زبان دوستی واژه نسیت، معناست
تو این دنیا چگونه زیستن را بیاموزیم. چون چگونه مردن را همه بلدند

زیباترین نامه عاشقانه جك لندن

دوشنبه 1 شهریور 1389 01:43 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: نامه های عاشقانه ،
زیباترین نامه عاشقانه جك لندن

جك لندن (1916 - 1876) یكی از پرطرفدارترین نویسندگان و قهرمانان محبوب آمریكا بود. مشاغل گوناگونی را امتحان كرد و هرگز از ماجراجویی روی گردان نبود. با وجود اینكه متاهل بود، خیلی زود با آنا استرونسكی كه او هم نویسنده بود رابطه عاشقانه برقرار كرد. این ماجرا نهایتا به طلاق او از همسرش ختم شد. شگفت اینكه كه لندن مصرانه چنین ابراز می كرد كه به عشق اعتقادی ندارد؛ اما این نامه نشانه هایی از عشق را در وجود او آشكار می سازد.


*****
آنای عزیزم

آیا من گفتم كه می توان انسان ها را در گروه هایی طبقه بندی كرد؟ خب اگر من هم گفته باشم بگذار آن را اصلاح كنم. این گفته در مورد همه انسان ها صدق نمی كند. تو را از خاطر برده بودم برای تو نمی توانم جایگاهی در این طبقه بندی پیدا كنم. تو را نمی توانم درك كنم.


ممكن است لاف بزنم كه از هر ده نفر، در شرایط خاص. می توانم واكنش نه نفر را پیش بینی كنم یا اینكه از هر ده نفر از روی گفتارها و رفتارها تپش قلب نه نفر را تشخیص دهم. اما به دهمین نفر كه می رسم ناامید می شوم. فهم واكنش و احساس او فراتر از توان من است. تو آن نفر دهم هستی.

آیا هرگز دو روح گنگ، ناهمگون تر از ما به هم پیوند خورده اند؟! البته شاید احساس كنیم نقاط مشتركی داریم. اغلب چنین احساسی داری و هنگامی كه نقطه مشتركی با هم نداریم باز هم یكدیگر را می فهمیم و در عین حال زبان مشتركی نداریم. كلمات مناسب به ذهن ما نمی رسد و زبان ما نامعلوم است. خدا حتما به لال بازی ما می خندد...

تنها پرتو عقلی كه در كل این ماجرا دیده می شود این است كه هر دوی ما طبعی عالی داریم. اینقدر عالی كه همدیگر را درك كنیم.


آری، اغلب همدیگر را درك می كنیم اما بسیار مبهم و تاریك. ماند ارواح كه هرگاه در وجودشان شك كنیم، پیش چشم ما مایان می وند و حقیقت خود را بر ما نمایان می سازند. با این وجود خودم به آنچه گفتم اعتقاد ندارم (!) چرا كه تو همان دهمین نفری كه نمی توانم حركات یا احساساتش را پیش بینی كنم.

آیا نامفهوم حرف می زنم؟ نمی دانم. به گمانم كه این طور است. نمی توانم آن زبان مشترك را پیدا كنم. آری ما طبیعتا عالی هستیم. این همان چیزی است كه ارتباط ما را اصولا امكان پذیر ساخته است.


در هر دوی ما جرقه ای از حقایق جهانی وجود دارد كه ما را به سوی هم می كشاند با این وجود بسیار با هم فرق داریم.

می پرسی چرا وقتی به شوق می آیی به تو لبخند می زنم؟ این لبخند قابل چشم پوشی است... نه؟ بیشتر از سر حسادت لبخند می زنم. من بیست و پنج سال امیالم را سركوب كرده ام. یاد گرفته ام به شوق نیایم و این درسی است كه به سختی فراموش می شود. د


ارم این درس را فراموش می كنم اما این كار به كندی صورت می گیرد. خیلی كه خوشبین باشم فكر نمی كنم تا دم مرگ تمام یا قسمت اعظم آن را به فراموشی بسپارم.

