اتاق، هارولد پینتر، ترجمه مصطفی رضیئی، مشهد
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 12:33 ب.ظ
ارسال شده در: نمایشنامه ،
اتاق، هارولد پینتر، ترجمه مصطفی رضیئی، مشهد
هارولد پینتر، نمایشنامهنویس، شاعر، فعال اجتماعی، مخالف جنگ عراق، برندهی نوبل ادبیات، سال دو هزار و پنج
The room by Harold Pinter
شخصیتها: رز - برت - آقای کید - آقا و خانوم سندز - ریلی
صحنه: اتاقی در یک خانه بزرگ. دری در پایین اتاق سمت راست، یک بخاری پایین سمت چپ، یک اجاق گاز و سینک ظرفشویی بالا سمت چپ. پنجرهای در قسمت بالای صحنه. یک میز و تعدادی صندلی در مرکز اتاق. صندلی پدربزرگ در مرکز سمت چپ. در بالا سمت راست، از شاهنشین قسمت ِ جلو، یک تخت دو نفره نمایان است.
برت پشت میز نشسته است، کلاه لبهداری بر سر دارد، یک مجله رو به روی خود نگه داشته، رز مقابل اجاق گاز است.
رز: بفرما، این می تونه سرما رو ازت برونه.
تخم مرغها و بیکن را در یک بشقاب قرار میدهد ، گاز را خاموش میکند و بشقاب را به سمت میز میبرد.
بهت میگم بیرون خیلی سرده، این جنایته.
سر اجاق گاز بر میگردد و از کتری داخل قوری آب میریزد، گاز را خاموش می کند و قوری را سر میز میآورد، نمک و سس را درون یک بشقاب میریزد و از نان دو برش جدا میکند، برت شروع به خوردن میکند.
این کار درستیه، تو بخور، تو بهش احتیاج داری، میتونه درونت رو گرم کنه، با اینهمه، اتاق گرمتره، هرچند بهتر از اینه که تو زیرزمین باشی.
رز به نانها کره میمالد.
نمیدونم اونا اون پایین چه جوری زندگی میکنن. همهاش دنبال درد سر بودنه. بخور. همهاش رو بخور. برات خوبه.
به سمت ظرفشویی میرود، یک فنجان و نعلبکی را خشک میکند و آنها را سر میز میآورد.
اگر میخواهی بری بیرون باید درونت هم یه چیزی باشه، وقتی بری بیرون این رو حس میکنی که باید یه چیزی درونت باشه.
درون فنجان شیر میریزد.
همین الآن از پنجره بیرون رو نگا کردم، برای من که بس بود. هیچ موجودی بیرون پرسه نمیزنه. میتونی صدای باد رو بشنوی؟
روی صندلی پدربزرگ مینشیند.
هیچوقت نفهمیدم کیه، کیه؟ کسی که اون پایین زندگی میکنه؟ باید برم بپرسم، منظورم اینه، برت شاید تو بدونی، برت، شاید تو هم دلت بخواد بدونی، اما، هر کی که هست، نباید جای راحتی داشته باشه.
مکث.
فکر کنم آدمهای اونجا از آخرین دفعهای که پایین بودیم عوض شدن. نمیدونم کی به اونجا رفته. منظورم از اولین دفعهای که اونجا پر شده.
مکث.
هر چند فکر کنم الآن دیگه از اونجا رفته باشن.
مکث.
اما فکر کنم الآن کس دیگهای اونجا باشه. من دوست ندارم تو اون زیرزمین زندگی کنم. هیچوقت دیوارهاش رو دیدی؟ دورت رو میگیرن. نه، من چیزی نمیخوام، برت بخور، یه ذره دیگه نون بخور.
رز سر میز میرود و یک برش دیگر از نان میبرد.
برای وقتی که برگردی کاکائو آماده میکنم.
رز به سمت پنجره میرود و پردهها را مرتب میکند.
آره، این اتاق برام خوبه، منظورم اینه که می دونی کجا هستی، مثلا برای وقتهایی که هوا سرده.
رز به سمت میز میرود.
یه برش دیگه؟ کافی بود؟ این یکی از اون خوبهاش بود. میدونم، هر چند به خوبی اون آخریه نبود. مال سردی هواست.
رز به سمت صندلی پدربزرگ می رود و مینشیند.
در هر صورت، مدتیه بیرون نبودم. خیلی خوب نیستم، حال انجام دادن کاری رو ندارم. به هر حال امروز خیلی بهترم. در مورد حال تو نمیدونم. نمیدونم مجبور هستی بری بیرون یا نه. منظورم اینه که تو نباید بری. اون هم بعد از اینکه مدتی توی خونه موندی، با اینهمه، نگران نباش، تو برو، خیلی وقته که بیرون نرفتی.
رز صندلی خود را تکان میدهد.
اینو بهت میگم که خیلی خوبه که اینجا هستی. این خیلی خوبه که اون پایین نیستی، تو زیرزمین. شوخی نیست، اوه، چای رو یادم رفته، منتظر چای گذاشتمت.
رز سر میز میرود و چای درون فنجان میریزد.
نه، این بد نیست، یک چای خوب کمرنگ. یک چای کمرنگ دوستداشتنی، بفرما، تا آخرش رو بخور، من برای خودم منتظر میمونم. به هر حال، من پررنگترش رو دوست دارم.
بشقابی را برداشت و آن را در سینک ظرفشویی گذاشت.
اون دیوارها از پا در میآرنت. نمیدونم الآن کی اون پایین زندگی میکنه. هر کسی که هست، حتما شانس آورده که اونجا رو بهش دادن. شاید هم خارجی باشه.
بر میگردد و روی صندلی پدربزرگ مینشیند.
باید کاری کنم که حالت خوب شه.
مکث.
فکر نکنم اون پایین جا برای دو نفر باشه، در هر صورت، فکر کنم اول یکی بودش، قبل از اینکه از اونجا بره، شاید الآن دو نفر شده باشن.
صندلی را تکان میدهد.
برت اگه یه وقت ازت پرسیدن، من از جایی که توش هستیم راضیام. ما آرامیم، همه چیز خوبه، تو اینجا شاد هستیم، به همه جا نزدیکیم، جای دوری هم نیست، برای وقتهایی که تو از بیرون میآی، و کسی هم مزاحممون نمیشه. و کسی هم مزاحممون نمیشه.
مکث.
نمیدونم که چرا تو مجبوری بری بیرون. هوا زود تاریک میشه. نمیشه فردا بری؟ میتونم زودی بخاری رو روشن کنم، میتونی کنار آتیش بشینی، برت، این کاریه که عصرها تو دوست داری انجام بدی، خیلی زود همه جا تاریک میشه.
صندلیاش را تکان میدهد.
الآن همه جا تاریک میشه.
رز بلند میشود و روی میز داخل فنجان چای میریزد.
خیلی درست کردم، بازم بخور.
رز سر میز مینشیند.
امروز بیرون رو نگا کردی؟ جادهها یخ بسته، اوه میدونم که تو این وضع هم میتونی رانندگی کنی، من که نگفتم نمیتونی. به آقای کید هم گفتم که تو امروز میخوای سوار ماشین بشی. بهش گفتم که خیلی رانندهی فوقالعادهای نیستی اما به هرحال گفتم که خیلی خوب رانندگی میکنی. درست یادم نیست که چه زمانی، کجا، هیچی، برت. من میدونم که تو چه جوری رانندگی میکنی. من بهش اینو گفتم.
ژاکتش را به دور خودش میپیچد.
اما سرده، امروز هوا خیلی سرده، یخ بندونه. برای وقتی که برگردی کاکائو آماده میکنم.
رز بلند میشود، به سمت پنجره میرود و بیرون را نگاه میکند.
ساکته، داره شب میشه. هیچ کسی هم بیرون نیست.
ایستاده و نگاه میکند.
یه دقیقه صبر کن.
مکث.
فکر میکنی کی میتونه باشه؟
مکث.
نه، فکر کردم کسی رو دیدم.
مکث.
نه.
رز پرده را رها میکند.
می دونی داشتم به چی فکر میکردم؟ فکر کنم یه کم بهتر شده، خیلی هم باد نمیآد. بهتره اون پلور گرمت رو هم بپوشی.
رز به سمت صندلی پدربزرگ بر میگردد، مینشیند و صندلی را تکان میدهد.
این یه اتاق خوبه. برت، شانس آوردیم که این اتاق رو داریم. من مواظب تو هستم، مگه نه؟ درست مثل وقتی که زیرزمین اینجا رو بهمون پیشنهاد دادن که من همون اول رد کردم. میدونستم که اصلاً نمیتونه جای جالبی باشه. سقف درست بالای سرته. نه، اینجا یه دونه پنجره داریم، میتونی تو اتاق حرکت کنی. میتونی شب بیای خونه، اگه لازم باشه بری بیرون. میتونی کارهات رو انجام بدی. میتونی برگردی خونه، تو حالت خوبه و من هم اینجا هستم. تو روی شانست وایستادی.
مکث.
از خودم میپرسم کی الآن اونجا زندگی میکنه. هیچوقت اونها رو ندیدهم، صدایی هم ازشون نشنیدهم، اما فکر میکنم کسایی اون پایین باشن، هر کی اونجا رو داره میتونه نگهش داره. برت، اون به نظر میآد یه تیکه خوب باشه. من بعداً یه فنجون چای می خورم، من دوست دارم پررنگترش رو بخورم. تو دوست داری کمرنگ بخوری.
یک ضربه به در. رز میایستد.
کیه؟
مکث.
سلام.
ضربه تکرار میشود.
بیاید داخل.
ضربه تکرار میشود.
کیه؟
مکث. در باز میشود و آقای کید به داخل می آید.
آقای کید: من در زدم
رز: صداتون رو شنیدیم.
آقای کید: اِ؟
رز: صداتون رو شنیدیم.
آقای کید: سلام آقای هاد، حال شما؟ خوبید؟ من میخواستم یه نگاهی به لولهها بندازم.
رز: مشکلی پیش اومده؟
آقای کید: اِ ؟
رز: بنشینید آقای کید.
آقای کید: نه، مرسی، من راحتم، داشتم از اینجا رد می شدم. می خواستم ببینم اوضاع چطوره. خب، راحت که هستین، نه؟
رز: اوه، ممنون آقای کید.
آقای کید: آقای هاد، شما که امروز بیرون میرین؟ من الآن بیرون بودم، زود برگشتم فقط تا سر خیابون رفتم.
رز: کسی دور و ور نبود، نه آقای کید؟
آقای کید: بعد با خودم گفتم بهتره برم و یه نگاهی به لولهها بندازم، فقط برای اطمینان. فقط رفتم تا سر خیابون چند تا چیز که لازم داشتم بخرم. مثل اینکه میخواد برف بیاد. به نظر من که حتماً برف مییاد.
رز: چرا نمیشینید آقای کید؟
آقای کید: نه، نه، راحتم. همین جوری راحتم.
رز: خوب آقای کید، این باعث تأسفه که توی این هوا مجبورین برین بیرون، هیچ کمکی ندارید؟
آقای کید: اِ؟
رز: من فکر میکردم یه خانوم به شما کمک میکنه.
آقای کید: من هیچوقت زنی نداشتم.
رز: فکر کردم دفعهی اولی که اومدیم اینجا یه کمک داشتید.
آقای کید: هیچ زنی اینجا نیست.
رز: شاید کس دیگهای رو اشتباه گرفته بودم.
آقای کید: این دور و برها زنهای زیادی هستن. البته نه اینحا، اوه، نه، اِ، من اینو قبلا دیده بودم؟
رز: چی رو؟
آقای کید: اون رو.
رز: نمیدونم. ندیده بودین؟
آقای کید: یک چیزهایی یادم میآد.
رز: اون فقط یه صندلی پدربزرگ قدیمیه.
آقای کید: وقتی اومدین اینجا بود؟
رز: نه، نه خودم آوردمش.
آقای کید: میتونم چشمبسته شرط ببندم که قبلاً اینو دیدهم.
رز: شاید دیده باشین.
آقای کید: چی؟
رز: گفتم ممکنه دیده باشینش.
آقای کید: آره، ممکنه دیده باشمش.
رز: بنشینید آقای کید.
آقای کید: خیلی هم مطمئن نیستم.
برت خمیازه میکشد و خودش را کش و قوس میدهد و همچنان به مجله اش نگاه میکند.
آقای کید: نه نمیشینم، اون هم وقتی آقای هاد بعد از خوردن چای داره استراحت میکنه. من هم باید برم چایم رو بخورم. آقای هاد، پس شما دارین میرین بیرون؟ الآن یه نگاهی به وانتتون انداختم. چه وانت کوچولوی تمیزیه. متوجه شدم به خاطر سرما خوب پوشوندینش. سرزنشتون نمیکنم. بله، شنیدم که داشتین میرفتین بیرون، کی بود؟ یه روز صبح بود، آره، میتونم بگم که دنده رو خیلی راحت عوض میکردین.
رز: آقای کید فکر میکردم اتاق خوابتون عقب ساختمون باشه.
آقای کید: اتاق خوابم؟
رز: اوه، البته.
آقای کید: اون موقع بیدار بودم و کارهام رو میکردم.
رز: من که توی این هوا صبح زود پا نمیشم. میتونم یه کم تنبلی کنم. میتونم یه کم تنبلی کنم.
مکث.
آقای کید: اینجا اتاق خوابم بود.
رز: اینجا؟ کی؟
آقای کید: وقتی اینجا زندگی میکردم.
رز: من اینو نمیدونستم.
آقای کید: برای چند لحظه میشینم. (روی صندلی راحتی مینشیند)
رز: خوب، من اینو نمیدونستم.
آقای کید: وقتی اومدین این صندلی اینجا بود؟
رز: آره.
آقای کید: اینو یادم نمیآد.
مکث.
رز: اون موقع کی بود؟
آقای کید: اِ؟
رز: کی اینجا اتاق خواب شما بود؟
آقای کید: خیلی وقت پیش.
مکث.
