زبان دوستی واژه نسیت، معناست
تو این دنیا چگونه زیستن را بیاموزیم. چون چگونه مردن را همه بلدند

مرغ معما

شنبه 6 شهریور 1389 07:57 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار سهراب سپهری ،
مرغ معما


دیر زمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.
نیست هم اهنگ او صدایی،رنگی.
چون من در این دیار،تنها،تنهاست.

گرچه درونش همیشه پر زهیاهوست،
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،
بام و در این سرای می رود از هوش.

راه قرو بسته گرچه مرغ به اوا
قالب خاموش او صدایی گویاست.
میگذرد لحظه ها به چشمش بیدار،
پیکر او لیک سایه – روشن رویاست.

رسته ز بالا و پست بال و پر او.
زندگی دور مانده:موج سرابی.
سایه اش افسرده بر درازی دیوار.
پرده دیوار و سایه:پرده خوابی.

خیره نگاهش به طرح های خیالی.
انچه در ان چشم هاست نقش هوس نیست.
دارد خاموشی اش چو با من پیوند،
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.

ره به درون می برد حکایت این مرغ:
انچه نیاید به دل، خیال فریب است.
دارد با شهر های گم شده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است.



دیدگاه ها : نظرات


رو به غروب

شنبه 6 شهریور 1389 07:57 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار سهراب سپهری ،
رو به غروب


ریخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
کوه خاموش است.
می خروشد رود.
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود.

سایه امیخته با سایه.
سنگ با سنگ گرفته پیوند.
روز فرسوده به ره می گذرد.
جلوه گر امده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند.

جغد بر کنگره ها میخواند.
لاشخورها، سنگین،
از هوا،تک تک،ایند فرود:
لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش،
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود.

تیرگی می اید.
دشت می گیرد ارام.
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام.

شاخه ها افسرده است.
سنگها پژمرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیامیخته با رنگ غروب.
می ترواد ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.



دیدگاه ها : نظرات


غمی غمناک

شنبه 6 شهریور 1389 07:56 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار سهراب سپهری ،
غمی غمناک


شب سردی است،و من افسرده.
راه دوری است،و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.

میکنم ،تنها،از جاده عبور:
دور ماندند ز من امها.
سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر امد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر،سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر ارم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به باران ریزم؟
صخره ای کو که بدان اویزم؟

مثل این که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ،لیک،غمی غمناک است.



دیدگاه ها : نظرات


خراب

شنبه 6 شهریور 1389 07:56 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار سهراب سپهری ،
خراب


فرسوده پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد اخر که:زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود.

دل را به رنج هجر سپردم،ولی چه سود،
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود.

چشمم نخورد اب از این عمر پر شکست:
این خانه را تمامی پی روی اب بود.

پایم خلید خار بیابان.
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه.
لیکن کسی، ز راه مددکاری،
دستم اگر گرفت،فریب سراب بود.

خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید:
کندی نهفته داشت شب رنج من به دل،
اما به کار روز نشاطم شتاب بود.

ابادی ام ملول شد از صحبت زوال.
بانگ سرور در دلم افسرد،کز نخست
تصویر جغد زیب تن این خراب بود.



دیدگاه ها : نظرات


جان گرفته

شنبه 6 شهریور 1389 07:56 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار سهراب سپهری ،
جان گرفته




از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب:
مرده ای را جان به رگها ریخت،
پا شد ز جا در میان سایه و روشن،
بانگ زد بر من: مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده؟
لیک پندار تو بیهوده است:
پیکر من مرگ را از خویش می راند.
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ الوده است.
من به هر فرصتی که یابم بر تو می تازم.
شادی ات را با عذاب الوده می سازم.
با خیالت میدهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت امیزد،
در تپش هایش فرو ریزد.
نقش های رفته را باز ارد با خود غبار الود.

مرده لب بر بسته بود.
چشم می لغزید بر یک طرح شوم.
میترواد از تن من درد.
نغمه می اورد بر مغزم هجوم.


دیدگاه ها : نظرات


دلسرد

شنبه 6 شهریور 1389 07:54 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار سهراب سپهری ،
دلسرد





قصه ام دیگر زنگار گرفت:
با نفس های شبم پیوندی است.
پرتویی لغزد اگر بر لب او،
گویم دل:هوس لبخندی است.

خیره چشمانش با من میگوید:
کو چراغی که فروزد دل ما؟
هر که افسرده به جان،با من گفت:
اتشی کو که بسوزد دل ما؟

خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر امد اسانش برد.

باد نمناک زمان میگذرد،
رنگ میریزد از پیکر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سرما.

گاه میلرزد باروی سکوت:
غول ها سربه زمین می سایند.
پای در پیش مبادا بنهید،
چشم ها در ره شب می پایند!

تکیه گاهم اگر امشب لرزید،
بایدم دست به دیوار گرفت.
با نفس های شبم پیوندی است:
قصه ام دیگر زنگار گرفت.



دیدگاه ها : نظرات


نایاب

شنبه 6 شهریور 1389 07:46 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار سهراب سپهری ،
نایاب


شب ایستاده است.
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجره من.
سر تا به پای پرسش،اما
اندیشناک مانده و. خاموش:
شاید
از هیچ سو جواب نیاید.

دیری است مانده یک جسد سرد
در خلوت کبود اتاقم.
هر عضو ان از عضو دگر دور مانده است؛
گویی که قطعه ,قطعه دیگر را
از خویش رانده است.
از یاد رفته در تن او وحدت.
بر چهره اش که حیرت ماسیده روی ان
سه حفره کبود که خالی است
از تابش زمان.
بویی فساد پرور و زهر الود
تا مرزهای دور خیالم دویده است.
نقش زوال را
بر هر چه هست،روشن و خوانا کشیده شده است.
در اضطراب لحظه زنگار خورده ای
که روزهای رفته در ان بود ناپدید،
با ناخن این جسد را
از هم شکافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان ان
اما از انچه در پی ان بودم
رنگی نیافتم .

شب ایستاده است.
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجره من.
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال.
بسته است نقش بر تن لبهایش
تصویر یک سوال.


دیدگاه ها : نظرات




تعداد کل صفحات : 20 1 2 3 4 5 6 7 ...