اكنون كه در حال آموختم درس جدیدی هستم، می توانم به خاطر چیزهای كوچك به وجد بیایم اما به خاطر آنچه از من است و چیزهای پنهانی كه فقط و فقط مال من است نمی توانم به شوق بیایم، می توانم.


آیا می توانم منظورم را به طور قابل فهم بیان كنم؟ آیا صدای مرا می شونی؟ گمان نمب كنم. بعضی آدم ها خودنما هستند. من سرآمد آنها هستم.




دیدگاه ها : نظرات


نامه های جبران خلیل جبران به ماری هسکل

دوشنبه 1 شهریور 1389 01:43 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: نامه های عاشقانه ،
نامه های جبران خلیل جبران به ماری هسکل

امروز قلبم ارام است، و آرامش و شادی جایگزین دل نگرانی های همیشگی ام شده. دیشب، عیسی را در خواب دیدم.

همهن چهره ی مهربان، آن چشم های درشت سیاه كه شعله ور می نماید و به جلو خیره اند، آن پاهای خاك آلود، آن صندل های فرسوده. و حضور نیرومند روحش، با آرامش آنان كه می دانند چگونه باید به زندگی راست بنگرند، بر همه چیز مستولی می شود.


آه ماری عزیزم، برای چه نمی توانم هر شب خواب عیسی را ببینم؟ برای چه نمی توان با همان آرامشی به زندگی ام بنگرم كه او می تواند در یك رؤیا به من منتقل كند؟ چرا نمی توام روی این زمین، با هیچ كس دیدار كنم كه بتواند همچون او، چنین ساده و چنین مهربان باشد؟




دیدگاه ها : نظرات


نامه عاشقانه رابرت شومان به كلارا

دوشنبه 1 شهریور 1389 01:42 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: نامه های عاشقانه ،
نامه عاشقانه رابرت شومان به كلارا

رابرت شومان آهنگ ساز و پیانیست قرن هفدهم آلمان به خاطر اپراهای جاودانی و قطعاتی كه برای پیانو نوشته مشهور است. وی هنگامی كه تحت تعلیم فردریك ویك درس های اولیه نواختن پیانو را فرا می گرفت عاشق دختر او كلارا شد. كلارا خود در نواختن پیانو استاد بود و پدر به شدت با این ازدواج مخالفت می كرد. اما رابرت كه اصرار بر ازدواج داشت برای كسب رضایت قانونی به دادگاه مراجعه كرد. عشق او سرانجام در محكمه پیروز شد و به زودی با كلارا ازدواج كرد.

كلارا،

نمی دانی چقدر نامه های قبلی تو مرا خوشحال كرد. آنهایی كه از شب كریسمس به بعد برایم نوشتی. باید تو را با دوست داشتنی ترین صفات صدا بزنم اما كلمه ی دوست داشتنی تر از كلمه ساده "عزیزم" پیدا نمی كنم. اما نكته در طرز بیان آن است. عزیزم هنگامی كه فكر می كنم تو از آن من هستی اشك شوق از چشمانم جاری می شود و اغلب از خودم می پرسم كه آیا شایستگی تو را دارم؟

ممكن است تصور شد كه سینه و ذهن هیچ انسانی تحمل ندارد كه تمام چیزهایی را كه در یك روز اتفاق می افتد در خود جای دهد. این هزاران فكر، آرزو، غصه، امید و شادی از كجا می آید؟ هر روز بدون استثنا این جریان ادامه دارد. اما دیروز و روز قبل از آن چقدر خوشحال بودم! از درون نامه های تو چه روح شرافتمند و چه ایمان و چه عشق سرشاری به بیرون می تابید!

كلارای من، به خاطر عشق تو حاضرم هر كاری بكنم. سلحشوران قدیم حال و روزشان بهتر از ما بود، می توانستند برای رسیدن به عشق خود از آتش بگذرند یا اژدها بكشند. اما امروزه مجبوریم به آزمون های معمولی مثل كمتر سیگار كشیدن و امثال آن اكتفا كنیم. با این وجود چه سلحشور و چه غیر سلحشور می توانیم عاشق شویم و بدین ترتیب مثل همیشه، این دوره و زمانه است كه تغییر می كند ولی دل انسان ها نه...