رز: داشتم به برت میگفتم که به شما گفته بودم اون چه جوری رانندگی میکنه.
آقای کید: آقای هاد؟ آه، آقای هاد خیلی هم خوب میتونن رانندگی کنن. دیدهم که چه جوری از پیچ پایین خیابون رد میشن. اوه، بله.
رز: خوب آقای کید، باید بگم که این یه اتاق خوبیه. خیلی اتاق راحتیه.
آقای کید: بهترین اتاق خونهست.
رز: پایین باید یه مقداری نمور باشه.
آقای کید: نه به بدی طبقههای بالایی.
رز: طبقههای پایین چطور؟
آقای کید: ها؟
رز: طبقههای پایین چهطور؟
آقای کید: طبقههای پایین چی؟
رز: اونها هم باید یه مقداری نمور باشن.
آقای کید یک کم. البته نه به اندازهی طبقهی بالایی.
رز: این چیه؟
آقای کید: داره بارون تندی میآد.
مکث.
رز: کسی هم اون بالا زندگی میکنه؟
آقای کید: اون بالا؟ بودن، الآن رفتن.
رز: چند تا آپارتمان تو این خونه دارین؟
آقای کید: چهار (می خندد) اوه، چند تا از اون خوباش رو قبلاً توی اون روزای قدیم داشتیم.
رز: الآن چند تا دارین؟
آقای کید: خب، اگه بخوام حقیقت رو بگم. تا حالا نشمردم.
رز: اوه.
آقای کید: نه، نه تا الآن.
رز: باید کارتون یه کم سنگین باشه.
آقای کید: اوه، یه زمانی عادت داشتم اونها رو بشمرم. هیچوقت از این کار خسته نمیشدم. حواسم به همه چیز توی این خونه بود. اون موقع، خیلی چیزها بود که باید بهشون توجه میکردم. اون وقتها توانش رو داشتم. اون مال وقتی بود که خواهرم هنوز زنده بود. اما الآن یه کم از پا در اومدم. بعد از اینکه اون مرد، الآن چند وقته که مرده، خواهرم رو میگم. اون موقع خونهی خوبی بود. زن توانایی بود. بله، خوش ترکیب هم بود. فکر نمیکنم شبیه مامانم هم بود. آره، ازش چیزهایی یادم میآد. میتونم بگم که شبیه مامان پیرم هم بود. میتونم بگم که شبیه مامان پیرم هم بود. فکر کنم مامانم یه یهودی بوده، آره، اگه یه روز بفهمم یهودی بوده تعجب نمیکنم. خیلی هم بچه نداشت.
رز: در مورد خواهرتون چی، آقای کید؟
آقای کید: چی در مورد خواهرم؟
رز: بچهای نداشت؟
آقای کید: آره، خیلی شبیه مامان پیرم بود. فکر کنم، البته، کمی قدبلندتر.
رز: چه وقتی خواهرتون مرد؟
آقای کید: آره، راست میگین، بعد از مرگ خواهرم بود که من شمردن رو متوقف کردم. خیلی خوب همه چیز رو مرتب نگه میداشت. من هم کمک دستش بودم. اون تا آخرین لحظه از همه چیز ممنون بود. عادت داشت بهم بگه چقدر � به خاطر تمام چیزهای کوچیکی � که براش انجام میدادم، تحسینم میکنه. بعدش تو هچل افتاد. من ازش بزرگتر بودم. آره، من ازش بزرگتر بودم. یه اتاق خواب دوستداشتنی داشت. یه اتاق خواب دوستداشتنی.
رز: از چی مرد؟
آقای کید: کی؟
رز: خواهرتون.
مکث.
آقای کید: میتونم سر و ته همه چی رو هم بیارم.
مکث.
رز: الآن سرتون شلوغه آقای کید؟
آقای کید: کارهام رو کردهم.
رز: حدس میزنم، همه کارها رو؟
آقای کید: اوه آره، من میتونم سر و ته همه چی رو هم بیارم.
رز: ما هم همین طور، مگه نه برت؟
مکث.
آقای کید: من؟ من میتونم انتخاب کنم (بلند می شود) آقای هاد، شما خیلی زود دارین میرین بیرون؟ خب، مواظب خودتون باشین. اون جادهها با کسی شوخی ندارن. هنوز هم بلدین چه جوری وانتتون رو کنترل کنین، نه؟ کجا دارین میرین؟ دور؟ طول میکشه؟
رز: خیلی هم طول نمیکشه.
آقای کید: نه، البته که نه، نباید هم وقت زیادی رو ازشون بگیره.
رز: نه.
آقای کید: خب همین، من هم زحمت رو کم میکنم. رانندگی خوبی داشته باشین آقای هاد. مواظب روندنتون هم باشین. خیلی زود همه جا تاریک میشه. البته وقت کافی دارین. Arivederci
خارج میشود.
رز: هیچوقت باور نمیکنم که خواهری داشته.
بلند میشود.
خیلی خب، یه دقیقه صبر کن. پلیورت کجاست؟
پلیور را از روی تخت میآورد.
این هم از این. کتت رو در آر. اینو بپوش.
به برت کمک میکند پلیور را بپوشد.
خوبه، شال گردنت کجاست؟
شال گردن را از روی تخت میآورد.
این هم از این. خوب محکمش کن. اینه، برت خیلی تند نرون، خب؟ برای وقتی که برگردی کاکائو آماده میکنم، خیلی که طول نمیدی، یه دقیقه صبر کن. پالتوت کجاست؟ بهتره که پالتوت رو هم بپوشی.
برت شال گردن را میبندد، به سمت در میرود و خارج میشود. رز ایستاده است، در را نگاه میکند. بعد به آرامی به سمت میز بر میگردد، مجله را بر میدارد و آن را جای دیگری میگذارد. میایستد و گوش میکند، به سمت بخاری میرود، خم میشود و بخاری را روشن میکند و دستهایش را گرم میکند، میایستد و اتاق را ورانداز میکند. به پنجره نگاه میکند و گوش میدهد. به سرعت به سمت پنجره میرود، میایستد و پردهها را مرتب میکند. به مرکز اتاق برمیگردد و به در مینگرد. به سمت تخت میرود، شالش را سرش میکند، به سمت سینک ظرفشویی میرود، ظرفی از داخل سینک بر میدارد، به سمت در میدود و آن را باز میکند.
رز: اوه!
آقا و خانوم سندز در پاگرد پلهها آشکار میشوند.
خانوم سندز: خیلی میبخشید، نمیخواستیم اینجوری اینجا وایسیم، قصد ترسوندن شما رو هم نداشتیم. فقط داشتیم از پلهها بالا میاومدیم.
رز: مشکلی نیست.
خانوم سندز: ایشون آقای سندز هستند و من هم همسرشون.
رز: حال شما چطوره؟
خانوم سندز زیر لبی به معرفی ادامه میدهد.
خانوم سندز: همین الآن داشتیم از پلهها بالا میاومدیم. اما اینجا نمیشه هیچی رو دید. میشه، تدی؟
آقای سندز: هیچ چیزی رو.
رز: دنبال چیزی میگشتید؟
خانوم سندز: مردی که اینجا رو میگردونه. صابخونه. داشتیم سعی میکردیم صابخونه رو پیدا کنیم. تدی، اسمش چی بود؟
رز: اسم ایشون آقای کیده.
خانوم سندز: کید، تدی اسمش همین بود؟
آقای سندز: کید؟ نه، این نبود.
رز: آقای کید. اسمش همینه.
خانوم سندز: خب، این اون واحدی که دنبالش میگشتیم نیست.
رز: درسته، مثل اینکه دنبال کس دیگهای میگردین.
مکث.
خانوم سندز: فکر میکنم همینطور باشه.
رز: به نظر میآد سردتونه.
خانوم سندز: بیرون، بیرون سرما آدم رو میکشه. شما بیرون بودین؟
رز: نه.
خانوم سندز: خیلی وقت نیست که اومدیم تو.
رز: خب، اگه دوست دارین بیاین داخل و یه کم خودتون رو گرم کنین.
آنها به وسط اتاق میآیند. رز از میز کنار بخاری صندلی میآورد
اینجا بشینید. اینجا میتونید خودتون رو گرم کنین.
خانوم سندز: ممنون ( مینشیند)
رز: آقای سندز، بیایید کنار بخاری.
آقای سندز: نه، راحتم، میخوام یه تکونی به پاهام بدم.
خانوم سندز: چرا؟ تو که نشسته بودی.
آقای سندز: منظورت چیه؟
خانوم سندز: خب، برای چی نمیشینی؟
آقای سندز: برای چی باید بشینم؟
خانوم سندز: باید سردت باشه.
آقای سندز: نه، سردم نیست.
خانوم سندز: باید باشه، یه صندلی بیار اینجا و بشین.
آقای سندز: ممنون، همینجوری ایستاده راحتم.
خانوم سندز: اصلاً به نظر نمیآد بخوای وایستی.
آقای سندز: کلاریسا، من راحتم!
رز: کلاریسا؟ چه اسم قشنگی.
خانوم سندز: بله، اسم قشنگیه، اینطوری نیست؟ مامان بابام این اسم رو برام انتخاب کردهن.
مکث.
میدونین، این اتاقیه که میشه اون تو بشینی و احساس راحتی بکنی.
آقای سندز: ( به اتاق نگاه میکند) خوبه، جا دار هم هست.
خانوم سندز: برای چی نمیشینین، خانوم...
رز: هاد. نه، ممنون.
خانوم سندز: چی گفتین؟
رز: کی؟
خانوم سندز: گفتید اسم تون چیه؟
رز: هاد.
آقای سندز: همینه، شما همسر اون یارو هستین که گفتید.
خانوم سندز: نه، نیست. اسم او کید بود.
آقای سندز: واقعاً؟ فکر کردم اسمش هاده.
خانوم سندز: نه، اسمش کید بود. اینطور نیست خانوم هاد؟
رز: درسته، صابخونه.
خانوم سندز: نه، صابخونه نه، اون مرد دیگه.
رز: خب، اسمش همینه، صابخونه هم هست.
خانوم سندز: کی؟
رز: آقای کید.
مکث.
آقای سندز: واقعا؟ خودشه؟
خانوم سندز: شاید دو تا صابخونه هست.
مکث.
آقای سندز: اینم از امروزمون.
خانوم سندز: چی گفتی؟
آقای سندز: گفتم اینم از امروزمون.
مکث.
رز: بیرون چه جوریه؟
خانوم سندز: بیرون خیلی تاریکه.
آقای سندز: تاریکتر هم میشه.
خانوم سندز: اون درست همون تو بود.
آقای سندز: اونجا تاریکتر از بیرون بود. شرط میبندم.
خانوم سندز: اینجا هم خیلی روشن نیست، نه خانوم هاد؟ باورتون میشه که اولین نوریه که از لحظهی ورودمون به ساختمون دیدیم؟
آقای سندز: اولین روزنه.
رز: من هیچوقت شبها بیرون نمیرم. ما همیشه تو خونه میمونیم.
خانوم سندز: حالا که فکرش رو میکنم، یه ستاره هم دیدم.
آقای سندز: چی دیدی؟
خانوم سندز: خب فکر کنم دیدیم.
آقای سندز: فکر میکنی چی دیدی؟
خانوم سندز: یه ستاره.
آقای سندز: کجا؟
خانوم سندز: تو آسمون.
آقای سندز: کی؟
خانوم سندز: همون موقع که اومدیم تو.
آقای سندز: مسخره بازی در نیار.
خانوم سندز: منظورت چیه؟
آقای سندز: تو یه ستاره ندیدی.
خانوم سندز: چرا نه؟
آقای سندز: برای اینکه من دارم بهت میگم! من بهت میگم که یه ستاره ندیدی.
مکث.
رز: امیداورم بیرون خیلی هم تاریک نباشه. امیدوارم خیلی هم یخبندون نباشه. شوهرم سوار وانتش شده. آروم هم رانندگی نمیکنه. هیچوقت آروم رانندگی نمینه.
آقای سندز: (قهقهه زنان) خب، امشب باید خیلی خوششانس باشه.
رز: چی؟
آقای سندز: نه، منظورم اینه که برای رانندگی امشب باید یک کم ریسکپذیر باشی.
رز: اون رانندهی خوبیه.
مکث.
چند وقته اینجا هستید؟
خانوم سندز: نمیدونم. تدی، چند وقته اومدهیم اینجا؟
آقای سندز: حدود نیم ساعت.
خانوم سندز: بیشتر از اونه. خیلی بیشتر از اونه. حدود سی و پنج دقیقهای میشه.
رز: خب، فکر میکنم آقای کید رو بتونید همین دور و برها پیدا کنید. خیلی وقت نیست که رفته چایش رو بخوره.
آقای سندز: اینجا زندگی میکنه، اینطور نیست؟
رز: البته که همین جا زندگی میکنه.
آقای سندز: و شما گفتین که اون صابخونهست، اینطور نیست؟
رز: البته که همین طوره.
رز: یه مرد؟
خانوم سندز: آره.
رز: یه مرد؟
آقای سندز: آره، البته، یه یارویی اون پایین بود. (روی میز می نشیند)
خانوم سندز: تو که نشستی.
آقای سندز: (سریع بلند میشود) کی؟
خانوم سندز: خودت.
آقای سندز: خنگ نشو، من فقط تکیه داده بودم.
خانوم سندز: من که دیدم تو نشستی.
آقای سندز: تو ندیدی که من بشینم برای اینکه من کوفتی اصلاً ننشستم. من تکیه دادم.
خانوم سندز: فکر میکنی من نمیتونم بفهمم یعنی چی که یک نفر بشینه؟
آقای سندز: بفهمی؟ این تمام کاریه که میتونی بکنی، فهمیدن.
خانوم سندز: تو هم میتونی سعی کنی یه کم بیشتر بفهمی به جای این که همهش چرت و پرت بگی.
آقای سندز: تو که به اون چرت و پرتها اصلاً اهمیت هم نمیدی که.
خانوم سندز: تو مواظب عموت باش، این تمام چیزیه که میخوای.
