مستم از ساغر خون جگر آشامیها
شنبه 3 مهر 1389 02:21 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار استاد شهریار ،
مستم از ساغر خون جگر آشامیها
زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها
شادکامم دگر از الفت ناکامیها
بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت
تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها
بخت برگشتهی ما خیره سری آغازید
ساختم اینهمه تا وارهم از نامیها
دیر جوشی تو در بوتهی هجرانم سوخت
گر نمردم من و این گوشهی ناکامیها
تا که نامی شدم از نام نبردم سودی
ای دل از کف ندهی دامن آرامیها
نشود رام سر زلف دلآرامم دل
خرم از عیش نشابورم و خیامیها
باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن
شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی
تا که نامت نبرد در افق نامیها
دیدگاه ها : نظرات
سری به سینهی خود تا صفا توانی یافت
شنبه 3 مهر 1389 02:21 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار استاد شهریار ،
سری به سینهی خود تا صفا توانی یافت
کلید فتح به کنج فنا توانی یافت
در حقایق و گنجینهی ادب قفل است
کمال مطلق گیتی کجا توانی یافت
به هوش باش که با عقل و حکمت محدود
بجوی جوهر خود تا جلا توانی یافت
جمال معرفت از خواب جهل بیداریست
نه قصهای که به چون و چرا توانی یافت
تحولی است که از رنجها پدید آید
مگر که ره به حریم رضا توانی یافت
تو حلقه بردر راز قضا ندانی زد
گر این فنا بپذیری بقا توانی یافت
ز قعر چاه توان دید در ستاره و ماه
تو پیش و پس کن لفظی کجا توانی یافت
کمال ذوق و هنر شهریار در معنی است
دیدگاه ها : نظرات
از غم جدا مشو که غنا میدهد به دل
شنبه 3 مهر 1389 02:21 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار استاد شهریار ،
از غم جدا مشو که غنا میدهد به دل
از اشک چشم نشو و نما میدهد به دل
گریان فرشتهایست که در سینههای تنگ
غم میرسد به وقت و وفا میدهد به دل
تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن
نازم غمی که ساز و نوا میدهد به دل
دل پیشواز ناله رود ارغنون نواز
سر میکشد چو ماه و صلا میدهد به دل
این غم غبار یار و خود از ابر این غبار
زنگ غمم مبر که صفا میدهد به دل
ای اشک شوق آینهام پاک کن ولی
این جوهر جلی که جلا میدهد به دل
غم صیقل خداست خدا یا ز مامگیر
با همتی که بال هما میدهد به دل
قانع به استخوانم و از سایه تاجبخش
وز غم جزع مکن که جزا میدهد به دل
دیدگاه ها : نظرات
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
شنبه 3 مهر 1389 02:20 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار استاد شهریار ،
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
با عقل آب عشق به یک جو نمیرود
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
این کار تست من همه جور تو میکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
دیدگاه ها : نظرات
خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
شنبه 3 مهر 1389 02:20 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار استاد شهریار ،
خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
سایهی دولت همه ارزانی نودولتان
من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن
بر کمال نقص و در نقص کمال خویش بین
گر به نقص دیگران دیدی کمال خویشتن
کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبیل
سفره پنهان میکند نان حلال خویشتن
شمع بزم افروز را از خویشتن سوزی چه باک
او جمال جمع جوید در زوال خویشتن
خاطرم از ماجرای عمر بیحاصل گرفت
پیش بینی کو کز او پرسم مل خویشتن
آسمان گو از هلال ابرو چه میتابی که ما
رخ نتابیم از مه ابر و هلال خویشتن
همچو عمرم بی وفا بگذشت ما هم سالها
عمر گو برچین بساط ماه و سال خویشتن
شاعران مدحت سرای شهریارانند لیک
شهریار ما غزلخوان غزال خویشتن
دیدگاه ها : نظرات
پیشکش به خاک بلاخیز و بلا گردان ایران
شنبه 3 مهر 1389 02:20 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار استاد شهریار ،
پیشکش به خاک بلاخیز و بلا گردان ایران
تو همایون مهد زرتشتی و فرزندان تو
پور ایرانند و پاک آیین نژاد آریان
اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس
ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
گر بدین منطق تو را گفتند ایرانی نه ای
روز را شام خوانند و آسمان را ریسمان
مادر ایران ندارد چون تو فرزندی دلیر
روز سختی چشم امید از تو دارد هم چنان
بی کس است ایران به حرف ناکسان از ره مرو
جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان
دیدگاه ها : نظرات
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
شنبه 3 مهر 1389 02:19 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار استاد شهریار ،
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه بمحاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که بصاحبنظری باز رسم
محرم ما نبود دیده ی کوته نظران
دل چون آینه ی اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این ز خدا بی خبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقه ی شوریده سران
گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ور نه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و در بدری
شورها در دلم انگیخته چون نو سفران
دیدگاه ها : نظرات
تعداد کل صفحات : 19 1 2 3 4 5 6 7 ...