بازگشت وطن
شنبه 3 مهر 1389 02:02 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار استاد شهریار ،
بازگشت وطن
گشوده ام پر و بال سفر هوای وطن را
که آشیان به چمن خوشتر است مرغ چمن را
درای قافله ی همرهان به کوه و در و دشت
فکند غلغله ی شوق بازگشت وطن را
دیار خویشتن از آن شناختم که شنفتم
از این نسیم روانبخش بوی مشک ختن را
به شُکر آنکه به یار و دیار باز رسیدیم
به دوستان کهن نو کنیم عهد کهن را
به قهر رفته ی عشقیم و مستحق شفاعت
چنانکه توبه ی رندان بهار توبه شکن را
گشود بلبل طبعم دهن به نغمه چو دیدم
به خیرمقدم من غنچه باز کرده دهن را
خوش آن بود که سرود من و نسیم
به هم شوند و به رقص آورند سرو و سمن را
چرا که خواری هجران کشیده بلبل عاشق
به شاخ گل نتواند ندا داد سخن را
ولی چه سود که از دست پافشاری گردون
نیارم آنکه ز سر واکنم ملال و محن را
نشان منزل یاران رفته بینم و خواهم
که از فغان به فغان آورم تلال و دمن را
پسر به جانب کنعان کشیده ناله ی یعقوب
ولی به گور نشان می دهند بیت حزن را
کشیده دایره ، اشکم به دور مردم خونین
چنانکه حلقه ی انگشتری عقیق یمن را
چو هاله حلقه زنان خواهران به دور سر من
ز اشک ریخته بر روی ماه ، عقد پرن را
تو شهریار بر آنی که غم ز دل بزدایی
کنار سبزه و آبی بجوی و وجه حسن را
دیدگاه ها : نظرات
بلکه بیاریم بار را
شنبه 3 مهر 1389 02:02 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار استاد شهریار ،
بلکه بیاریم بار را
ای دل فراق سخت گران کرده بار را
بشکسته پُشت طاقت جان فکار را
جانان سری به دلشدگانش نمی زند
جان بر لب است عاشق چشم انتظار را
برخیز بیش از این نتوان بار غم کشید
ما می رویم بلکه بیاریم یار را
گلزار طبع را اگر آبی بجوی بود
دامن کنیم پر گل و نسرین نثار را
ای دل نوشتم به خدا اختیار نیست
دستی به پیش گریه ی بی اختیار را
بر دل اگر هنوز غباری است از منش
اشگی ببارمش که بشوید غبار را
دارد دلم هوای سر زلف یار و بس
زخم آرزو کند همه مرهم گذار را
ای دل قرار وصل نداده مده ز دست
دامان آن قرار دل بی قرار را
ای باد اگر بطُرّه ی آن مه لقا رسی
تاری بیار مونس شب های تار را
خطّی نمی نویسی و یادی نمی کنی
شمعی فرست عاشق شب زنده دار را
پروانگان هوای طوافی نمی کنند
اشگ است و آه شمع سیه روزگار را
در باغ ما که نوبت باد خزان نبود
چون شد بهم زدند بساط بهار را
ما شهریار کشور عشقیم هوشدار
نتوان شکست کوکبه ی شهریار را
دیدگاه ها : نظرات
حالا چرا
شنبه 3 مهر 1389 02:00 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار استاد شهریار ،
حالا چرا
آمدی ، جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی ، حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام ، فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لبِ شیرین جواب تلخ سر بالا چرا
ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود من ، لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود ، غوغا چرا
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت می روی ، تنها چرا
دیدگاه ها : نظرات
خیک نفت
پنجشنبه 1 مهر 1389 01:35 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار استاد شهریار ،
خیک نفت
زندگی که چون عیسی زنده می کند ما را
حالیا به نجّاری رنده می کند ما را
تا به راه حق پیچد ، چرخ این کهن ماشین
هی عوض چو راننده دنده می کند ما را
خنده گر شدیم اینجا ، گریه می شویم آخر
گریه شو که این گریه خنده می کند ما را
خواجه گر بدم خواهی جز بدت نخواهم خواست
نیک شو که این نیکی بنده می کند ما را
گر درخت خواهی بود برگ بخش و باری ده
ورنه ارّه ی دهقان کُنده می کند ما را
خیک نفت ما خالی می کنند و مشتی خل
مشتبه که بادودم گُنده می کند ما را
خائنیم و می افتیم هر زمان در آغوشی
وای کاین جنایتها الله می کند ما را
ابله آسیابانی کاین دو سنگ وارونه
چرخ می دهد تا نرم دنده می کند ما را
خار این خیانتها بس که هست دامنگیر
جامه ی شرف بر تن ژنده می کند ما را
هرچه شهریار افزون جلوه می کند معنی