آقای سندز: و تو مواظب کی هستی؟
خانوم سندز: (بلند می شود) من که تو رو به این دنیا نیاوردم.
آقای سندز: تو چی کار نکردی؟
خانوم سندز: گفتم من که تو رو به این دنیا نیاوردم.
آقای سندز: خب، پس کی این کارو کرده؟ این چیزیه که میخوام بدونم، کی این کارو کرده؟ کی منو به دنیا آورده؟
خانوم سندز مینشیند، غرولند کنان. آقای سندز ایستاده، غرولند کنان.
رز: گفتین که تو زیرزمین یه مرد رو دیدین؟
دیدگاه ها : نظرات
آواهای هارولد پینتر
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391 07:33 ق.ظ
ارسال شده در: نمایشنامه ،
آواهای هارولد پینتر
شعله آذر
آخرین کار تاتری پینتر در آستانهء 75 سالگی وی در رادیو بی بی سی در دهم اکتبر 2005 اجرا شد. کشمکش سه سالهء او با سرطان مری از او پیرمردی رنجور و شکننده ساخته که سخت به عصای بزرگش تکیه داده است: ترکیبی بس ناجور. می گوید: " خسته ام. به انتهای خط رسیده ام. " اما کمی بعد می خندد و ادامه می دهد: " دارم با سرطان می جنگم اما هنوز می توانم یک نمایش نامهء نیشدار و تند و تیز را آماده کنم. "
و در طول اجرای 29 دقیقه ای نمایش دراماتیک _ موزیکال آواها، صدایش پر انگیزه تر، رساتر و قوی تر از همیشه در فضا می پیچد.
آواها با یک نامه آغاز شد؛ نامه ای که جیمز کلارکِ آهنگساز پس از تماشای خاکستر به خاکستر1 در سال 1996 به پینتر نوشت. کلارک می گوید: " خویشیِ بسیاری با شیوهء اندیشهء او احساس می کنم. به همین دلیل می خواستم با او کار کنم. او سرایندهء واژگان است و من سرایندهء موسیقی. ما وجوه مشترک بسیاری داریم. "
آن دو در سال 1997 با یکدیگر دیدار کردند، به گفتهء کلارک به این قصد که " اثری تنظیم کنیم که در آن از واژگان و موسیقی به شیوهء تازه ای استفاده شود. " در آواها دستنویسِ یک خط در میانِ پینتر با علایم رادیوفونیک کلارک ترکیب شده است. کلارک اعتراف می کند که " مجذوب خوش آهنگی، صراحت و ظرافتِ " نمایش نامه های پینتر شده است. گویا پیوند و خویشیِ نمایش نامه نویس و آهنگساز در عرش بسته شده بود. کلارک استدلال می کند: " نقش هنر نو این نیست که پیامی را به نرمش و لطافت به گوش مخاطب برساند. " و این تنها نگرش غیرقابل انعطاف و تسلیم ناشدنی ست که می تواند با بیانیهء پینتر هماهنگی داشته باشد: " این از تعهد هنرمند است که آنچه مخاطب می خواهد را به او نمی دهد، بلکه سماجت می کند تا مخاطب آن چیزی را دریافت کند که هنرمند می خواهد. "
آواها دستمایهء عشق است و پینتر آشکارا از نتیجه راضی ست: " جیمز را باور دارم و با آواها اثری غنی و جدی را خلق کرده ام که به آن افتخار می کنم. "
هارولد پینتر برای نوشتن آواها، پنج نمایش نامهء پیشین خود را مرور کرد: پیک آخر، زبان پشت کوه2، نظم نوین جهانی، وقت ضیافت3 و خاکستر به خاکستر. پینتر آنها را به روایت های چند پاره ای از شکنجه و ستم و تجاوز تبدیل کرده که با پارتیتور mercurial score و ششدانگ صدای الین ارگارد و خواننده ای آذری به نام فاطمه مهرویلا در میان باقی خوانندگان و نُه ازیگر از جمله خود پینتر اجرا شد. پینتر در توصیف سفر جان آزار خود با کلارک در وادی آواها می گوید: " هر دوی ما پا به جهنم گذاشته بودیم. نه فقط جهنم من یا جهنم او، بلکه جهنمی که همهء ما در اینجا و هم اکنون در آن سهیم هستیم. "
نمایش نامه هایی که او سطرهای آواها را از میان آنها گلچین کرده، همه در بیان ارتباط قوی ای ست که میان زورگو و قربانی، شکنجه گر و شکنجه شده و ارباب و رعیت وجود دارد. کانون توجه پینتر دولتهای دیکتاتوریِ نامشخص و پشت پرده، بازجویی ها و نگهبانان و شکنجه گران و بدرفتاری و وحشیگری آنها با زندانیان بی گناه است.
در پیک آخر، بازیگر اصلی نیکلاس، یک بازپرس الکلی ست که می خواهد از خانواده ای بازجویی کند. در شوک کوتاه و تند نظم نوین جهانی، ما گفت وگوی دو شکنجه گر را استراق سمع می کنیم که در بالای سر قربانیِ چشم بسته ای ایستاده اند. در خاکستر به خاکستر بازجویی از ربکا توسط دولین، گردش گمراه کننده ای به خود می گیرد زیرا درمی یابیم که عاشق سابق او در یک خشونت دولتی دست داشته است. در زبان پشت کوهی، یک نگهبان سادیسمی بازی قدرت را با گروهی از ساکنین کوهستان آغاز می کند. ساکنینی که سخن گفتن به هر زبانی جز زبان رسمی برایشان ممنوع اعلام شده است. در وقت ضیافت، پینتر با به تصویر کشیدن گروه نخبگان که به شکل غیر قابل تحملی نسبت به خشونت و وحشت جاری در خیابانها بی توجه و بی اعتنا هستند، طبقهء خودپسندِ متوسط را به هجو می کشد.
آواها جهت گیری تازهء پینتر را نسبت به هنر نشان می دهد. او می گوید: " به فرم های تازه ای دست پیدا کرده ام. انرژی من اکنون سمت و سوهای متفاوتی یافته. اختصاصا به شعر رو آورده ام. اما همانطور که می دانید در چندین سال گذشته، سخنرانی های سیاسی بسیاری داشته ام که فکر می کنم در اوضاع نگران کنندهء کنونی حائز اهمیت هستند. "
هارولد پینتر در سالهای اخیر بیشتر در سکوهای سخنرانی حاضر شده تا در روی صحنهء تاتر. انتقادهای جدی او از سیاست های تحمیل شده بر عراق، کشتارهای جمعی، دادگاه میلوسویچ، بمباران افغانستان، و مشارکت او در مارش ضد جنگ 2003 در لندن علیه تونی بلر و جورج بوش و سرانجام شعر بمبهای او: " چیز دیگری برای گفتن نمانده/ تنها بمبها را باقی گذاشته ایم/ بمبهایی که از سرهامان بیرون جهیده. "
شاید به نظر برسد که هنر سیاسی برای پینتر رویکرد تازه ایست، اما استوارنامه های ضد نظام موجودِ پینتر به سال 1949 برمی گردد، یعنی
زمانی که از خدمت سربازی سرباز زد. او در 1996 از دریافت مقام افتخاری شوالیه از دولت انگلستان امتناع کرد و در سپتامبر 2005، از نخستین امضا کنندگان نامه به تونی بلر بود. در این نامه از وی خواسته شده بود تا تمام یگان های ارتش انگلستان را از عراق بیرون بکشد. فعالیت های سیاسی پینتر با نمایش نامه های نخستین وی ادامه یافت که جشن تولد[4] و سرایدار از مهم ترین آنهاست. خشونت، رفتارهای غیرانسانی ای که در روابط افراد وجود دارد و سوء استفاده از زبان که جزئی از ویژگی های تحقیر آمیز طبیعت انسان و سیاست امروز شده، از مشخصات این دو نمایش نامه است. او در این رابطه می گوید: " فکر می کنم این یعنی ریاکاری بنیادی، غیر عادی و درک نادرست از زبان، و به عبارت دیگر تحریف و سوءاستفاده از زبان که عامل بسیار ویران گریست. چرا که این زبان است که به لحاظ سیاسی ما را به هر سمت و سویی که بخواهد سوق می دهد. از نظر من نکتهء خطرناک و باید بگویم منزجر کننده در مورد زبان، نوع استفاده از آن در زمانهء حاضر است: مداخلهء بشر دوستانه، آزادی و دمکراسی، بقیهء چیزها را هم فراموش نکنید. در واقع، این زبان به سادگی اَعمال اظهارکنندگانِ خود را توجیه می کند تا بتوانند قدرت را تحت کنترل خود در آورند و در انحصار خود نگه دارند. " به همین شکل، در آواها زبان توسط سلطه گر دستکاری می شود تا بر افراد تحت سلطه غلبه کند.
کلارک هم شک ندارد که آواها یک اثر کاملا سیاسی ست که " علیه هرگونه تجاوزی فریاد می زند ". او این اثر را یک کار موسیقیایی می داند که با واژگانی ترکیب شده که همچون وجوه متقابل نتها هستند. او می گوید: " امکان اینکه آواها را به صورت زنده اجرا کنیم هست. " و هارولد پینتر سخت آرزومند است که اجرای زندهء این نمایش را بر روی صحنه ببیند. کلارک اشاره می کند: " هدف این بود که اثری خلق شود که راحت نتوان طبقه بندی اش کرد. جالب است ببینیم مردم بر آن چه نامی می گذارند. اگر چهار مقولهء موسیقی، ادبیات، تاتر و اپرا را برایش انتخاب می کنید، من می گویم که جایگاه آن در میانهء آنهاست. بی تردید این یک اثر موسیقیایی ست اما در عین حال یک کار دراماتیک هم هست. " آواها را با هر نامی که بخواهیم بنامیم، غیر ممکن است که بتوانیم به آنچه می گویند، گوش نسپاریم.
هارولد پینتر سه روز بعد از اجرای رادیوییِ آواها یعنی سیزدهم اکتبر 2005، جایزهء نوبل را در ادبیات به خود اختصاص داد. هدیهء تولدی که او را بسیار خوشنود کرد. در مکالمهء تلفنیِ همان روز خود می گوید: " هیچ نمی توانم بگویم. شگفت زده ام و بسیار خوشحال... " خیاط زادهء یهودی تبار که در دهم اکتبر 1930 در هاکنی لندن به دنیا آمد، خالق آثار بزرگی ست که در ادبیات نمایشی تاثیر انکار ناپذیری داشته. در بیان اهمیت و تاثیر پینتر بر تاتر همین بس که سبک پینترسک با اجرای نخستین نمایش
وی اتاق در سال 1960، به کلیهء آثار خود او و دیگر آثار تاتری و غیر تاتری انگلیسی زبانی اطلاق شده که ابهام آمیز و پرتنش هستند. پینتر معتقد است که 29 نمایش نامه ای که نوشته کافی ست و از این پس به سرودن شعر می پردازد و البته فعالیت های سیاسی اش.
دمکراسی
دیگر راه فراری نیست.
زخمِ عمیق سر باز کرده.
همه چیز ویران شده.
مراقب پشت سرت باش.
[1] نمایش نامهء تک پرده ایِ خاکستر به خاکستر به ترجمهء اینجانب به زودی توسط نشر نیلا منتشر می شود.
2- زبان پشت کوهی یک نمایش چهار پرده ای ست که به ترجمهء اینجانب به زودی توسط نشر نیلا منتشر می شود.
3- وقت ضیافت، ترجمهء امیر امجد. نشر نیلا 1381
4- جشن تولد پینتر به همراه نقد مفصلی از آن به نوشتهء استیون گیل، به ترجمهء اینجانب آماده چاپ است.
منابع:
INTERNET ESSAYS:
PINTERS DRAMATIC IMPACT.
INTERVIEW. OCTOBER 13,2005-12-30
HAROLD PINTER, FIGHTING CANCER
POEMS BY HAROLD PINTER
دیدگاه ها : نظرات
چشم در برابر چشم
دوشنبه 1 اسفند 1390 03:51 ب.ظ
ارسال شده در: نمایشنامه ،
اشخاص :
حاكم
جلاد
مرد جوان
پیرزن
سقط فروش
آهنگر
میرشكار
نوازنده
1
یك نیمكت بزرگ با پشتی مجلل، و آن طرف پشتی تختی است ناپیدا، برای استراحت. پرده كه باز میشود، صحنه خالی است. چند لحظه بعد، دو پای بزرگ بالای پشتی ظاهر میشود، و بعد صدای یك دهن دره بلند، و به دنبال، هیكل خپله و چاق حاكم كه آرام بلند شده، همه چیز بخود بند كرده، سپر، حمایل، شمشیر، كمان، و یك طپانچه قدیمی. دوباره یك دهن دره، چشمان پف كردهاش را میمالد و چند مشت به سینه میزند، با تنبلی میخزد و خود را روی نیمكت میاندازد، لوازم و اشیایی را كه به خود بند كرده، امتحان میكند، خاطر جمع میشود، یك مرتبه انگار به خود آمده با سوءظن اطرافش را نگاه میكند، به فكر میرود، چند لحظه این چنین میگذرد، حاكم خم شده طرف راست را نگاه میكند و سوت میزند، خبری نیست، خم شده، طرف چپ را نگاه میكند و سوت میزند، خبری نیست. با صدای بلند فریاد میزند: «هی!» خبری نیست، بلند میشود و با صدای بلندتر: « هی، هی!». چیزی در زیر نیمكت میجنبد، حاكم زانو میزند و پرده را بالا میبرد و با فریاد.
(حاكم:) او هوی خرس گنده، مرتیكه الاغ، كثافت بوگندو!
صدای دهن دره از زیر نیمكت.
آهای گامبوی گردن گلفت بیخاصیت، دِ بیا بیرون!
تخماقی به زیر تخت حواله میكند. چند لحظه بعد جلاد چهار دست و پا را از زیر تخت بیرون میآید. با قیافه پر خورده و پر خوابیده. همان لباسهای رنگ وارنگ حاكم را به تن دارد، منتهی شلختهتر و با ساز و برگ فراوانتر. یك مشت ساطور و چاقو و قمه و تخماق و خرت و پرت دیگر به خود بسته. تا از زیر نیمكت بیرون میآید، چند مشت به سینه میزند و دهن دره بلندی میكند. خان فریاد میزند.