نمی توانی تصور كنی كه نامه تو چقد بتعث قوت قلب من شده است... تو محشری! و من دلایل بسیاری دارم كه به تو افتخار كنم ولی تو در مورد من نمی توانی چنین حرفی بزنی.

تصمیم خودم را گرفته ام كه تمام آرزوهایت را در چهره ات بخوانم. بنابراین بدون اینكه حرفی بزنی می دانم كه فكر می كنی رابرت تو آدم خوبی است، كاملا از آن توست و تو را بسیار بیشتر از آنچه كلمات بیان كنند دوست دارد.

در آینده شادی كه پیش رو داریم دلایل كافی خواهی داشت كه اینگونه فكر كنی. هنوز تو را با آن كلاه كوچكی كه در آخرین شب روی سرت گذاشته بودی می بینم.

هنوز می شنوم چطور مرا صدا می زدی : "عزیزم". كلارا من از تمام گفته های تو هیچ چیز دیگر به جز آن كلمه را نشنیدم. به خاطر می آوری؟ اما در لباس های فراموش نشدنی دیگری هم تو را می بینم. یك بار با لباس مشكی با امیلیا لیست به تئاتر می رفتی در آن وقتی كه از هم جدا بودیم، می دانم كه فراموش نكرده ای. برای من كاملا زنده و روشن است.

بار دیگر در توماس گاشن قدم می زدی و چتر روی سرت گرفته بودی و به ناچار از من روی گرداندی. یك بار دیگر هم در حالی كه بعد از یك كنسرت كلاهت را روی سرت می گذاشتی چشمانمان به طور اتفاقی به هم افتاد و دیدم كه چشمانت پر از عشقی قدیمی و تغییر ناپذیر است.

تو را با اشكل و لباس های مختلف پیش چشم می آور. همان طور كه تو را دیده ام. زیاد به نو تگاه نكردم اما تو مرا بی اندازه افسون كردی... آه هرگز نمی توانم آن گونه كه شایسته است تو را به خاطر خودت و به خاطر عشقی كه نسبت به من داری و من هیچ سزاوار آن نیستم، ستایش كنم.



دیدگاه ها : نظرات


نامهی نیما

دوشنبه 1 شهریور 1389 01:41 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: نامه های عاشقانه ،
به عالیه نجیب و عزیزم
می‌پرسی با کسالت و بی خوابی شب چه طور به سر می‌برم؟ مثل شمع: همین که صبح می‌رسد خاموش می‌شوم و با وجود این، استعداد روشن شدن دوباره در من مهیا است.
بالعکس دیشب را خوب خوابیده‌ام. ولی خواب را برای بی‌خوابی دوست می‌دارم. دوباره حاضرم. من هرگز این راحت را به آنچه در ظاهر ناراحتی به نظر می‌آید ترجیح نخواهم داد. در آن راحتی دست تو در دست من است و در این راحتی... آه! شیطان هم به شاعر دست نمی‌دهد، مگر این که در این تاریکی شب، خیالات هراسناک و زمان‌های ممتد ناامیدی را به او تلقین کند.
بارها تلقین کرده است: تصدیق می‌کنم سالهای مدید به اغتشاش طلبی و شرارت در بسطی زمین پرواز کرده‌ام. مثل عقاب، بالای کوه‌ها متواری گشته ام، مثل دریا، عریان و منقلب بوده ام. بدی طینت مخلوق، خون قلبم را روی دستم می‌ریخت. پس با خوب به بدی و با بد به خوبی رفتار کرده ام، کم کم صفات حسنه در من تبدیل یافتند: زودباوری، صفا و معصومیت بچگی به بدگمانی، خفگی و گناه‌های عیب عوض شدند.
آه ! اگر عذاب‌های الهی و شراره‌های دوزخ دروغ نبود، خدا با شاعرش چه طور معامله می‌کرد.
حال، من یک بسته‌ی اسرار مرموزم، مثل یک بنای کهنه ام که دستبردهای روزگار مرا سیاه کرده است. یک دوران عجیب خیالی در من مشاهده می‌شود. سرم به شدت می‌چرخد. برای این که از پا نیفتم، عالیه، تو مرا مرمت کن.
راست است: من از بیابان‌های هولناک و راه‌های پر خطر و از چنگال سباع گریخته ام. هنوز از اثره ی آن منظره‌های هولناک هراسانم. چرا؟ برای این که دختر بی‌وفایی را دوست می‌داشتم، قوه ی مقتدره‌ی او بی تو، وجه مشابهت را از جاهای خوب پیدا می‌کند.
پس محتاجم به من دلجویی بدهی. اندام مجروح مرا دارو بگذاری و من رفته رفته به حالت اولیه بازگشت کنم.

