون این خانه بزرگ چه قدر خدا دارید ؟! "
زن با تعجب پرسید :"منظورتان چیست ! مگر می توان درون خانه خدا داشت؟!"
شیوانا گفت :" بله ! فقط اعتقاد داشتن کافی نیست ! باید خدا را در کل زندگی پخش کرد و در هر بخش از زندگی و فکر و کارمان سهم خدا را هم در
نظر بگیریم. برایم بگویید در هر اتاق چه قدر جا برای کارهای خدایی کنار گذاشته اید ؟ آیا تا به حال در آن منزل برای فقیران مراسمی برگزار کرده اید ؟
آیا از آن آشپزخانه برای پختن غذا برای در راه مانده ها و تهی دستان استفاده ای شده است ؟ آیا پرده ای که به پنجره های آویخته اید نقشی خدایی
بر آنها وجود دارد ؟ بروید و ببینید چه قدر در زندگی خودتان خدا را پخش کرده اید و رد پای خدا را در کجاها ی منزلتان می توانید پیدا کنید . اگر چهار فرزند
شما به بیراهه کشانده شده اند ، این نشان این نشان آنست که درآن منزل،حضور خدا را کم دارید . اعتقادی را که مدعی آن هستید به صورت عملی
در زندگی تان پخش کنید ، خواهید دید که نه تنها فرزندان تان بلکه بسیاری از جوانان و پیروان اطراف شما هم به راه راست کشانده خواهند شد ."
در زندگی تان پخش کنید ، خواهید دید که نه تنها فرزندان تان بلکه بسیاری از جوانان و پیروان اطراف شما هم به راه راست کشانده خواهند شد ."
دیدگاه ها : نظرات
شیوانا35
یکشنبه 31 مرداد 1389 01:06 ق.ظ
ارسال شده در: نصایح شیوانا ،
شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد.
زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: "ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگری برود .من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد، برادرانم را صدا زدم و با کمک آن ها او را از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم. با رفتن او، بقیه هم وقتی فهمیدند وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آن ها نیاز داشتیم. ای کاش همه انسان ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!"
شیوانا تبسمی کرد وگفت: "حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا این ها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه! همین."
شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود. در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: "یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گرد هم سوخته بود!"
دیدگاه ها : نظرات
شیوانا34
یکشنبه 31 مرداد 1389 01:06 ق.ظ
ارسال شده در: نصایح شیوانا ،
یکی از دوستان شیوانا دو دختر جوان داشت که از زیبایی بهره چندانی نبرده بودند ، دوست شیوانا روزی دخترانش را نزد او فرستاد و به شیوانا گفت که می ترسد دخترانش به خاطر معمولی بودن تا آخر عمر مجرد بمانند و کسی سراغشان نیاید به همین خاطر از شیوانا خواست تا دخترانش را نصیحتی کند شاید با عمل کردن به نصایح شیوانا دختران بتوانند مرد مناسبی برای زندگی خود پیدا کنند .
شیوانا متوجه شد که با وجودی که چهره هر دو دختر عادی و معمولی است اما یکی از آن ها دندان هایی بسیار تمیز و سفید و مرتب دارد . به همین خاطر تبسمی کرد و خطاب به دختر دیگر گفت : تو هم سعی کن مثل خواهرت مواظب دندان ها و نظافت همین بدنی که داری باشی، نگران نباشید حتما کسی سراغتان می آید .
چند ماه بعد دو خواستگار که هر دو برادر بودند برای دختران پیدا شد و شیوانا برای مراسم عروسی دعوت شد . در طول مراسم دوست شیوانا از او پرسید :آخر دندان های سفید که دلیل تمایل یک شخص برای همسر گزینی نمی شود ؟
شیوانا سری تکان داد و گفت : بیا از خود دامادها بپرسیم !سپس به سراغ دامادها رفتند و دلیل واقعی تمایل آن ها برای ازدواج با این دو دختر را پرسیدند . یکی از آن ها گفت : امثال این دختران در این منطقه زیاد بود ، اما دندان های سفید و تمیز و مرتب آن ها حکایت از نوعی وسواس و حساسیت و جدیت و پافشاری در حفظ چیزی با ارزش و رعایت کردن صدها قاعده برای محافظت از بخشی اساسی از بدن یعنی دندان دارد .
خوب وقتی کسی بتواند در یک بخش زندگی اش تمام قواعد بازی درست را بداند می تواند با آگاهی این قواعد را در بخش های دیگر زندگی اش هم به کار گیرد،دندان های سفید فقط شاهدی بودند بر این که نو عروسان ما قواعد زندگی درست را بلدند . همین برای ما کفایت می کرد .
دیدگاه ها : نظرات
شیوانا33
یکشنبه 31 مرداد 1389 01:05 ق.ظ
ارسال شده در: نصایح شیوانا ،
شیوانا از روستایی می گذشت . به دو کشاورز بر خورد می کند . هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد ... شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟
می گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است ... شیوانا می فرماید برو که هستی شنواست و اگر هین خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری .... رو به دهقان دوم می کند که تو چه ؟
او می گوید من خواهان تمام لذت دنیایم ! شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید .
سالها می گذرد...... روزی شیوانا با پیروانش از شهری می گذشت که خان آن شهر به استقبال می آید که ای شیوانای بزرگ ... دعای تو کارساز بود چرا که من امروز خان این دیارم و خدم وحشمی دارم چنین و چنان ...
شیوانا گفت : هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست ... خان می گوید : اما آن یکی دهقان چه ... او در خرابه ای نزدیک قبرستان مست و لا یعقل به زندگی در حالت دایم الخمری گرفتار است ...
شیوانا گفت : او تمام لذت های دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام لذتهاست است.....
دیدگاه ها : نظرات
شیوانا32
یکشنبه 31 مرداد 1389 01:05 ق.ظ
ارسال شده در: نصایح شیوانا ،
آن دیگری هم چنین خواهد شد!
مردی جوان نزد شیوانا آمد و به او گفت كه از همسرش به خاطر شیطنت هایش راضی نیست! و می خواهد از او جدا شود و همسر دیگری اختیار كند! چرا كه او افسر گارد امپراتور است و باید همسر و فرزندانش وقار خاصی داشته باشند ، اما همسر جوانش بی پروا و جسور است و در مقابل خانواده های افسران دیگر ، سبك رفتار می كند.
شیوانا تبسمی كرد و گفت:" آیا او قبلا هم چنین بوده است!؟"
مرد جوان پاسخ داد:" نه به این اندازه ! شدت شیطنتش در منزل من بیشتر شده است!"
شیوانا گفت:" بی فایده است. تو با هر زن دیگر هم كه ازدواج كنی ! مدتی بعد رفتار و حركات و سكنات همین زن اول تو به همسر بعدی ات سرایت می كند! چرا كه این تو هستی كه رگ شیطنت را در رفتار همسرت تقویت می كنی!"
مرد جوان با تعجب پرسید:" یعنی می گوئید نفر بعد هم چنین خواهد شد!؟" شیوانا سری تكان داد و گفت: آری ! در وجود همه انسان ها رگه های شیطنت و پاكدامنی و وقار و سبك مغزی وجود دارد. این همراهان هستند كه تعیین می كنند كدام رگه تحریك و فعال شود. تو هر همسری اختیار كنی همین رگه را در او فعال خواهی كرد. چرا كه تو چنین می پسندی ! تو ارزش ها و خواسته های خود را تغییر بده همسرت نیز چنان خواهد شد.
آنگاه شیوانا تبسمی كرد و از افسر جوان پرسید:" و مگر نه اینكه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همین جسارت و بی پروایی اش پسندیدی و شیفته اش شدی!؟"
افسر جوان با تبسمی كمرنگ سرش را از شرم به زیر انداخت و دیگر هیچ نگفت.
دیدگاه ها : نظرات
شیوانا31
یکشنبه 31 مرداد 1389 01:04 ق.ظ
ارسال شده در: نصایح شیوانا ،
زیبایی شرط نیست!!!
یکی از شاگردان شیوانا غمگین و افسرده کنار جویبار نشسته بود و با چوب به سطح آب می زد. شیوانا کنارش نشست و احوالش را پرسید. پسر جوان گفت:” به دختری علاقه مند شده ام که صاحب جمال است و معصوم و با شرم. اما همان طوری که می بینید من بهره ای از زیبایی نبرده ام و پسران زیادی در این دهکده هستند که از من زیباترند. به همین خاطر خوب می دانم که هرگز جرات نخواهم کرد عشقم را به او ابراز کنم و باید به خاطر زیبا نبودن او را فراموش کنم!”
شیوانا دستی به شانه جوان زد و گفت:” این احساس دلتنگی که در نگاه و دل و صدایت موج می زند، اسمش شور و عشق و دلدادگی است. می بینی که عشق، بدون توجه به چهره و جمال به قول خودت نه چندان زیبا، قلب تو را تصاحب کرده و این یعنی برای عاشق شدن حتما لازم نیست که فرد زیبا باشد. برای عاشق بودن و عاشق ماندن هم همین طور.
زیبایی فقط به درد نگاه اول می خورد تا توجه را به سمت خود جلب کند. وقتی نگاه در نگاه تلاقی کرد و جرقه عشقی ظاهر نشد، آن رخ زیبا دیگر به درد نمی خورد. اما نگاه تو با یک هم نگاهی به شعله عشقی پرشور تبدیل شده و این نشانه خوبی است. من جای تو بودم به جای کلنجار رفتن با خودم و چوب بر آب زدن، گلی می چیدم و به خواستگاری یار می رفتم. فقط همیشه به خاطر بسپار که در مرام عاشقی، زیبایی شرط نیست. عشق با خودش زیبایی را می آورد و همه چیز را زیبا می سازد.”
دیدگاه ها : نظرات
تعداد کل صفحات : 6 1 2 3 4 5 6