دهی! مرتیكه بی همه چیز! بیدار شود!
جلاد به خود میآید و سر و وضعش را مرتب میكند و لبخند میزند.
(جلاد:) صبح حضرت حاكم به خیر قربان.
(حاكم:) عصر حضرت حاكم به خیر مرتیكه، نه صبحش!
جلاد با تعجب.
(جلاد:) عصر؟
(حاكم:) آره گوساله خرفت، احمق بی شعور!
(جلاد:) یعنی ما حالا داشتم خواب بعد از ظهرمونو میكردیم؟
(حاكم:) آره حیوون! آره!
(جلاد:) ولی حضرت حاكم كه تا شب نمیشد، از خواب عصر بیدار نمیشدن؟
(حاكم:) درسته مرتیكه، منم همینو میخواستم ازت بپرسم.
(جلاد:) چی رو بپرسین قربان؟
(حاكم:) میخواستم بدونم تو منو بیدار كردی؟
(جلاد:) من؟
(حاكم:) آره تو، حیوون!
(جلاد:) نه خیر قربون، شما منو بیدار كردین.
(حاكم:) پس منو كی بیدار كرد؟
(جلاد:) بیخبرم قربان، بنده خواب بودم.
(حاكم:) حالا چندین و چند روزه كه عصرها همین جور بیخودی خواب از
سرم میپره. چرا باید این جوری باشه؟ چرا باید خواب بعد از ظهر ما بهم بخوره؟
(جلاد:) معلومه قربان، بیخوابی میزنه به سرتون.
(حاكم:) بیخوابی برای چی میزنه به سر ما؟
(جلاد:) شاید پر می خورین قربان.
(حاكم:) من پر میخورم مرتیكه گاب یا تو؟
تهدیدآمیز به طرف جلاد می رود.
(جلاد:) خب معلومه قربان، البته كه بنده.
(حاكم:) پس چطور میشه كه من بدخواب میشم؟
(جلاد:) خیلی علتها ممكنه داشته باشه قربان.
(حاكم:) مثلاً؟
(جلاد:) مثلاً... مثلاً ممكنه وجدانتون ناراحت باشه.
(حاكم:) چی؟ وجدان من ناراحت باشه؟ چطور ممكنه حیوون؟
(جلاد:) ممكن كه نیس قربان، فقط احتمال داره.
(حاكم:) احتمال چی داره گوساله؟
(جلاد:) ناراحتی وجدان!
(حاكم:) به چه علت مرتیكه؟
(جلاد:) علل زیادی ممكنه داشته باشه قربان. ولی اون كه به نظر این چاكر
بیمقدار، و غلام درگاه میرسه چنین است كه مدتی است كار و بارمون كساده، و سه چهار روزه كه یه دونه هم عدالت اجرا نشده.
(حاكم:) تو از كجا خبر داری كثافت الدنگ؟
(جلاد:) از كجا خبر دارم؟ مگه بنده عامل و مجری عدالت نیستم؟ بالاخره
حساب دستمه قربان.
(حاكم:) اشتباه نمیكنی؟
(جلاد:) ابداً، ابداً قربان. بذارین براتون بگم، آخرین چشمی كه درآوردیم چند
روز پیش بوده؟ ها، سه روز پیش بوده.
(حاكم:) پس به این علته كه خوابم نبرده؟
(جلاد:) صد در صد به همین علته قربان. و اما ناراحتی وجدان، گاه صبحها
شروع میشه، ولی اكثر اوقات بعد از ظهرها. گاه با یه سردرد، گاه با چند آروغ بلند و ممتد. گاه با پریدن از خواب و گاه با پریدن توی آب. گاه با عطسه، گاه با سكسكه. گاه پیش از خستگی، گاه بعد از خستگی، و اونوقت كه شروع شد، دیگه شروع شده. و پشت سرش، درد كمر و قولنج شكم، رودل و صفرای زیاد و بزاق فراوون، دودوی چشمها و راست شدن پشمها و آخر سر اختلال كامل حواس. و اما علاج همه اینها، در آوردن یه چشمه قربان. یه دونه چشم!
(حاكم:) یه دونه چشم!
(جلاد:) بله قربونت گردم.
(حاكم:) چشم برای چی؟
(جلاد:) برای این كه عدالت اجرا بشه.
(حاكم:) حالا ما چشم از كجا بیاریم؟
(جلاد:) چقدر فراوونه چشم قربان.
(حاكم:) بله، فراوونه، ولی چقدر باید منتظر بشیم تا یكی بیاد دادخواهی، تا ما
ترتیب كارمونو بدیم. همین جوری كه نمیشه رفت و خر یكی رو
گرفت و كشید این جا.
(جلاد:) چرا نمیشه قربان؟ بین این همه گاو و الاغ كه ریخته بیرون یه نفر پیدا
نمیشه كه مستحق این كار باشه؟
(حاكم:) حتماً پیدا میشه، ولی چه جوری میشه شناختش؟
(جلاد:) پیدا كردن و شناختن و آوردنش با چاكر. تا حضرت حاكم چشم بهم
بزنن، من ترتیب همه كارو دادهام.
(حاكم:) پس منتظر چی هستی حیوون؟ عوض وراجی راه بیفت و دست به كار
شو دیگه.
(جلاد:) سمعاً و طاعتاً.
با عجله میخواهد از صحنه بیرون برود كه به مرد جوانی برمیخورد. مرد جوان نالههای بلند میكند و با دو دست صورتش را پوشانده است. جلاد با فریاد.
(جلاد:) قربان، با پای خودش اومد.
به قهقهه میخندد و یقه مرد جوان را میچسبد.
(حاكم:) بسیار خب، عالی شد! محكم بچسب و ولش نكن.
جلاد مرد جوان را كشان كشان به وسط صحنه میآورد. مرد جوان نالههای بلند میكند و دست از صورت بر میدارد. یكی از چشمها از چشم خانه در آمده، لختههای درشت خون صورتش را پوشانیده است. مرد جوان خود را از دست جلاد رها كرده، به پای حاكم میاندازد.
(مرد جوان:) حضرت حاكم دستم به دامنت، دستم به دامنت! بیچاره شدم! بدبخت
شدم! نجاتم بده! نجاتم بده!
(حاكم:) پاشو ببینم، چی میخوای؟
(مرد جوان:) قصاص، قصاص، به تظلم آمدهام، قصاص، قصاص!
(حاكم:) چی شده آخه؟ حرف بزن ببینم.
مرد جوان دامن حاكم را میگیرد و نیم خیز میشود و چشمخانه خالی را نشان میدهد.
(مرد جوان:) چشم، چشمم، چشمم!
نالههای بلند میكند.
(حاكم:) چشمت؟ چشمت چی شده؟
(مرد جوان:) دراومده قربان! در اومده. قصاص منو بگیرین، قصاص منو بگیرین.
(حاكم:) دراومده؟
مایوس رو به جلاد.
مال اینهم كه دراومده؟
(جلاد:) اشكالی نداره حضرت حاكم. تا معلوم بشه كه كی این كارو كرده،
ترتیب قصاصو میدیم و اوضاع و احوال و جور میكنیم.
چشمك میزند.
(حاكم:) خب، این یه چیزی شد.
خم شده به مرد جوان.
هی جوون! بگو ببینم كی این كارو كرده؟ كی چشمتو درآورده؟
مرد جوان در حال ناله، میله آهنی باریكی را درآورده نشان میدهد.
(مرد جوان:) این كرده قربان، این كرده!
جلاد و حاكم نزدیك شده میله را تماشا میكنند. جلاد میله را از مرد جوان میگیرد.
(جلاد:) این كرده؟
(مرد جوان:) بله قربان، بله، بله، این كرده، این لامسب بیچارهم كرده، من جوون را
به خاك سیاه نشونده، علیل و بدبختم كرده.
حاكم میله را میگیرد. جلاد و حاكم هر دو با تعجب به میله نگاه میكنند.
(حاكم:) حالا ما با این چه كار میتونیم بكنیم؟
(مرد جوان:) قصاص منو بگیرین! قصاص منو بگیرین! من دیگه بیچاره شدم، عاجز و درمانده شدم، زندگیم از دست رفت.
(حاكم:) من چه جوری میتونم قصاص تورو از این بگیرم؟ ها؟
رو به جلاد میكند.
چه جوری میشه از این میله قصاص گرفت؟
(جلاد:) از این میله سخت و بیجون كه نمیشه قربان. اما...
(حاكم:) اما چی؟
(جلاد:) اما از صاحبش میشه.
(حاكم:) از صاحبش؟
(جلاد:) بله قربان، حق هم همینه كه صاحب این آلت قتاله به سزای اعمال كثیف خود برسه.
حاكم خوشحال و خنده رو.
(حاكم:) ها بارك الله، بارك الله! معلومه كه هنوز كله پوكت از كار نیفتادهها!
(جلاد:) اختیار دارین قربان. اختیار دارین، كله حقیر كه در مقابل كله مبارك حضرت حاكم قابلی نداره.
حاكم به فكر میرود و خیلی جدی رو به جلاد.
(حاكم:) ببینم مرتیكه، اگر صاحب میله خود طرف باشه چی؟
مرد جوان را نشان می دهد.
(جلاد:) خود طرف باشه؟
فكر می كند.
(حاكم:) آره، اونوقت چه كار میشه كرد؟
جلاد با خوشحالی.
(جلاد:) چه بهتر! چه بهتر! اگر چنین باشه كارمون بیاندازه راحته.
(حاكم:) چه جوری راحته؟
(جلاد:) اون یكی چشمش كه دست نخورده س قربان. ملاحظه میفرمایین؟
جلو دویده چشم سالم مرد جوان را نشان میدهد.
(حاكم:) حالا كه این طوره واسه چی معطلی حیوون! زودباش و ترتیب كارشو بده.
جلاد خنجر از كمر میكشد و موهای مرد جوان را میگیرد. مرد جوان جلو خزیده، پاهای حاكم را بغل میكند.
(مرد جوان:) قربان! قربان! صاحب اون من نیستم. من، من نیستم.
(حاكم:) تو نیستی؟ پس كیه؟ جواب بده دیگه.
(مرد جوان:) یه پیرزن قربان! یه عفریته عجوزه.
(حاكم:) خب. خب! حالا این عفریته عجوزه كجاس؟ ها؟
(مرد جوان:) تو خراب شده شه قربان.
(حاكم:) و چه جوری چشم تورو درآورد؟
(مرد جوان:) نصفههای دیشب به سرم زد كه یه بارم سری به كلبه این پیرزن هف هفو بزنم شاید چیزی گیرمون اومد. با این كه ناشی نیستم قربان، ولی به كاهدان زده بودم. همین جوری تو تاریكی میگشتم و در و دیوار و دست میمالیدم كه نه تنها چیزی گیرم نیومد یه چشمم از دست دادم.
(حاكم:) خاك بر اون سرت كنن. پس این هیكل گنده و بیخاصیت فقط برای لای جرز خوبه. چطور نتونستی با این گردن كلف از پس یه پیرزن بر بیای؟
(مرد جوان:) پیرزنه تو خواب بود قربان! و اونو، اون میله سگ مسیو كوبیده بود به دیوار كه یه مرتبه رفت تو چشمم. اونوقت فریاد كشان و نالهكنان دویدم بیرون. دیگه از هیچ طبیب و كحّالی كاری ساخته نبود.
نفس نفس میزند و با احساسات.
ولی غصه من بابت یه چیز دیگه س قربان. من آرزو داشتم این چشم ناقابل را در راه حضرت حاكم ا زدست بدم. اما یك عفریته گدا مرا از چنین افتخاری محروم كرد.
زاری میكند.
حالا من به دادخواهی اومدهام. حضرت حاكم باید قصاص منو بگیرن. حق منو بگیرن. تلافی چشمی رو كه قرار بود در قدوم مباركش فدا بشه در بیارن. عدالتو اجرا كنن. عدالت! عدالت! عدالت!
حاكم دستها را به هم میكوبد و با فریاد.
(حاكم:) پیرزن! پیرزن!
2
جلاد جلوی صحنه میآید و در نقش یك نقال.
(جلاد:) فرستاده حضرت حاكم سلانه سلانه، غرغركنان راه میافته و میره طرف خونه پیرزن، اخمهاش تو همه، واسه این كه میدونه از یك پیرزن فلك زده و بدبخت، كه میله دوك نخ ریسیش هم به غارت رفته چیزی بهش نمیماسه. اما پیرزن، ا زاول صبح، ناراحت و مضطرب دور كلبه گلی و خالی میچرخه و میچرخه و اثری از میله گمشدهاش نمیبینه. اگه میله پیدا نشه، دیگه درمانده و عاجزه، بیچاره س، اون یه لقمه نونم كه در میآورد دیگه نمیتونه در بیاره. یك مرتبه در به صدا در میآد. كی می تونه باشه؟ فرستاده حضرت حاكم.
جلاد با صدای مامور.
(جلاد:) هی عجوزه! حضرت حاكم احضارت فرموده ن.
جلاد با صدای پیرزن.
(جلاد:) حضرت حاكم؟ حضرت حاكم منو احضار فرموده ن؟
جلاد با صدای مامور.
(جلاد:) آره پیرزن، زود باش!
جلاد با صدای پیرزن.
(جلاد:) اشتاه نمیكنی؟
جلاد با صدای مامور.
(جلاد:) نه عفریته، بجنب كه نونت تو روغنه.
پیرزن دست و پاشو گم می كنه. حضرت حاكم احضارش فرموده ن و نونش تو روغنه. وقتو نباید تلف كرد، چادرشو به كمر میزنه، پا برهنه، هن هن كنان، دنبال فرستاده، میدوه و میدوه و میدوه، تا میرسه به بارگاه حضرت...