گفته بودم قلبم را به دست گرفته با ترس و لرز آن را به پیشگاه تو آورده ام. عالیه‌ی عزیزم! آن چه نوشته ای، باور می‌کنم یک مکان مطمئن به قلب من خواهی داد. ولی برای نقل مکان دادن یک گل سرمازده‌ی وحشی، برای این که به مرور زمان اهلی و درست شود، فکر و ملایمت لازم است.
چه قدر قشنگ است تبسم‌های تو
چه قدر گرم است صدای تو وقتی که میان دهانت می‌غلتد
کسی که به یاد تبسم‌ها و صدا و سایر محسنات تو همیشه مفتون است.
نیما




دیدگاه ها : نظرات


نامه ای بسیار زیبا از ویكتور هوگو

دوشنبه 1 شهریور 1389 01:40 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: نامه های عاشقانه ،

پیش فرض

نامه ای بسیار زیبا از ویكتور هوگو به نام "برایت آرزومندم"
قبل از هر چیز برایت آرزو می‌كنم كه عاشق شوی، و اگر هستی، كسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهاییت كوتاه باشد و پس از تنهاییت، نفرت از كسی نیابی. آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست و برخی دوستداركه دست كم یكی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی، نه كم و نه زیاد. درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند، كه دست كم یكی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد تا كه زیاده به خود غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفید فایده باشی، نه خیلی غیر ضروری تا در لحظات سخت،.وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی، نه با كسانی كه اشتباهات كوچك می‌كنند، چون این كار ساده ای است، بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌كنند و با كاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی، خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده‌ای، به جوان نمایی اصرار نورزی، و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی، چرا كه هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد.


امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی .....هر چند خرد بوده باشد...... و با روییدنش همراه شوی، تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی، زیرا در عمل به آن نیازمندی و سالی یك بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: " این مال من است" فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان ارباب دیگری است!

اگر همه این‌ها كه گفتم برایت فراهم شد، دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم ...



دیدگاه ها : نظرات


لودویک فن بتهوون

دوشنبه 1 شهریور 1389 01:39 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: نامه های عاشقانه ،
لودویک فن بتهوون

