زندگی
شنبه 6 شهریور 1389 09:31 ب.ظ
ارسال شده در: اشعار هما میر افشار ،
زندگی
اون نگاه گرم تو......... جام شرابه ...........اما سرابه !
زندگی بی چشم تو....... رنج و عذابه.......رنج و عذابه
آه من ترسم شبی ....دامنت بگیره .........دامنت بگیره
با دلم بازی نکن ....... عاشق و اسیره......ترسم بمیره
یک شب از روی صفا...... ای بلای دل........با ما وفا کن
یا وفا کن با دلم ........یا منو رها کن........یا دلم رها کن
می شکنی شیشه ی دلم ..... قدرشو ندونی.....قدرشو ندونی
مهربونی با همه ...... با من و دل من .......نامهربونی
دیدگاه ها : نظرات
صفای اشك
شنبه 6 شهریور 1389 09:31 ب.ظ
ارسال شده در: اشعار هما میر افشار ،
صفای اشك
نه از آشنایان وفا دیده ام
نه در باده نوشان صفا دیده ام
زنامردمیها نرنجد دلم
كه از چشم خود هم خطا دیده ام
به خاكستر دل نگیرد شرار
من از برق چشمی بلا دیده ام
وفای تو را نازم ای اشك غم
كه در دیده عمری تورا دیده ام
دگر مسجدم خانه توبه نیست
كه در اشك زاهد ریا دیده ام
نه سودای نام و نه پروای ننگ
از این خرقه پوشان چه ها دیده ام
طبیبا مكن منعم از جام می
كه درد درون را دوا دیده ام
حریم خدا شد چه شبها دلم
كه خود را ز عالم جدا دیده ام
از آن رو نریزد سرشكم ز چشم
كه در قطره هایش خدا دیده ام
برو صاف شو تا خدابین شوی
ببین من خدا را كجا دیده ام
دیدگاه ها : نظرات
راهی بسوی خدا
شنبه 6 شهریور 1389 09:31 ب.ظ
ارسال شده در: اشعار هما میر افشار ،
راهی بسوی خدا
عاشق نشدی زاهد دیوانه چه می دانی
در شعله نرقصیدی پروانه چه می دانی
لبریز می غمها ، شد ساغرِ جان من
خندیدی بگذشتی ، پیمانه چه می دانی
یک سلسله دیوانه ، افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو ، افسانه چه می دانی
من مست می عشقم ، و از توبه که به شکستم
راهم مزن ای عابد ، می خواره چه می دانی
تا چند فریبی خلق با نام مسلمانی
عاشق شو و مستی کن ، ترک همه هستی کن
سر بر سر سجاده ، می خوردن پنهانی ؟
ای بت نپرستیده ، بت خانه چه می دانی
تو سنگ سیه بوسی ، من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد ، بیگانه چه می دانی
تا چند فریبی خلق ، با نام مسلمانی
سر بر سر سجاده ، می خوردن پنهانی
روزی که فرو ریزیم بنیاد تعصب را
دیگر نه تو مانی ، نه ظلم و پریشانی
دیدگاه ها : نظرات
تو ای جان ودل من ،هستی من
شنبه 6 شهریور 1389 09:30 ب.ظ
ارسال شده در: اشعار هما میر افشار ،
تو ای جان ودل من ،هستی من
تو ای در شام غمها ، مستی من
تو ای بنشسته با خون در وجودم
تو ای امید و عشق و تار و پـــودم
تو در چشم منی ، هر جا که هستم
تو را هر جا که هستی ، می پرستم
شرابی ، شعر نابی ، هر چه هستی
مرا از هـر چه غــیر از خود گســستی
دل درد آشنا را در تو دیدم
تو میدانی خدا را در تودیدم
نمی دانم که بی تو کیستم من
اگر روزی نباشی نیستم من
دراین سینه دلی دیوانه دارم
چه گویم دشمنی در خانه دارم
مبادا لب نهاد بر جام دیگر
نشیند بر لبانش نام دیگر
من از این گفته ها می لرزم و باز
باو گویم که : ای با سینه دمساز
بجز من آرزویی در دلش نیست