پیرزن سر از پا نشناخته وارد میشود و پیش از این كه لب از لب باز بكند فریاد حاكم بلند میشود. حاكم خطاب به جلاد.
(حاكم:) چشم! چشمشو در بیار!
جلاد به طرف پیرزن هجوم میبرد.
(پیرزن:) چشم؟ چشم منو در بیاره؟
(حاكم:) آره عفریته ملعون، چشم تو رو.
(پیرزن:) دستم به دامنت حضرت حاكم، من پیرزن كه كاری نكردهام، من كه گناهی مرتكب نشدهام.
حاكم خطاب به جلاد.
(حاكم:) امانش نده، چشمشو در بیار.
جلاد سر پیرزن را میگیرد و بالا میبرد و خنجر از كمر
بیرون میكشد.
(پیرزن:) حضرت حاكم! حضرت حاكم!
خود را از دست جلاد رها میكند و دامن حاكم را چنگ میزند.
من، من چه كار كردهام؟ اگر كار خلافی از من سر زده بفرمایین تا خودم هم بفهمم.
(حاكم:) چه كار كردهای؟ تو چشم این جوون بیچاره رو درآوردهای و به خاك سیاهش نشوندهای.
پیرزن نیم خیز میشود و با بهت به مرد جوان خیره میشود.
(پیرزن:) من؟ به خداوندی خدا اگه بشناسمش. نمیدونم كه كیه، بار اوله كه میبینمش.
(حاكم:) بسیار خب، اینو چی؟
میله را جلوی چشم پیرزن میگیرد.
این میله آهنی رو چی؟ میشناسی یا نه؟
(پیرزن:) بله قربان، بله. این میله دوك نخ ریسی منه. ا زاول صبح دنبالش میگشتم و پیداش نمیكردم.
حاكم با خشم فراوان.
(حاكم:) چشم، چشمشو در بیار، معطل نشو.
جلاد میخواهد دست به كار شود.
پیرزن با ناله.
(پیرزن:) حضرت حاكم، حضرت حاكم، آخه این دو تا...
میله و مرد را نشان می دهد.
چه ربطی بهم دارن؟ آخه واسه چی چشم من باید در بیاد؟
(حاكم:) واسه این كه تو همچو چیز خطرناكی رو به دیوار خراب شدهات نزده
بودی، وقتی این جوون نصف شبه اومده خونه تو، چشمشو از دست
نمیداد.
(پیرزن:) آخه این جوون نصف شبی تو خونه من چه كار میكرد؟
حاكم عصابی.
(حاكم:) از این شاخ به اون شاخ نپر پیرزن خرفت! مالك این میله لعنتی و چشم درآر تویی و باید چشمت در بیاد.
به جلاد.
چشم! چشم! چشم!
(پیرزن:) قربانت گردم، اگه به خاطر یه میله باید چشم من در بیاد، سقط فروش
سر كوچه ما كه چندین جعبه از این میلهها داره باید صدها چشم ازش در بیارین، تازه این یكی را هم اون پدر سوخته به من فروخته.
(حاكم:) های های! گناهكار اصلی معلوم شد، سقط فروش! سقط فروش! سقطفروش حاضر بشه!
3
جلاد جلوی صحنه می آید و در نقش نقال.
(جلاد:) سقط فروش، تو دكه اش نشسته، مشغول چرت بعد از ظهره. ظهر، مثل همیشه، نان و پیاز مفصلی خورده و هر وقت كه باد گلو میزند، صورتش گل میاندازد و عرق زیادی روی دماغش مینشیند. فرستاده حضرت حاكم دم دكه ظاهر میشود. سقط فروش به خیالش كه خواب می بیند، مگه ممكنه بنده خدایی هم این وقت روز دم بساط او ظاهر شود؟ چشمانش را میمالد. نه خیر، واقعیت داره، یك مشتری، اونهم چه مشتری پر زرق و برقی رو در روی او ایستاده.
جلاد با صدای سقط فروش.
(جلاد:) سلام عرض می كنم قربان! سلام واقعی عرض می كنم!
جلاد با صدای مامور.
(جلاد:) خواب غیلوله میكردی پیرمرد؟
جلاد با صدای سقط فروش.
(جلاد:) نه فدایت شوم، نه دردت به جونم، داشتم آماده خدمتگزاری میشدم.
جلاد با صدای خود.
و بعد باد گلویی رها میكند كه فرستاده حاكم چند قدم عقب میرود.
جلاد با صدای سقط فروش.
(جلاد:) چی تقدیم حضور حضرتعالی كنم؟ سه پایه، تله موش، زنجیر، كفگیر، نظر قربانی، مرگ موش، دوای زرد زخم، پرسیاووش، طاس كلاه، دوای چشم؟
جلاد با صدای مامور.
(جلاد:) همه را برای خودت نگردار پیرمرد. حضرت حاكم احضارت كرده و كار بسیار مهمی بات و داره.
جلاد با صدای خود.
سقط فروش دست و پا گم كرده، دور و بر خود میچرخد.
جلاد با صدای سقط فروش.
(جلاد:) با من؟ حضرت حاكم با من كار دارن؟ جون بچههات، نكنه داری این پیرمرد بیچاره رو دست میندازی؟
جلاد با صدای مامور.
(جلاد:) زود باش و بجنب كه دیگه اوضاع و احوالت رو براس.
جلاد با صدای خود.
سقط فروش شلنگاندازان بیرون میپرد، دست و پا گم كرده، وارد دكه عطاری میشود و هدایای چشمگیری برای حضرت حاكم تهیه میكند، دستی به سر و ریش خود میكشد، در حالی كه پشت سر هم باد گلو رها میكند، وارد بارگاه مبارك میشود.
سقط فروش، چند كیسه به دست، داخل بارگاه هل داده میشود. بعد از چند تعظیم مفصل.
(سقط فروش:) بزرگوارا، تصور این كه بخت یك سقط فروش فقیر و درمانده آن
چنان بلند شود و اوج بگیرد كه یك روز به چنین بارگاه مقدس و مجللی راه یابد و جمال بی مثال حضرت حاكم را از چند قدمی زیارت كند، برای هیچ تنابندهای قابل تصور نیست. من از شدت خوشحالی، نمی دانم با سر دویدهام یا با پا، ولی بهر حال دویدهام. و اكنون آن چنان احساس غرور و نشاط میكنم كه انگار در یك آن، چند مشتری دم دكانم پیدا شده است. اجازه میخواهم هدایای ناقابلی را كه آوردهام، تقدیم حضور مبارك بكنم.
حاكم با لبخند.
(حاكم:) بسیار خب، بسیار خب، چه آوردهای؟
(سقط فروش:) یك كیسه حنای بسیار خوب و بسیار معطر و بسیار پررنگ برای
ریش مبارك!
كیسه را جلوی پای حاكم میاندازد.
(حاكم:) دیگه؟
(سقط فروش:) و یك كیسه عناب درشت، برای موقعی كه وجود مقدس گرمی
كرده باشند.
كیسه دوم را جلوی پای حاكم میاندازد.
(حاكم:) و بعد؟
(سقط فروش:) و یك كیسه نبات بسیار خالص برای روزهایی كه گرفتار سردی
شده باشند.
(حاكم:) بسیار خب، دیگه؟
(سقط فروش:) دیگه؟ دیگه؟
دور و برش را نگاه میكند و نمیداند چه كار بكند، یك
مرتبه به خود میآید.
و دیگه جان ناقابل خودم را كه زیر قدوم مبارك فدا كنم و معنی جان نثاری را به تمام عالمیان نشان دهم.
جلو میرود كه خود را به پای حاكم بیاندازد. ولی جلاد از پشت سر او را می گیرد.
(حاكم:) جان ناقابلت را لازم نداریم پیرمرد!
سقط فروش دست و پا گم كرده.
(سقط فروش:) لازم ندارین؟ پس… پس…
(حاكم:) فعلاً یه دونه چشم لازمه.
سقط فروش مبهوت.
(سقط فروش:) چشم؟ چشم برای چی؟
(حاكم:) بله، یه چشم كوچولو، اندازه چشم بیمصرف تو.
سقط فروش با بهت بیشتر.
(سقط فروش:) كه چطور بشه؟
(حاكم:) كه عدالت اجرا بشه پیرمرد!
به جلاد.
منتظر چی هستی مرتیكه آشغال؟
(جلاد:) منتظر فرمان مبارك.
(حاكم:) صادر شد!
جلاد سقط فروش را به زیر می كشد.
سقط فروش دست و پا گم كرده.
(سقط فروش:) قربان، قربان، آخه عدالت را چه كار به چشم من؟ یا اصلاً چه كار به
خود من؟ یا چه كار به حرفه و كار و كاسبی من؟ خدا شاهده كه من
اصلاً با چیزهای خیلی خوب و خیلی عالی مثل نجابت و شجاعت و
صداقت و ضیافت و عدالت سر و كاری ندارم. من یه گوشه نشستهام
و دارم تله موش و پنجه ابوالفضل و دوای چشم و زرد زخم و نعل
الاغ و یوغ گاو و شاهدانه و آتش گردان و بادبزن و دوای شپش
میفروشم قربان! من كه آزارم به احدی نرسیده قربان!
(حاكم:) ببینم، تو غیر از اون آت آشغالا كه شمردی، گاه گداری هم از این چیزا
میفروشی یا نه؟
سقط فروش از دست جلاد رها شده جلو میرود و به دست
حاكم خیره می شود.
(سقط فروش:) چی چی یه؟
(حاكم:) میله دوكه، دوك نخ ریسی. از اینام می فروشی؟
سقط فروش با تواضع و خشنودی.
(سقط فروش:) بله قربان، بله، البته كه از اینام میفروشم.
می خندد.
حاكم با تشر.
(حاكم:) چشمشو در آر!
جلاد هجوم می آورد و سقط فروش را دنبال می كند.
(جلاد:) دیگه گناهت ثابت شد و كارت تمومه. اگه توا ون میله لعنتی رو به این
عجوزه مفلوك و درمانده نفروخته بودی، هیچوقت چشم اون جوون
معصوم و ناكام از كاسه در نمیاومد.
خنجر به دست، سقط فروش را دور صحنه تعقیب میكند.
سقط فروش در حالی كه دور صحنه و حاكم و دیگران میدود، با التماس فریاد میزند.
(سقط فروش:) قربان، قربان، فدایت گردم. نذار منو بگیره، به من رحم كن، نذار منو
بگیره، نذار منو بگیره.
پاهای حاكم را از پشت بغل میكند.
من ازش می ترسم. من ازش میترسم.
می لرزد.
(حاكم:) پس پدرسوخته بیهمه چیز، چرا وقتی این آلت قتاله رو میفروختی از
هیچ چی نمیترسیدی؟
(سقط فروش:) من اونو واسه نخ ریسی فروخته بودم قربان، نه برای چشم
درآوردن.
(حاكم:) با این بهانه ها بخشوده نمیشی. می فهمی؟
(سقط فروش:) چرا فدایت شوم؟ من تا امروز، با دوا و درمان، هزاران چشم معیوب
را خوب خوب كردهام و هیشكی در عوض یه چشم بهم پاداش نداده، حالا كه یه همچو وضعی پیش اومده، می خواهین چشم منو در بیارین؟ تازه، گناهكار اصلی من نیستم قربان. گناهكار اصلی اون آهنگر ملعونه كه شب و روز نشسته و از اینا درست میكنه.
(حاكم:) آهنگر؟
(سقط فروش:) بله قربان، آهنگر! همه این كارها، همه این جنایتها زیر سر اونه.
(حاكم:) بسیار خب، بسیار خب.
رو به جلاد.
به حال ما چه فرق میكنه كه سقط فروش باشه یا آهنگر. بله؟
(جلاد:) اصلاً فرق نمیكنه قربان.
حاكم در حالی كه روی نیمكت لم میدهد.
(حاكم:) آهنگر حاضر بشه!
4
جلاد جلو صحنه میآید و درنقش نقال، خرامان خرامان راه
میرود.
(جلاد) فرستاده حاكم جلو دكان آهنگر میرسه. از این همه آمد و رفت خسته
شده، اخمهاش تو همه. آهنگر پشت كوره مشغوله و داره میله، آره از همین میلهها درست میكنه.
جلاد با صدای مأمور.
(جلاد) هی پیرمرد خنزر پنزری! یا الله رها كن و راه بیفت!
جلاد با صدای خود.
آهنگر برمیگردد و فرستاده حاكم را میبیند، چكش و گیره را رها
میكند و پیشبند چرمی را باز میكند و دور میاندازد و با لبخند جلو میآید.
جلاد با صدای آهنگر.
(جلاد:) راه بیافتم؟ كجا راه بیافتم؟
جلاد با صدای مأمور.
(جلاد:) حضرت حاكم آشی برات پخته كه یه وجب روغن روش وایستاده.
جلاد با صدای آهنگر.
(جلاد:) جدی میفرمایید؟ بنده كه قابلیت چنین لطف و احسانی را ندارم.
جلاد با صدای مأمور.
(جلاد:) خودتو به خریت نزن مرتیكه خرفت، زود بجنب كه حضرت حاكم
منتظرند.
جلاد با صدای آهنگر.
(جلاد:) اطاعت میشه قربان، ولی ممكنه بفرمایید كه چه كاری با من دارند؟
جلاد با صدای مأمور.
(جلاد:) میخوان چشمتو در بیارن بیچاره، زود باش و معطل نكن.
جلاد با صدای آهنگر.
(جلاد:) چشم منو، برای چی؟
جلاد با صدای مأمور.
(جلاد:) به خاطر اون چیزایی كه داری میسازی.
جلاد با صدای آهنگر بعد از خنده بلند خوشحالی.
(جلاد:) به به، چه افتخاری بالاتر از این؟ یك عمر تمام آرزوی چنین ساعتی
را میكردم. لحظهای اجازه میخواهم كه این یه جفت چشم ناقابل را كه قرار است فدای حضرت حاكم شود زینتی بدهم و راه بیافتم.
جلاد در حال قدم زدن.