فرشته من
ای وجود من .....ای همه چیز من ...
امروز در این نامه ...در این نامه ای كه به خواست قلبم برای تو می نگارم تنها می خواهم چند كلمه ..
چند جمله كوتاه بنویسم:
اینك كه روزها اینگونه با شتاب از زندگی ما می گریزند.
اینك كه گردونه جاودانی زمان ، بی لحظه ای توقف به سیر همیشگی اش ادامه میدهد، و با هر گردش ما را گامی به دروازه های شهر سكوت... به دروازه های ابدیت نزدیك می سازد، آیا دریغ نیست ما قلوب خویش را كه آكنده از عشق است به دست اندوه بسپاریم؟
به من بگو ستاره من
آیا هیچ عشقی می تواند جز از راه فداكاری و ایثار نفس، جز از راه كاستن خواهش های رنگین و آلوده پیروز گردد؟
اگر چنین است پس هیچ نیرویی قادر نیست در عشق ما :
در این حقیقت كه تو كاملا به من تعلق داری ، و من با همه وجودم از آن تو هستم تغییری وارد سازد؟
زیبای مقدس
به طبیعت ، به شكوه و جلال خفته در آن...
و به عظمت و ابهت و جبروتش نگاه كن و خود را با این تابلوی اعجاز انگیز آسمانی تسكین ببخش.
من نیك آگاهم كه تو، تو وجود عزیزی كه فانوس امید من در شب تاریك حیات هستی ، پیوسته رنج میبری .
رنج از آلام زندگی .... از مصائب و درد های نا گفتنی.
ولی اگر می توانستیم با هم زندگی كنیم.
اگر قادر بودیم فردای آینده مان را یگانگی بخشیم تحمل این آلام و رنج ها برای هردوی ما ، هم من و هم تو آسانتز می نمود.
دلم از گفتنی ها ...از آنچه باید با تو در میان بگذارم لبریز است ، ولی افسوس لحظات ملال انگیزی پیش می آیند كه احساس می كنم حتی كلمات...
حتی این حروف روان نیز نمی توانند ترجمان احساس و خواسته هایم باشند.
نمی توانند آنچه را كه من می خواهم ، آنچه را كه قلب من می خواهد ، برای تو نقاشی نمایند.
اینك یكی از آن لحظه ها است.
ازآن لحظه های سیاه و اندوه بار...از آن دقایق پریشان و سرسام انگیز...
تو نشاط خود را حفظ كن ای وفادار من ...و ای تنها گنجینه زندگانیم.
از آن من باش همانگونه كه من به تو تعلق دارم . شاید خداوند آسایش و فراغتی را كه بیش از هر چیز مورد نیاز ماست به ما ارزانی دارد.


(( لودویك با وفای تو ))



دیدگاه ها : نظرات


نامه عاشقانه شكسپیر به همسرش

دوشنبه 1 شهریور 1389 01:39 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: نامه های عاشقانه ،
نامه عاشقانه شكسپیر به همسرش

وقتی كه خاطرات گذشته در دل خاموشم بیدار می شوند بیاد آرزوهای در خاك رفته. اه سوزان از دل بر می شكم و غم های كهن روزگاران از كف رفته را در روح خود زنده می كنم.
با دیدگان اشكبار یاد از عزیزانی می كنم كه دیری است اسیر شب جاودان مرگ شده اند.
یاد از غم عشق های در خاك رفته و یاران فراموش شده می كنم. رنج های كهن دوباره در دلم بیدار می شوند. افسرده و ناامید بدبختی های گذشته را یكایك از نظر می گذانم و بر مجموعه غم انگیز اشك هایی كه ریخته ام می نگرم. و دوباره چنان كه گویی وام سنگین اشك هایم را نپرداخته ام دست به گریه می زنم. اما ای محبوب عزیز من اگر در این میان یاد تو كنم غم از دل یكسره بیرون می رود. زیرا حس می كنم كه در زندگی هیچ چیز را از دست نداده ام.
بارها سپیده درخشان بامدادی را دیده ام كه با نگاهی نوازشگر بر قله كوهساران می نگریست.
گاه با لب های زرین خود بر چمن های سرسبز بوسه می زند و گاه با جادوی آسمانی خویش آب های خفته را به رنگ طلایی در می آورد.
بارها نیز دیده ام كه ابرهای تیره چهره فروزان خورشید آسمان را فرو پوشیدند. مهر درخشان را واداشتند تا از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب كشد.
خورشید عشق من نیز چون بامدادی كوتاه در زندگی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر خود روشن كرد. اما افسوس. دوران این تابندگی كوتاه بود زیرا ابری تبره روی خورشید را فرا گرفت. با این همه در عشق من خللی وارد نشد زیرا می دانستم كه تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد.



دیدگاه ها : نظرات




تعداد کل صفحات : 2 1 2