زبان دوستی واژه نسیت، معناست
تو این دنیا چگونه زیستن را بیاموزیم. چون چگونه مردن را همه بلدند

خدا

شنبه 29 بهمن 1390 12:40 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: سخنی با معبود ،

خدا



خدایا هرگز نگویمت دستم بگیر ؛

عمریست گرفته ای رهایم مکن .




دیدگاه ها : نظرات


خداوندا تو میدانی ...

جمعه 26 فروردین 1390 07:30 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: سخنی با معبود ،
خداوندا تو میدانی ...
منم ، دلتنگ دلتنگم

منم ، یک شعر بیرنگم
منم ، دل رفته از چنگم
منم ، یک دل که از سنگم
منم ، آواز طولانی
منم ، شبهای بارانی
منم ، انسانیم فانی
خداوندا تو میدانی ...
منم ، در متن یک دردم
منم ، برگم ، ولی زردم
منم ، هستم ، ولی سردم
منم ، مُرده م ، منم مُرده م
منم ، یک بغض پر باران
منم ، غمهای بی سامان
منم ، هستم دراین زندان
منم ، زخمهای بی درمان
منم ، دارم تب و تابی
ز تنهائی ، ز بیتابی
منم ، رفته به گردابی
مرا باید که دریابی
منم ، یک آسمان دردم
منم ، دریا شود قبرم
منم ، دنیا شود جبرم
منم ، پایان شده صبرم
منم ، یک ذره گردم
منم ، خواهم کسی همدم
منم ، برخود ستم کردم
دلم خون میشود هردم
منم ، از عشق گویانم
منم ، دردست درمانم
منم ، آمد به لب جانم
خداوندا ! بمیرانم !



دیدگاه ها : نظرات


با خدا تا خدا......

جمعه 26 فروردین 1390 05:31 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: سخنی با معبود ،
با خدا تا خدا......
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می
کردم سرسنگینم را که پر از دغدغهء دیروز بود و
هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام
برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو
کجا بود؟


گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن
لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه
کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که
تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق
خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را
به نظاره نشسته بودم.


گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی،
اینگونه زار بگریم؟


گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای
است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند،
اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای
روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از
حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه
شاد بود.


گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم
گذاشته بودی؟


گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو
که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن
سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه
هست، از این راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی
رسید.


گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟


گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی،
پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل
برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم
بگویی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول
درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی.


گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را
از دلم نراندی؟


گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که
حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا
و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من اگر می
دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار
می کنی همان بار اول شفایت می دادم.


گفتم: مهربانترین خدا ! دوست دارمت ...


گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر
دارمت ...



دیدگاه ها : نظرات


خدایا .....

جمعه 26 فروردین 1390 12:43 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: سخنی با معبود ،
خدایا .....
بی تو وجودم بی وجود است و با تو وجودم موجود
ای دوست داشتنی و ای دوست دار من
مرا به وجود پر فیض و رحمتت نزدیک فرما
که بی تو وجودم هیچ است .....



دیدگاه ها : نظرات


الــــــــــــهی

جمعه 26 فروردین 1390 07:44 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: سخنی با معبود ،
الــــــــــــهی
نظر خود بر ما مدام کن
و به وقت رفتن بر جان ما سلام کن
الـــــــــــــهی
می دانی که ناتوانم پس از بلا برهانم
الــــــــــــــهی
قصه به این درازی ! من در یافتم به بازی
الـــــــــــــــهی
بر آن روز می خندم که یافته می جستم
دل و دست از دانش نشستم به نا بینایی می نگریستم
به مردگی می زیستیم
الــــــــــــــهی
نا دیده و ناجسته حاصل ! ای جان و دل را زندگانی و منزل
از پیش خطر و از پس نیست راهی
بپذیر که جزدوستی توام نیست پناهی
الــــــــــــــهی
اکنون چون بر من است تاوان
آفتاب صدق و صفت بر من تابان
که بشر از شرک جستن نتوان
و به نجاست نجاست شستن نتوان
الـــــــــــــــهی
تو غیب بودی و من عیب بودم
تو از غیب جدا شدی من از عیب جدا شدم
الـــــــــــــــهی
می پنداشتم که ترا شناختم
اکنون آن پنداشت و شناخت را در آب انداختم
الـــــــــــــــــهی
در ملکوت تو کمتر از مویم
این بیهده تا کی گویم
الـــــــــــــــــهی
نه نیستم نه هستم نه بریدم و نه پیوستم . نه به خود میان بستم
لطیفه ای بودم از آن مستم. اکنون زیر سنگ است دستم
الــــــــــــــــــهی
"همه شادی ها بی یاد تو غرور است و همه غم ها با یاد تو سرور است"
الــــــــــــــــــهی
بنیاد توحید ما را خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن .

" خواجه عبد ا... انصاری



دیدگاه ها : نظرات