(جلاد:) لابد میدانید كه تنها چشم گاو و گوسفند قربانی را سرمه میكشند.
آهنگر وارد میشود. تعظیم بلند بالایی میكند و خطاب به حاكم.
(آهنگر:) گناهكار آماده مجازات است، حضرت حاكم!
به خاك میافتد روی دست و پا میخزد و خود را به حاكم
میرساند و پاهای حاكم را میبوسد و صورت به خاك میمالد، با همان حال برمیگردد و خود را به جلاد میرساند. تمام حاضرین با تعجب او را نگاه میكنند. آهنگر تا پیش پای جلاد میرسد، سرش را بالا میگیرد و با استغاثه.
در آر! در آر! در آر!
(جلاد:) در آرم؟ چی چی رو درآرم؟
(آهنگر:) هر دوتا رو، هر دو چشممو!
حاكم نزدیكتر میآید.
(حاكم:) این دیوونه كیه؟
(آهنگر:) آهنگر جنایتكاری كه باید به جزای گناهانش برسه تا عدالت واقعی
اجرا بشه.
(حاكم:) پس آهنگر تویی؟
(آهنگر:) بله قربان، بله، من رو سیاهم.
(حاكم:) مطمئنی كه واقعاً گناهكاری؟
(آهنگر:) بله قربان، اطمینان كامل دارم.
(حاكم:) این اطمینان را ازكجا پیدا كردهای؟
(آهنگر:) از اراده حضرت حاكم!
(حاكم:) اراده من؟
(اهنگر:) حضرت حاكم اراده فرمودهاند كه من گناهكارم. پس حتماً گناهكارم و جز این هم نیست.
(حاكم:) به این حرف ایمان داری یا نه؟
(آهنگر:) ایمان راسخ دارم. درایت و روشن بینی حضرت حاكم هیچوقت به اشتباه نمیرود.
(حاكم:) با این حساب در گناهكاری تو هیچ شكی نیست؟
(آهنگر:) درسته قربان!
با التماس رو به جلاد.
پس در آر، در آر، در آر! خواهش میكنم، تمنا میكنم. منتظر چی هستی؟ دست به كارشو!
(جلاد:) اجازه میفرمایید قربان؟
حاكم جلو میآید و جلاد عقب میرود.
(حاكم:) از لطف و كرم ما خبر داری یا نه؟
(آهنگر:) مثل روز بر همگان روشن است.
(حاكم:) چرا طلب بخشش نمیكنی؟
(آهنگر:) طلب بخشش چی؟ گناهی است كه مرتكب شدهام و باید به عقوبت
برسم.
(حاكم:) خیال نمیكنی كه بعدها پشیمان شوی؟
(آهنگر:) هیچوقت پشیمان نخواهم شد. فقط… فقط ممكنه تأسف بخورم كه…
(حاكم:) تأسف چی؟
(آهنگر:) كه دیگر نمیتوانم برای ایلخی حاكم نعل بسازم، و یا شمشیر
سردارانش را صیقل دهم و برای زندانیان بیشمارش غل و زنجیر درست كنم.
(حاكم:) چرا نتونی؟
(آهنگر:) برای این كارها یك جفت چشم لازم است حضرت حاكم!
حاكم به فكر میرود و بعد با صدای بلند.
(حاكم:) با این حساب كه نمیشه چشم تو رو درآورد؟
(آهنگر:) چرا قربان، خیلی هم راحت میشه درآورد.
(حاكم:) پس این كارارو كه گفتی كه بكنه؟
(آهنگر:) این كارارو؟ كس دیگهای نمیشناسم.
(حاكم:) و اگه چشم تو رو درنیارم قضیه قصاص چطور میشه؟
(آهنگر:) قربان، چقدر فراوونه چشم بیمصرف، یكیشیو در آرین، همه چی
درست بشه.
(حاكم:) كوش؟ نشون بده ببینم.
آهنگر فكر میكند و یك مرتبه.
(آهنگر:) چشم راست جناب میرشكار.
(حاكم:) چشم راست میرشكار؟ میرشكار من؟
(آهنگر:) بله قربان، چشم راست میرشكار شما.
(حاكم:) تو از كجا خبر داری كه چشم راست میرشكار من، بیمصرفه و به
درد نمیخوره؟
(آهنگر:) همه خبر دارن قربان، مگه ندیدید كه جناب میرشكار موقع شكار،
چشم راستش را میبندد و با چشم چپ نشانه میرود و ماشه را
میچكاند؟
ادای در كردن تفنگ.
(حاكم:) ها! پس اینطور! كه این طور!
در حال قدم زدن.
تا حالا ما خبر نداشتیم كه چشم راست میرشكار ما بیفایده است، بسیار خب!
یك مرتبه از راه رفتن میماند و فریاد میزند.
میرشكار! میرشكار!
5
جلاد جلوی صحنه میآید و در نقش نقال.
(جلاد:) جناب مرشكار دمدمههای ظهر تنور شكم را از كباب تیهو انباشته و
خواب غیلوله مفصلی كرده، و بعد از خواب بیدار شده، توی حمام مشت و مال مفصلی داده. چند گیلاس شربت مقوی سركشیده، ساعتی در برابر افتخارات بیشمارش ایستاده و خوش خوشانش شده، حال پای آینه نشسته و با یك قیچی عظیم پای سبیلهایش را میزان میكند كه ناگهان فرستاده حاكم در میزند.
جلاد با صدای میرشكار.
(جلاد:) چه كسی اجازه دخول میخواد؟
جلاد با صدای مأمور.
(جلاد:) فرستاده حضرت حاكم؟
جلاد با صدای میرشكار.
(جلاد:) بیا تو كه حتماً خبر خوشی داری!
جلاد با صدای خود.
(جلاد:) مأمور باادب فراوان وارد میشود.
جلاد با صدای مأمور.
(جلاد:) حضرت حاكم، جناب جلالت مآب میرشكار باشی را احضار
فرمودهاند.
جلاد با صدای میرشكار به شدت میخندد.
(جلاد:) های جانمیها، بازم یك مدال دیگه، یك افتخار دیگه!
جلاد با صدای خود.
(جلاد:) و آنوقت در یك چشم به هم زدن خود را آماده میكند.
جلاد با صدای میرشكار.
(جلاد:) تا دیر نشده راه بیفتیم.
میرشكار با بند و بساط و لباس شكار، مدالهای رنگ وارنگ، تنفگ به دست وارد میشود و تعظیم میكند.
(میرشكار:) میرشكار آماده خدمت است.
(حاكم:) سلام بر تو میرشكار عزیز.
نزدیك میشود.
امیدوارم كه امروز هم مثل همه روزهای دیگر، از جان و دل آماده خدمت و جانبازی باشی.
(میرشكار:) چنین است كه حضرت حاكم میفرمایند.
حاكم سر تا پای میرشكار را برانداز میكند.
(حاكم:) به به، به به، خیلی مجهز و با ساز و برگ شكار خدمت ما رسیدهای!
(میرشكار:) خیال كردم حضرت حاكم باز هوس یك تذرو چاق یا یك كبك درشت و یا حداقل یك بز كوهی جوان و پر خونی را كردهاند.
(حاكم:) البته، ما همیشه هوس و اشتهای این چیزهای خوب و لذیذ را داریم. اما این بار هوس چیز دیگری كردهایم!
(میرشكار:) هوس چی قربان؟
(حاكم:) هوس یك چشم!
(میرشكار:) چشم چی، قربانت گردم؟
(حاكم:) یك چشم بیمصرف.
(میرشكار:) چشم بیمصرف؟ چشم بیمصرف! خب قربان، چشم یك شیر افراشته یال را، یا چشم یك شاهین تیز بال را؟
(حاكم:) چشم یك حیوان دو پا را، میرشكار!
(میرشكار:) چشم یه حیوون دو پا؟
دور و برش را نگاه میكند و بعد یك مرتبه انگار متوجه مطلب شده با لبخند.
ولی، ولی این كار از عهده جناب جلاد باشی ساخته است.
(حاكم:) بله، درسته، اتفاقاً تنها از عهده این مرتیكه الدنگ بر میآید.
میرشكار با سینه جلو داده.
(میرشكار:) چاكر چه خدمتی میتواند انجام دهد؟
(حاكم:) یك فداكاری كوچك! تا عدالت واقعی اجرا شود.
(میرشكار:) از جان و دل آمادهام سرور بزرگوار.
حاكم رو به جلاد.
(حاكم:) بسیار خب، خر شو بچسب!
جلاد خنجر میكشد با لبخند و تعظیم كنان به میرشكار نزدیك میشود. میرشكار عقب عقب میرود.
(جلاد:) جناب میرشكار! جسارتاً زانو بزنید.
(میرشكار:) زانو بزنم؟ برای چی زانو بزنم؟
(جلاد:) میخواهم این لنگ را به گردن مبارك ببندم.
(میرشكار:) برای چی؟
(جلاد:) چشم راست حضرتعالی لازمه.
میرشكار وحشت زده به حاكم پناه میبرد.
(میرشكار:) قربان! قربان! چشم راست من؟ برای چی چشم راست من؟
(حاكم:) جناب میرشكار، مگه تو با عدالت موافق نیستی؟
(میرشكار:) ولی چشم راست من كه كاری نكرده؟
(حاكم:) درسته، درسته، ولی چون تنها چشم بیمصرف، چشم راست تست، به ناچار چاره دیگری نیست.
(میرشكار:) چشم راست من بیمصرفه؟ كی گفته بیمصرفه؟
(حاكم:) همه باخبرند میرشكار، مگر یادت رفته كه موقع شكار چگونه چشم راستت را میبندی و با چشم چپ هدف را نشانه میگیری؟
(میرشكار:) درسته قربان، ولی موقعی چشم راستم را میبندم كه شكار پیدا شده،
در تیررس قرار گرفته. اما برای پیدا كردن شكار كه هر دو چشم
لازمه.
(حاكم:) یعنی میخواهی بگی كه چشم راست تو بیمصرف نیست؟
(میرشكار:) همین طور است قربان.
حاكم عصبانی.
(حاكم:) پس با این حساب، ما نمیتونیم یه دونه چشم دربیاریم و خیال خودمان را راحت كنیم؟
(میرشكار:) چرا قربان، چه فراوون آدمهایی كه اصلاً چشم به درد كارشون نمیخوره.
(حاكم:) چطور همچو چیزی ممكنه؟
(میرشكار:) ممكنه قربان، ممكنه!
(حاكم:) مثلاً؟
(میرشكار:) مثلاً نیزن بارگاه حضرت حاكم!
(حاكم:) به چه دلیل چشم نیزن بارگاه ما بیمصرفه و به درد كارش نمیخورد؟
(میرشكار:) به این دلیل كه ایشان موقع نوازندگی و هنرنمایی هر دو چشم را میبندند.
(حاكم:) برای چی چشمها را میبندد؟
(میرشكار:) برای این كه با چشم بسته بهتر میشود نی نواخت.
(حاكم:) بستن چشم چه ربطی داره به خوب نواختن نی؟
(میرشكار:) دلیل این كار روشن نیست. شاید در این مسئله حكمتی نهفته است كه تا
امروز بر همگان روشن نشده، اما یك نكته را نباید فراموش كرد.
با لحن قاطع و آرام.
بهترین نوازندهها در تمام دنیا، همیشه از هر دو چشم كور بودهاند.
(حاكم:) پس با این حساب اگر ما هر دو چشم او را در بیاوریم، علاوه بر اجرای عدالت، خدمت بزرگی هم در حقش كردهایم.
رو به جلاد.
نظر تو چیه مرتیكه؟
(جلاد:) عدالت ما اجرا شده، و هم هنر هنرمند بارگاه حضرت حاكم،
شكوفانتر و پربارتر میشود.
(حاكم:) پس گوشاتو وا كن و خوب بشنو! وقتی نوازنده به حضور ما رسید، هیچ نوع بگو مگو و بحث و جدلی با او نخواهیم داشت، هیچ نوع استدلال وبرهانی را نخواهیم پذیرفت، و اصلاً ضروری نیست كه هنرمند احمق ما لزوم چشم را برای حرفه و هنر خود واجب بداند و برای ما دلیلتراشی كند. بنابراین تا به حضور ما رسید و شروع به هنرنمایی و نواختن نی كرد، بیهیچ گفتگویی هر دو چشم او را از چشمخانه بیرون میكشی و هنر او را اعتلا میبخشی و در ضمن ما را هم راحت میكنی.
6
جلاد جلوی صحنه میآید و در نقش یك نقال.
فرستاده حضرت حاكم كه از این همه رفت و آمد خسته شده، حیله بسیار خوبی اندیشیده، حال در خانه نوازنده، به مخده رنگ وارنگی تكیه داده، ضمن شكستن تخمه، مشغول وراجی است.
جلاد با صدای فرستاده.
(جلاد:) بله، همین جوری شد كه دیشب كلی تعریف تو را برای حضرت حاكم میكردیم. و حضرت حاكم قبول نداشتند و میفرمودند كه تو در هنرت مهارت لازم را نداری. چرا كه مثل نوازندههای بزرگ و استاد، موقع هنرنمایی چشم بر هم نمیگذاری. و ما به عرض رساندیم كه قربان، او در ضمن نواختن نی، چنان پلكها را بر هم میفشارد كه انگار از شكم مادر، كور روی خشت افتاده. حال حضرت حاكم تو را احضار فرموده كه خودی نشان بدهی و اگر چنان باشد كه ما گفتهایم صله بسیار مفصلی به تو ببخشد.
جلاد با صدای خود.
نوازنده بدبخت مشتی زر در چنگ آن نابكار میگذارد و با عجله به همراه فرستاده راه میافتد.
نیزن وارد میشود و چاپلوسانه تعظیم كرده زمین را میبوسد.
