زبان دوستی واژه نسیت، معناست
تو این دنیا چگونه زیستن را بیاموزیم. چون چگونه مردن را همه بلدند

پاداش محبت

شنبه 29 بهمن 1390 01:52 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اخلاق ،
پاداش محبت
هواردكلی  پسرك فقیری بودكه  از راه دستفروشی امرار معاش می كرد و به سختی هزینه  تحصیلاتش را  فراهم می ساخت . یك روز با همه تلاشی كه كرده بود . متأسفانه نتوانست چیزی به دست آورد . شب هنگام در حالیكه گرسنه بود راهی كلبه نیمه خرابه خود شد . در میان راه گرسنگی اورا بی طاقت كرد .ناگاه چشمش به مغازه ای افتاد كه متأسفانه بسته بود . بالاخره زنگ مغازه را به صدا درآورد به این امید كه شاید با تنها سكه ای كه از روز قبل برایش مانده بود نانی تهیه كند .وقتی صاحب مغازه در را باز كرد هوارد با نگاهی خجالت زده به مغازه دار كه زن جوانی بود گفت « مقداری آب دارید سخت تشنه هستم » زن دانست كه او گرسنه است . لیوانی شیر برای او آورد . خیلی زود شیر را خورد و با ترس ودلهره پرسید« قیمت آن چقدر می شود؟ » مغازه دار پاسخ  داد « خداوند به ما دستورداده كه هرگز برای محبتی كه می كنیم پول درخواست نكنیم .» پسرك تشكركرد و از آنجا دورشد .
سالها او به تحصیل ادامه داد و به پایتخت رفت و فوق تخصص قلب گرفت و از بهترین پزشكان شهر شد .
مغازه دار اینك زن میانسالی بود كه از بیماری قلب رنج می برد . پزشكان به جهت نارسائی فراوانی كه دراو مشاهده كردند حاضر به عمل قلب نشدند . سرانجام اورا به مركزبردند وبه دلیل وخامت بیماری به پروفسور هواردكلی سپردند تا مگر او كاری انجام دهد .
كلی وقتی پرونده آن زن را دید اورا شناخت و شخصا" برای عمل قلب او اعلام آمادگی كرد . چندین عمل روی قلب او انجام داد و سلامت زن را به او بازگرداند .پس از چندین روز كه زن آماده مرخص شدن از بیمارستان شد صورتحسابی روی میز او گذاردند . زن با ترس ولرز فراوان آن رابرداشت زیرا می دانست تا آخرعمر باید هزینه سنگین بیمارستان را بپردازد . وقتی صورتحساب را بازكرد با كمال تعجب دید در آن نوشته شده است
« كل هزینه عمل جراحی مساوی یك لیوان شیر است .»
                                                                                                    دكترهواردكلی



دیدگاه ها : نظرات


خودت را بشناس

شنبه 29 بهمن 1390 01:52 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اخلاق ،
خودت را بشناس
این سخن معروف سقراط است
از برناردشاو  فیلسوف معروف انگلیس پرسیدند : پس از تقریبا" یك قرن زندگی اگر بخواهید بایك جمله انسان را برای رسیدن به خوشبختی راهنمائی كنید چه می گویید ؟
او اندكی پس از تفكر پاسخ داد « می گویم خودتان باشید » و بعد هم به عنوان توضیح اضافه كرد  « طبیعت بیشترین توانائی را برای خود بودن و صداقت داشتن با خود در اختیار بشر گذاشته است .»
شكسپیر می گوید « اگر می خواهید از آرامش و آسایش برخوردار باشید تا آنجا كه می توانید خودتان باشید .»
آلبرت الیس معتقد است « صداقت نداشتن باخود ریشه بیشتر ناهنجاری های روحی و فكری است »
دكتركارل راجر می گوید « كسی كه خودش را شناخته و از آن پس به صورت واقعی خودش است هرگز از مشكلات زندگی نمی ترسد و بادیگران بیگانه نیست .درخود اعتمادبه نفس و اختیار احساس می كند و لذت زندگی برایش به حد كمال می رسد .»
پس عزیز من « خودت را بشناس تاخودت باشی »
 