بجز نقش محبت در گل اش نیست
بدلها گر وفا همچون سرابست
دل او در محبت یک کتابست
نگاهش با نگاهی آشنا نیست
به محراب دلش غیر از صفا نیست
ولی با این دل غافل چه سازم ؟
نمی گردد اگر عاقل چه سازم ؟
حسد با خون بود نقش وجودش
همین است ار بسوزی تار و پودش
اگر آسوده هم ماند که دل نیست
دل است این نازنینم سنگ و گل نیست
دیدگاه ها : نظرات
بار دیگر دلا خطا نکنی
شنبه 6 شهریور 1389 09:18 ب.ظ
ارسال شده در: اشعار هما میر افشار ،
بار دیگر دلا خطا نکنی
با جفا پیشگان وفا نکنی
عهد کردی که خون شوی اما
با دل بی صفا، صفا نکنی
من خوشم با جنون و رسوایی
گر تو زین عالمم جدا نکنی
درد عشق است و مرگ درمانش
هوس در بی دوا نکنی
رفتم از کوی آشنایی ها
تا به نیرنگم آشنا نکنی
تا سحر می توان دمی آسود
گر تو ای دل، خدا خدا نکنی
ای که در سینه ام قرارت نیست
مشت خود را دوباره وا نکنی ...
دیدگاه ها : نظرات
جواب شعر کوچه از خانم هما میر افشار به زنده یاد فریدون مشیری
شنبه 6 شهریور 1389 09:18 ب.ظ
ارسال شده در: اشعار هما میر افشار ،
جواب شعر کوچه از خانم هما میر افشار به زنده یاد فریدون مشیری
بی تو طوفانزده دشت جنونم،صید افتاده به خونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...........
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
در خانه چو بستم ،دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد ، گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو ،کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه شعر و سرودی، تو همه بود و نبودی
چه گریزی زبر من،که زکویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل ، با تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی ؟ نتوانم ، نتوانم
بی تو من زنده نمانم.......
دیدگاه ها : نظرات
چه سود گر بگویمت
شنبه 6 شهریور 1389 09:17 ب.ظ
ارسال شده در: اشعار هما میر افشار ،
چه سود گر بگویمت
که شام تا سحر نخفته ام
و یا اگر دمی به خواب رفته ام
تو را به خواب دیده ام
چه سود گر بگویمت
که بی تو با خیال تو
به می پناه برده ام
و نقش ان دو چشم قصه گو
به جام پر شراب دیده ام
چه سود گر بگویمت
که دوریت
چو شعله های تند تب
به خرمن وجود من
شراره های درد میزند
و من درون ان زبانه ها
بنای این دل رمیده را
ز بن خراب دیده ام
چه سود گر بگویمت
که بی تو کیستم و چیستم
که بحر پر خروش من تویی
و ساحل صبور و بی فغان منم
و من
درون موجهای سرکشت
تمام هستی و وجود خویش را
چو یک حباب دیده هم
چه سود گر بگویمت
که من ز دوری تو هر نفس
چو شمع اب میشوم
و اشکهای گرم من
به دامن شب سیاه می چکد
و من میان قطره های چون بلور ان
محبت تو را چو نقش سرد ارزو
بروی اب دیده ام
چه سود گر بگویمت
تو را به خواب دیده ام
و یا که نقش روی تو
به جام پر شراب دیده ام
تو یک خیال دور بیش نیستی
و دست من به دامنت نمی رسد
تو غافلی و من تمام میشوم
و دیدگان پر ز راز من
هزار بار گفته با دلم
که من سراب دیده ام
که......
من سراب دیده ام
دیدگاه ها : نظرات
تعداد کل صفحات : 3 1 2 3