(حاكم:) بسیار خب، بسیار خب، مدتی است كه دلمان هوای ساز تو را كرده بود و هم اكنون ضمن اجرای عدالت یك مرتبه به كله مباركمون زد كه تو را احضار كنیم و با نوای دلنواز نی تو، دل و روح خود را تشفی بدهیم و خستگی وظایف خطیر را از تن برانیم. تو كه میدانی هنرمندان در جوار ما چه قرب و منزلتی دارند. و اگر آنهارو به راه و مطیع و فرمانبر باشند چگونه به ایشان میرسیم و عزتشون میكنیم. بسیارخب، جلوتر بیا، جلوتر بیا، و همین جا رو به روی جایگاه ما بنشین.
نیزن جلو میآید رو به روی نیمكت، پشت به تماشاچیان مینشیند.
بسیار خب، حال دلنوازترین، شیرینترین، عاشقانهترین و سوزناكترین آهنگها را برای ما بنواز!
نیزن جا به جا میشود و شروع به نواختن میكند، حاكم جلو آمده، خم میشود، و به صورت نیزن خیره میشود، جلاد را به اشاره پیش میخواند و هر دو خم شده نگاه میكنند و سر تكان میدهند. حاكم به اشاره همه را پیش میخواند، همه خم شده نیزن را نگاه میكنند و سر تكان میدهند. جلاد در حال تیز كردن كارد چند بار دور نیزن میچرخد و پشت سرش قرار میگیرد. حاكم انگشتانش را جلو چشم نوازنده تكان میدهد و لبخند میزند. جلاد یك مرتبه سر نوازنده را میان دو زانو میگیرد و صدای نی میبرد. به فاصله بسیار كوتاه فریاد خفیفی بلند میشود. هر دو چشم از حدقه درآمده، نوازنده با سر روی زمین افتاده است.
(حاكم:) بسیار خب، عالی شد!
همه با فریاد.
(همه:) حكومت حاكم عادل پاینده باد!
حاكم رو به مرد جوان.
(حاكم:) قصاص چشم تو گرفته شد.
مرد جوان با فریاد.
(مرد جوان:) سایه حاكم دادگستر از سر مظلومین كم مباد.
(حاكم:) آخ... كه راحت شدیم!
دهن دره میكند و با مشت به سینه میزند.
بسیار خب، بسیار خب، حال كه از بار سنگین وظیفهای فارغ شدیم، بهتر است چرتكی بزنیم و استراحتكی بكنیم تا حالمون جا بیاد.
با سنگینی به طرف تخت راه میافتد و برمیگردد و رو به دیگران.
اكنون بروید و به صدای بلند تمام مردم شهر را خبر كنید كه عدالت اجرا شد وحقداری به حق رسید.
روی نیمكت میرود و بعد آرام آرام در تخت خواب پشت نیمكت ناپدید میشود و پاهای بزرگش روی لبه نیمكت میماند. جلاد هم به آرامی میخزد و زیر تخت میرود. دیگران با هم جلو میآیند و روبروی تماشاچیان قرار میگیرند و با صدای بلند.
عدالت اجرا شد! عدالت اجرا شد! عدالت حاكم عادل اجرا شد.
ساكت میشوند و با احتیاط و تردید اطراف خود را نگاه میكنند، به عقب برمیگردند، پاهای حاكم آرام آرام ناپدید میشود و صدای خرناسهاش اوج میگیرد. همه با هم جلوتر میآیند و با احتیاط خم میشوند و از تماشاچیان میپرسند.
راست راستی عدالت اجرا شد؟ بله؟ عدالت اجرا شد! كدوم عدالت اجرا شد؟ عدالت چی اجرا شد؟
دیدگاه ها : نظرات
جعفر خان از فرنگ برگشته
دوشنبه 1 اسفند 1390 03:50 ب.ظ
ارسال شده در: نمایشنامه ،
داستان نمایش از این قرار است كه جعفرخان فرزند یكی از اعیان تهران پس از هشت سال به ایران برگشته است، مادرش مصمم است زینب دختر عمویش را به عقد وی درآورد تا ببیند:
ببیندد دور ورش هفت هشت تابچّه جیر و یر می كنند، بدوند جیغ بزنند، شلوغ كنند و آن وقت بمیرد، و«زینب» به درد این كار می خورد، زیرا هر چیزی را كه زن برای راحتی شوهرش باید بداند، می داند “می تونه توی خونه كمك بكنه، سبزی پاك كنه، چیز میز وصله كنه، اطو بكشه، قرآن بخونه، وسمه بكشه، حلوا بپزه، فال بگیره، جادو بكنه....” اصلاً افراد این خانواده، همه از زن و مرد به طلسم و جادو و جنبل و صبر و جخد و نظر قربانی و قمر در عقرب اعتقاد دارند و حتی، چنان كه از گفتگوهایشان پیداست، معتقدند كه فرنگیها گوشت خروس و میمون می خورند و از پوست كشیشهاشان یك نوع عرق می گیرند.
جعفرخان با نیم تنه و شلوار آخرین مد پاریس ـ البته با فرستادن كارت ویزیت خود به خانه ی پدری قدم می گذارند. قلاده ی توله سگ خود كاروت(هویج) را در دست دارد. فارسی را به اشكال حرف می زند و نیمی از گفتارش آمیخته به كلمات فرانسوی است. این بچه ی سنگلج خودمان كه چند سالی در اروپا گذرانده، حالا خود را «ما پاریسی ها» می نامد و ترقّی و تمّدن و به قول خود «پروگره» و «سیویلیزاسیون» را در فوكول و كراوات و پوشت می داند.
جعفرخان به خصوص با دائیش «آبشون توی از جوب نمی رود». این آقا دایی برخلاف حعفرخان اصلاً به هیچ اصلاحی عقیده ندارد.
آقا دایی دست چلاندن سرش نمی شود. از این كه حعفرخان با كفش آمده تو اتاق و همه جا را نجس كرده ناراضی است، می ترسد اگر اخلاقش را عوض نكند فردا كه زینب را به او دادند، آن دو نتوانند با هم زندگی كنند، پس حالا كه به سلامتی آمده آمده مملكت خودشان باید تا دیر نشده درست و حسابی «آدمش بكنند» یعنی باید با دست غذا بخورد، بعد از مشروبات دهنش را كر بدهد، روی زمین بخوابد، همیشه كلاه سرش بگذارد، «زیرا در این مملكت اگه آدم كلاه سرش نگذاره، كلاه سرش میگذارند» باید عذر توله سگش را بخواهد، مثل آدم یك سرداری بپوشد، شلوارش را اطو نكند، دوش نگیرد، سبیلهایش را نزند، زمستان زیر كرسی بخوابد و...... «هیچ وقت هم عقیده ی شخصی نداشته باشد.
نمایشنامه خیلی خوب شروع می شود و پرداخت محكم و تقریباً بی عیبی دارد. توصیف شخصیتها دقیق و صحیح است و گفتگوها درست و به جا از آدم بیرون می آید.
(مشهدی اكبرخان ـ جعفرخان ـ كاروت)
(لباس جعفرخان: نیم تنه و شلوار خاكستری، آخرین مد پاریس. شلوار باید خوب اطو كشیده و دارای خط كاملی باشد. یقه نرم. كراوات و پوشت Pochette و جوراب یكرنگ روی این لباسها، یك پالتو بارانی كمربند دار. دستكش لیمویی رنگ. روی كفش و كلاه گرد و خاك بسیار، وقتی وارد می شود در دست راست چمدان كوچكی و در دست چپ بند توله سگی را دارد. پشت سر جعفرخان مشهدی اكبر وارد می شود. او هم یك چمدان با چندین چتر و عصا، و بعضی اسبابهای سفر در دست دارد، كه می گذارد روی زمین ـ جعفرخان فارسی را قدری با اشكال حرف می زند)
جعفرخان (چمدان را می گذارد روی میز) اوف enfin (سرانجام – آخرش ) رسیدیم. امّا راه دور بود! اما گرد و خاك و «میكروب» خوردیم! (با دستمال، گرد و خاك روی كفش و كلاه را پاك كرده، كلاه را می گذارد روی میز. ـ خطاب به توله!) Ici Carotte ( بیا اینجا کاروت)(به ساعت مچیاش نگاه می كند) صبح ساعت هفت و ربع از ینگی امام حركت كردیم. درست هشت ساعت و بیست و سه دقیقه تا اینجا گذاشتیم ( Nous avons mis (منظور "طول كشید" است.)
مشهدی اكبر : خوب آقا جون، ایشاالله خوش گذشت این چند سال.
جعفر خان : بد نگذشت، چرا. چطور میری، مشدی اكبر؟ هنوز نمردی؟
مشهدی اكبر : از دولت سر آقا، هنوز یه خورده مون باقی مانده ـ الهی شكر، آخر
از فرنگ آمده . حالا این جا انشاالله زن می گیره برای خودش.....
حعفرخان : برای خودم؟ نه مشد اكبر، اشتباه می كنی. آدم هیچ وقت برای
خودش زن نمی گیره(خطاب به توله) N'st ce pas carotte (به
مشهدی اكبر) اون والیز منو بده.
مشهدی اكبر : بله، آقا؟
جعفرخان : اون والیز.....چیز .....چمدون.
مشهدی اكبر : آهان ! بله، آقا.
جعفرخان : (چمدان را از مشهدی اكبر می گیرد، باز می كند و بعضی اشیا را
در می آورد و می گذارد روی میز، من جمله یك ماهوت پاك كن ، یك
كتاب فرانسه، یك عطرپاش و یك شانه) پس مادام...پس خانم كو؟
مشهدی اكبر : الان میاد آقا.
جعفرخان : (بند سگ را می دهد دست مشهدی اكبر) اینو نگه دار، مشد اكبر.
مشهدی اكبر : او آقا، نجسه.
جعفرخان : كاروت نجسه؟ از تو صد دفعه پاكتره هر صبح من اینو با صـــــــابون
می شورم. Allons Carooe , allons (مشدی اكبر بند را می گیرد و
سعی می كند كه از سگ دور بایستد .)
مشهدی اكبر : (قرقر كنان) این كار شد؟ بعد از هشتاد سال مسلمونی تازه بیام
توله داری كنیم؟!
جعفرخان : هوای این جا هم خیلی بده (با عطرپاش مشغول تلنبه زدن
می شود) باید پر «میكروب» باشه.
مشهدی اكبر : راستی آقا چیز قحطی بود كه برامون توله سگ سوغاتی آوردی
اونم توله سگ فرنگی! عوض این كه مثلاً یه عینك واسهمون بیارید
جعفرخان : عینك برای چی؟
مشهدی اكبر : آخر پیر شدیم دیگه. آقا گوشمون نمی شنوه چشممون نمی بینه.
جعفرخان چه سن داری؟7 مشد اكبر
مشهدی اكبر : مرحوم آقا بزرگ كه با شاه شهید فرنگستون برگشتند شمــــا هنوز
نیا نیومده بودید . یادم میاد اون سال خانوم دوتا دندون انداختند (حساب می كند) بیست سال این جا، بیست و پنج سال هــــم اون جا این میشه پنجاه و شش سال ..و.پنجاه و شیش سال هیوده سال
هم اون جا داریم این می شه هیوده سال ...باید هشتاد، هشتـــاد و
پنج سال داشته باشم، آقا جون.
جعفر خان : هشتاد و پنج سال ! این خیلی بد عادتی است برای حفظالصحه،
این عادتو باید ترك كرد.
مشهدی اكبر : این بد عادتیه؟
جعفرخان : بله اگه آدم بخواد از روی قاعده و از روی سیستم (System) رفتار
كنه بعد از هفتاد سال باید بمیره، این خیلی بد عادتی است برای
مزاج. (می آید جلوی صحنه ـ به خود) ...یك حمومی بگیریم،
خودمونو پاك كنیم. ساعت پنج شد، وعده دارم برم خونه ی مادام
«حلوا پزوف» این مادام قفقازی رو تو راه باهاش آشنا شدم. از
بادكوبه هم با هم بودیم. حالا عصری بناست برم خونهاش، شوهرشُ
بهم «پره زانته» كنه، شوهرشم یه وقت به درد می خوره ،
او تومبیل فروشه.
پس از بحث و جدل و كشمكش بین جعفرخان و دیگران مخصوصاً
آقا دایی كه بیش از همه از رفتار جعفرخان كلافه و عصبانی است.
نمایشنامه این طور به پایان می رسد.
جعفرخان اگه یك ساعت دیگه تو این ها بمونم، حتماً خواهم تركید(بلند)
آقایون ، آن قدر برام صبر آوردید كه صبر خودم تموم شد. ...اومدم توی
این مملكت دیگه از این كارها نخواهم كرد.....الان هم ازتون Conge
میگیرم (اسباب هایش را جمع می كند توی چمدان)
دیدگاه ها : نظرات
سرگذشت مرد خسیس
دوشنبه 1 اسفند 1390 03:49 ب.ظ
ارسال شده در: نمایشنامه ،
سرگذشت مرد خسیس
میرزا فتحعلی آخوندزاده
سرگذشت مرد خسیس از كتاب «تمثیلات» نوشته میرزا فتحعلی آخوندزاده و ترجمه میرزا جعفر قراجهداغی است كه در سال 1291 هجری قمری در «مطبعه طهران» به چاپ رسیده است و ما همین چاپ را مأخذ قرار دادهایم. ضمن حفظ اصالت ترجمه میرزا جعفر قراجهداغی، اصلاحاتی در رسم الخط نمایشنامه برای بهتر خواندن دادهایم و هر كجا كه ابهامی هم وجود داشت، به نسخ چاپی نمایشنامه؛ چاپ «خوارزمی» به تصحیح علیرضا حیدری و چاپ «اندیشه» با مقدمه باقر مؤمنی و ترجمه عبدالكریم منظوری خامنه رجوع كرده و آنها را میان [ ] آوردهایم.