اجازه  بدهید یك جمله هم من به آن اضافه كنم : « خودشناسی » مقدمه « خداشناسی » است كه فرموده اند :
« من عرف نفسه فقدعرف ربه »
 



دیدگاه ها : نظرات


تو كیستی ؟

شنبه 29 بهمن 1390 01:51 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اخلاق ،
تو كیستی ؟
  شوپنهاور فیلسوف آلمانی در جستجوی پاسخ پرسش هایی كه آزارش می دادند در خیابانی در شهر  درسدن قدم می زد  . هنگام عبور از كنار یك باغ ، تصمیم گرفت بنشیند و گل ها را تماشا كند .یكی از ساكنان آن حوالی رفتار غریب فیلسوف را دید و پلیس را خبر كرد . چند دقیقه بعد یك افسر پلیس به شوپنهاور نزدیك شد و با صدای بلند پرسید : تو كیستی ؟ شوپنهاور سراپای پلیس را برانداز كرد و گفت : اگر بتوانی در یافتن پاسخ این سئوال به من كمك كنی تا ابد مرهون تو می شوم .
 « مكتوب »



دیدگاه ها : نظرات


كلام اول و كلام آخر

شنبه 29 بهمن 1390 01:51 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اخلاق ،
كلام اول و كلام آخر
 شیخ ابوسعید ابوالخیر ، یكبار به شهر طوس سفركرد . مردمان از او استدعای سخنرانی كردند . اجابت نمود . به هنگام سخنرانی مردم بسیار بر مجلس او گردآمدند چنانكه هیچ جای نشستن نبود . شخصی برپای خاست و گفت خدای بیامرزد هركس را از آنجا كه هست یك گام فراتر آید .
شیخ گفت : صلی علی محمد و اله اجمعین و دست به روی خود فرود آورد و فرمود : هرچه كه ما خواستیم  بگوئیم و همه پیغمبران بگفته اند او بگفت كه از آنچه هستید یك قدم فراتر آیید . شیخ ابوسعید كلمه ای بیش از این نگفت و از منبر پائین آمد و مجلس را ختم كرد .
« اسرار التوحید »




دیدگاه ها : نظرات


واقع بین باش

شنبه 29 بهمن 1390 01:49 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اخلاق ،
واقع بین باش
 شعبی رحمه الله علیه می گوید كه : صیادی گنجشكی گرفت ، گنجشك گفت : مرا چكار خواهی كرد ؟ گفت : بكشم و بخورم  . گفت : از خوردن من چیزی حاصل تو نخواهد شد ولی اگر مرا رهاكنی سه سخن به تو می آموزم كه برای تو بهتر از خوردن من است . صیاد گفت
بگو . گنجشك گفت یك سخن در دست تو بگویم ، و یكی آن وقت كه مرا رها كنی و دیگری آن وقت كه بركوه نشینم . 
گفت : اولی را بگو .گفت : هرچه از دست تو رفت برای آن حسرت مخور پس صیاد اورا رها كرد وبر درخت نشست وگفت : محال را هرگز باورمكن و پرید برسر كوه نشست وگفت : ای بدبخت اگر مرا می كشتی اندر شكم من دو مروارید بود هریك بیست مثقال ، كه توانگری می شدی و هرگز درویشی به تو نمی رسید .
مرد انگشت در دهان گرفت و دریغ و حسرت خورد و گفت باز از سومی بگو.
گنجشك گفت : تو آن دو سخن را فراموش كردی سومی را می خواهی چكار؟ به تو گفتم برای گذشته اندوه مخور . محال را باورمكن . بدان كه پر و بال و گوشت من ده مثقال نیست آن وقت چگونه در شكم من دو مروارید چهل مثقال وجود دارد ؟ ! اگر هم بود حالا كه از دست تو رفته ، غم خوردن چه فایده ؟
گنجشك این سخن گفت و پرید و این مثل برای آن گفته می شود كه چون طمع پدید آید ، همه محالات باور كند .
ابن السماك رحمه الله علیه گوید : طمع رسنی است بر گردن ، و بندی است برپای . رسن از گردن ، خود بیرون كن تا بند از پای برخیزد .
چون به عنایت و كرامت او نظر داشته باشی و به داده جناب او قناعت ورزی از ذلت طمع رهائی یابی و به خیر دنیا و آخرت و عزت امروز و فردا رسی .