بیشتر دل از دنیا کَنده می کند ما را
دیدگاه ها : نظرات
غزاله ی صبا
پنجشنبه 1 مهر 1389 01:35 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار استاد شهریار ،
غزاله ی صبا
به چشمک این همه مژگان به هم مزن یارا
که این دو فتنه به هم می زنند دنیا را
چو شعبده است که در چشمکان آبی تو
نهفته اند شب ماهتاب دریا را
تو خود به جامه ی خوابی و ساقیان صبوح
به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را
کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن
که چشم مانده بره آهوان صحرا را
به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند
چه جای عشوه غزالان بادپیما را
ندانم از چه به سر شور عشقبازی نیست
پریوشان عفیف فرشته سیما را
فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور
که درد و داغ بود عاشقان شیدا را
قبیله ها همه عاشق شوند با تو ولی
قبیله ای است که مجنون شوند لیلا را
میان ما و تو پری حجابی و فاصله نیست
چه یوسفی که فراموش کند زلیخا را
اگرچه مریم قدس است ، رسم وامق نیست
که چشم باز کند جز جمال عذرا را
هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست
شبیه سازتر از اشگ من ثریا را
حریم روضه ی رضوان حرام من بادا
گر اختیار کنم جز طواف طوبا را
اشاره ی غزل خواجه با غزاله ی تست
"صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را"
به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب
جز اینقدر که فراموش می کند ما را
دیدگاه ها : نظرات
علی آباد
پنجشنبه 1 مهر 1389 01:35 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار استاد شهریار ،
علی آباد
سنین عمر به هفتاد می رسد ما را
خدای من ، که به فریاد می رسد ما را
سر دوراهی تودیع جسم و جان ، دارد
اجل به موعد و میعاد می رسد ما را
گرفتم آنکه جهانی بیاد ما بودند
دگر چه فایده از یاد می رسد ما را
حدیث قِصه ی سهراب و نوشداروی او
فسانه نیست کز اجداد می رسد ما را
اگر که دجله پر از قایق نجات شود
پس از خرابی بغداد می رسد ما را
به چاه گور ، دگر منعکس شود فریاد
چه جای داد که بیداد می رسد ما را
چو ما به داد کسی در حیات خود نرسیم
کجا به گوش کسی داد می رسد ما را
چو نیک و بد به موازین عدل می سنجند
همان تفاوت مازاد می رسد ما را
اِرم چه حاصل و ذات العماد ، کآخر کار
همان نصیبه ی شدّاد می رسد ما را
ولی گر از قفس خاکدان پریدن بود
کجا به گرد طلب ، باد می رسد ما را
به چاه ویل اگر جان ما نه زندانی
فضای خُرّم و آزاد می رسد ما را
اگر صواعق دوزخ نه در کمین بودند
حدائق گُل و شمشاد می رسد ما را
بلی اگر علی آبادِ ما خراب نبود
نجاتی از نجف آباد می رسد ما را
تو شهریار علی گو که در کشاکش حشر
علی و آل ، به امداد می رسد ما را
دیدگاه ها : نظرات
ریحانه یا کبوتر حرم
پنجشنبه 1 مهر 1389 01:34 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار استاد شهریار ،
ریحانه یا کبوتر حرم
در شوق نگنجد دل دیوانه ی ما را
گنجی که پدید آمده ویرانه ی ما را
با سلسله ی موی تو تا صبحدم امشب
خوابی است پریشان ، دلِ دیوانه ی ما را
امشب به شبستان ولیعهد نسوزد
این لاله که افروخته کاشانه ی ما را
در کاخ گلستان شهش غرفه ی ناز است
این شمع که بنواخته پروانه ی ما را
مردم همه بی خیر و من گمشده گمنام
یا رب که نشان داده در خانه ی ما را
این مرغ بهشتی که به دام آمده ، یا رب
ترسم که دهن وا نکند دانه ی ما را
بر سینه فشارم سر خجلت که ندارم
جانی که سزد هدیه ی جانانه ی ما را
ای خادمه ی باغ ، به مستی که بنه پای
پُر کن به در میکده پیمانه ی ما را
مشکل که پری با من دیوانه شود رام
افزون بدم ای سوز دل افسانه ی ما را
نسبت نتوان کرد به شمع و گُل و ریحان
رخساره ی مهتابی ریحانه ی ما را
خاموشی ما مایه ی سردی است کجایی
ساقی که دمی گرم کنی چانه ی ما را
ما بلبل عشقیم و دل شب که شد آفاق
مشتاق بود ناله ی مستانه ی ما را
دیدگاه ها : نظرات
تعداد کل صفحات : 19 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...
تبلیغات