دیدگاه ها : نظرات


ممكن است

شنبه 29 بهمن 1390 01:49 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اخلاق ،
ممكن است
 كشاورزی بود كه تنها یك اسب برای كشیدن گاوآهن داشت . روزی اسبش فرار كرد . همسایه ها به او گفتند : « چه بد اقبالی ! » 
او پاسخ داد : « ممكن است »
روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت . همسایه ها گفتند : « چه خوش شانسی !»
او گفت : « ممكن است »  
پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شكست . همسایه ها گفتند : « چه اتفاق ناگواری ! »
او پاسخ داد :« ممكن است »
فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند . همسایه ها گفتند : « چه خوش شانسی! »
او گفت : « ممكن است »
واین داستان همچنان ادامه دارد ... همانطور كه زندگی ادامه دارد .
منبع : یادداشتهایی از یك دوست - آنتونی رابینز
 



دیدگاه ها : نظرات


آموخته ام که . . .

شنبه 29 بهمن 1390 12:54 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اخلاق ،
آموخته ام که . . .


آموخته ام ...... بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای پیر ترین فرد دنیاست.
آ‌موخته ام ...... وقتی كه عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.
آموخته ام ...... تنها كسی كه مرا در زندگی شاد می كند كسی است كه به من می گوید:
تومرا شاد كردی .

آموخته ام ...... داشتن كودكی كه در آغوش شما به خواب رفته زیباترین
حسی است كه در دنیا وجود دارد .

آموخته ام ...... كه هرگز نباید به هدیه ای از طرف كودكی ( نه ) گفت .
آموخته ام ...... كه همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمك كردنش نیستم دعا كنم .
آموخته ام ...... كه مهم نیست كه زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،
‌همه ما احتیاج به دوستی داریم كه لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .

آموخته ام ...... كه زندگی مثل یك دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیكتر
می شویم سریعتر حركت می كند .
آموخته ام ...... كه پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگی را تماشایی می كند.
آموخته ام ...... كه چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام ...... كه این عشق است كه زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ...... كه وقتی با كسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هیچ كس در نظر ما كامل نیست تا زمانی كه عاشق بشویم.
آموخته ام ...... كه زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ...... كه فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌ بلكه شخص دیگری فرصت
از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد.

آموخته ام ...... كه لبخند ارزانترین راهی است كه می شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ...... كه نمی توانم احساسم را انتخاب كنم اما می توانم نحوه بر خورد
با آنرا انتخاب كنم.

آموخته ام ...... كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند ، اما تمام شادی ها وپیشرفتها وقتی رخ می دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستید .
آموخته ام ...... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است :
وقتی كه از شما خواسته می شود ،‌ و زمانی كه درس زندگی دادن فرا می رسد.
آموخته ام ...... كه گاهی تمام چیزهایی كه یك نفر می خواهد فقط دستی است
برای گرفتن دست اوست و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام که زیباترین هدیه خداوند به تموم موجودات عشق است
آموخته ام زندگی زیباست و زنده اندیشان به زیبایی رسند
آموخته ام آموختن هدیه ای بسیار زیبا به ماست.

آموخته ام که ...




دیدگاه ها : نظرات




تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4