افراد اهل مجلس
حیدر بیگ
صفر بیگ بیگهای آنجا
عسگر بیگ
صونا خانم نامزد حیدربیگ
طیبه خانم مادر صونا خانم
حاجی قره سوداگر
خداوردی مؤذن
تكّذبان زن حاجی قره
كرمعلی نوكر حاجی قره
اوهان یوزباشی قراولان
سركز
قهرمان
قراپت
و شش نفر قراولان دیگر
آلاكیل و مگردیچ زارعین طوغ
مووراو حاكم
خلیل یوزباشی كه همراه مووراو است
نچالنگ سرتیپ
یساول
و سایر عمله مووراو و نچالنگ
مجلس اول
(واقع میشود در كنار اوبه حیدربیگ در زیر درخت بلوط. حیدربیگ در صفربیگ هر دو مكمّل و مسلح، چست وچابك، در شب مهتابی از خانه بیرون آمده در كنار اوبه صفر بیگ به سر سنگی نشسته و حیدربیگ روبروی او به حالت غمین حرف میزند.)
(حیدر بیگ) خدایا این چه عصریست، این چه زمانهایست؟ مرد از قدر و قیمت افتاده، نه سواری به كار میخورد، نه تیراندازی طالب دارد، نه جوانی را قیمتی مانده است و نه بهادری را حرمتی باقیست. مثل زنها بایست صبح تا شام و از شام تا بامداد میان آلاچیق محبوس باشی، آدم از كجا دیگر زندگانی بكند، پول پیدا نماید، دولت دست بیاورد. روزهای گذشته، دورههای پیش، میان هر هفته یا ماهی یك دفعه لااقل آدم كاروانی میچاپید، اردویی میزد، چپاولی میكرد. حال نه كاروان میتوان چاپید نه اردویی داغان توان كرد، نه جنگ قزلباشی نه دعوای عثمان لوئی. اگر بخواهی نوكر هم بشوی به جنگ بروی، باید سر این لزگیهای لات و لوت بروی. اگر به هزار زحمت یكی را از سوراخ كوهها دربیاری جز انبان كهنه و لوله شكسته چیز دیگر به دست نخواهد افتاد. كو دعوای قزلباش و عثمانی [كه] همه قراباغ را با طلا و نقره پر كند. الحال هم خیلی خانهها هست كه از چپاو [ل] اصلاندوز نان میخورند. اولاد اصلان بیگ باز دیروز در بازار «آغچه بدیع» یراقهای نقره كه پدرشان از عثمانلو، الُجه [غارت] كرده بودند، میفروختند. باز [اگر] یك همچو دعوایی اتفاق بیفتد پیش از همه جلو دسته وا ایستم، هنری نمایان كنم كه رستم دستان هم نكرده باشد. كار من این است نه اینكه نچالنگ مرا صدا كرده است میگوید: حیدربیگ راحت بنشین، دلگی مكن، راه نزن، دزدی نرو. پشمانم كرد كه گفتم بلی نچالنگ، ما هم به این كارها راغب نیستیم، ولی به شما لازم است كه امثال ما مردمان نجیب را به لقمه نانی راهنمائی بفرمائید، كار و شغلی بدهید كه نان و آشی داشته باشد. گوش كن ببین چه جواب داد به من : حیدر بیگ زراعت بكن، باغ بكار، داد و ستد برو، خرید و فروخت بكن. گویا كه من «بانازور» ارمنی هستم كه هر رو تا شب خیش برانم. یا اهل لنبرانم، كرم پیله گناه دارم و یا لكم، پیلهوری بروم. عرض كردم: نچالنگ، هیچ وقت از جوانشیر برزگری وبازرگانی دیده نشده. پدر من قربان بیگ، خدا رحمتش كند، این كارها را نكرده است. من هم كه پسر او هستم هرگز از این كارها نخواهم كرد. اخمش را ریخته، روش را برگردانده، اسبش را هی كرد و رفت.
صفر بیگ این حرفها فایده ندارد. آدم كه گوشت دزدی نخورد، اسب سوار نشود، از زندگانی خود چه لذت میبرد؟ و در روی دنیا برای چه راه میرود؟ شب گذشت، عسگربیگ نیامد. نمیدانم برای چه دیر كرد. ها آنست آمد!
(در این حال عسگربیگ میرسد.)
(عسگربیگ) حیدربیگ من هم حاضرم. میروید، بسمالله، راه بیفتید. پس چرا غمگینی؟ همچو فكری به نظر میآئی.
(حیدر بیگ) والله نمیدانم كدام ذهن لق حرف مفت زن مرا به نچالنگ نشان داده است، آمده بودمیان بلوك گردش كند. امروز از كنار اوبه ما میگذشت مرا صدا كرده میگوید: حیدربیگ دزدی نرو، راهزنی نكن.
صفربیگ په، یعنی از گرسنگی وبرهنگی وبدگذرانی كردن بمیر؟
(حیدر بیگ) البته همچو میگوید. دیگر گویا كه در همه قراباغ همه این دزدیها را حیدربیگ میكند، اگر او از دزدی دست بردارد، ولایت آسوده خواهد شد. دزدی بز و میش هم برای ما دشخار [دشوار] شده است. حالا هم معطل و فكری ماندهام. اگر برویم دختره را برداریم بیاریم میترسم پدر مادرش شكایت كنند، باز باید فراری بشوم.
(عسگربیگ) حیدربیگ همه قراباغ میداند دختره را پدر مادرش به تو داده است. نمیفهمم چه باعث شده است كه باید پنهانی برداری بیاری؟
(حیدربیگ) چه باعث خواهد شد؟ پول ندارم خرجش را بكشم، عروسی بكنم بردارم بیاورم. لابد شدهام! باعثش بیپولیست دیگر. برای این، صفربیگ مصلحت همچو دید كه بردارم بیارم خرج عروسی از گردنم بیفتد. اما این عمل برای من بدتر از مرگ است كه بگویند پسر قربان بیگ پول پیدا نكرد عروسی كند، نامزدش را برداشت گریخت. چون صفربیگ گفت از ترست اینها را بهانه درمیآوری به جهة آن غیظ كرده، به گردنم وارد آمده است. پی شما فرستادم كه تو هم به من همراهی بكنی.
(صفربیگ) من چرا میگویم؟ خودت پیش من آه، اوه كردی كه دو سال است نمیتوانی عروسی بكنی نامزدت را بیاری. گفتم میخواهی من هم بیایم برویم برداریم بیاریم؟ خودت بدان، از برای من چه تفاوت میكند؟
(عسگربیگ) حیدربیگ از این نیّت بیفت. پانزده روز به من مهلت بده، من خرجی عروسی ترا پیدا میكنم موافق قاعده عروسی بكن نامزدت را بیار.
(حیدربیگ) از كجا پیدا میكنی؟
(عسگربیگ) تا پانزده روز تبریز میرویم برمیگردیم. مال فرنگ میآوریم. یكایك منفعت می كند. میفروشیم از منفعت او عروسیت را بكن.
(حیدربیگ) خوب آوازه میخوانی اما صدات میگیرد. در تبریز مال مفت ریختهاند ما برویم جمع كنیم برداریم بیاریم؟
(عسگربیگ) البته ما مفت كجا بود؟ باید پول داد خرید.
(حیدربیگ )عجب حرف میزنی ماشاءالله. من پول را از كجا بیاورم؟
(عسگربیگ) مگر من از خودم پول دارم؟ حرف من این است ، حاجی قره آغچه بدیعی، مرد سوداگر پولدار است. از او بگیریم برویم مال بیاریم بفروشیم. پول او را رد میكنیم، نفعش از برای ما میماند.
(حیدربیگ) میگویند حاجی قره خیلی مرد خسیس است. به كسی پول نمیدهد.
عسگر بیگ هر قدر خسیس است دو آنقدر طمعكار است. تطمیع میكنیم با خودمان شركت كند. به خاطر شراكت كه همراه ما برود به ما هم پول میدهد. من درست میكنم.
حیدربیگ خوب اگر به خودت خاطر جمعی داری، من راضیم. اما باید دختره را ببینم حالیش بكنم. قول دادهام. امشب انتظار مرا میكشد.
(عسگربیگ و صفربیگ) بسیار خوب. بسیار خوب، خیلی خوب شد.
(حیدربیگ )پس شما بروید من خودم میآیم شما را پیدا میكنم با هم میرویم پیش حاجی قره.
(عسگربیگ و صفربیگ) خداحافظ شما. ما رفتیم دیگر، اما صبح زودتر بیائی.
(میروند در این حال مجلس تبدیل یافته از دور آلاچیقی نمایان میشود و به مسافت ده قدم دور از آلاچیق، به پشت بُتهها صونا خانم به وضع قشنگ لباس سفر پوشیده، چادرشب ابریشمی در سر كرده، گاهی نشسته، گاهی ایستاده از پناه بوتهها این سو آن سو نگران و چشم به راه است.)
(صونا خانم) خدایا، ببینی باز چه شد كه نیامد. شب از نیمه گذشت هنوز پیداش نیست. سفیده صبح میزند، حالا صبح میشود. نمیدانم چه بكنم. كمی هم وا میایستم، اگر نیامد چاره ندارم باید برگردم باز بروم آلاچیق. (برخاسته این طرف آن طرف نگاهی میكند، باز میگوید) خیر نیامد. یقین كه دیگر نمیآید. بیشك نخواهد آمد. ببینی باز به كدام دیوانه از خدا بیخبر دچار شد، تابیدند كشیدند بردند به دزدی گاو خر. اگر نه تا حال میبایست بیاید. ازعهدهاش كه نمیتوانم برآیم. اگر این دفعه هم بشناسندش باز باید از نو فراری شود، روز مرا سیاه كند. باز دو سال دیگر توی خانه پدرم دوستاق بمانم. به خدا كه دیگر پیاش بلند نمیشوم. هرگز سر راهش نمینشینم. میروم به یكی دیگر شوهر میكنم. فكرش اینست خانه پدرم سر مرا سفید كند. (مینشیند زمین بار دیگر.) آیه، چه وسوسهها به خیالم میرسد. انشاءالله كه نمیرود. به من قسم خورده كه تا ترا نبرم هرگز به دزدی بره هم نروم. بیشك چیز دیگری باعث تاخیر او شده است. واه، حالا پشت بوته گوش بدهد، بشنود كه من میگویم میروم به یكی دیگر شوهر میكنم باور میكند. نه البته باور نمیكند. میداند كه دروغ میگویم. حوصلهام تنگ میشود هر چه به دهنم میآید میپرانم. آه، صدای پا میآید.
(در این حال از پشت بوته حیدربیگ سواره پیدا شده از اسب پیاده میشود.)
(حیدر بیگ)صونا خانم!
(صونا خانم )حیدر توئی؟
(حیدربیگ) منم.
(صونا خانم) تنهائی؟ پس رفیقهات كو؟
(حیدربیگ )رفیق ندارم. تنها آمدهام.
(صونا خانم) باز این چه حرفی است میگوئی؟ پدرم، برادرانم همه توی آلاچیق خوابیدهاند. همچو كه دیر آمدهای، الآن هم دم دم صبح است، بیدار میشوند، مرا كه خانه ندیدند خواهند فهمید. بیشك سوار شده شما را عقب كرده مرا از دست تو خواهند گرفت. بعد از آن دیگر تا قیامت نمیتوانی روی مرا ببینی.
(حیدربیگ) هنوز برای بردن تو نیامدهام؟ نترس؟
(صونا خانم) (با غیظ) چه طور؟ برای بردن تو نیامدهام؟ چه میگویی؟
(حیدربیگ) بهتر از این مصلحت دیدهایم. گوش بده…
(صونا خانم )هیچ مصلحتی نیست. ببینید، زحمت كشیدهاید اسب را پیش بكش، خواهم رفت. من دوباره نمیتوانم به آلاچیق برگردم.
(حیدربیگ) تأمل بكن. حرف میزنم گوش بده.
(صونا خانم) (جلو اسب را گرفته) گوش نمیدهم. ركاب را بگیر سوار بشوم. حرف را توی راه میگویی.
حیدربیگ (بازویشرا گرفته) دخترتعجیل مكن، گوش بده ببین چه میگویم.
(صونا خانم )صبح روشن میشود. وقت درنگ كردن نیست، حرفت را بعد بگو.
(حیدربیگ) دختر آرام بگیر بگویم. پول پیدا كردهام میخواهم موافق قاعده با عادت ایلیت عروسی كنم ببرمت. دیگر برای چه نصف شب بردارم ببرم. كسی كه ترا از دست من نمیگیرد؟
(صونا خانم )دروغ میگویی. پول پیدا كن در این دو سال هم پیدا میكرد. من عروسی نمیخواهم، میخواهم به همین طور بروم. تنها من نیستم كه با تو میروم، روزی صد تا در این ملك دست هم گرفته در میروند. عار كه نیست. از بیست تا دختر یكی را طوی نمیگیرند. همه به همین طورها میروند.
(حیدربیگ )جان من، عزیز من، آنها كه دست هم را گرفته درمیروند، پدر مادرشان میل ندارند، اذن نمیدهند. دختره را چاره از همه جا بریده لابد میشود، در میرود. پدر مادر تو كه خودشان ترا به من میدهند. نمیگویند بیحیا دیگر این چه حركتی بود كردی؟ ما را رسوا نمودی؟ آن وقت چه بگویم؟
صونا خانم (قدری به فكر رفته) پول از كجا پیدا كردهائی؟
(حیدر بیگ)ده بنشین زمین، گوش بده بگویم از كجا پیدا كردهام!
صونا خانم (مینشیند) خُوب بگو ببینم!
(حیدر بیگ)میدانی كه مال فرنگ در این جا چه قدر گران و با صرفه است برای فروشنده.
(صونا خانم) ایه، نمیدانم با مال فرنگ چه سر و كاری داری؟ تاجر كه نیستی این حسابها را ملاحظه بكنی. بگو ببینم پول چقدر پیدا كردهای؟
(حیدر بیگ)آخر گوش بده بفهم كه چه میگویم. دولت روس چیت فرنگ را قدغن كرده است. كسی از ترس نمیتواند برود بیاورد. مگر به اتفاق یكنفر آدم رشید و بهادری جرئت بكند یكبار دو بار بتواند بكشد بیاورد.
(صونا خانم) ای مرد به من چه روس مال فرنگ را [قدغن] كرده است. به چه كار من میخورد؟ خدا بكند كه چیت پوشیدن را از بیخ به مردم قدغن بكنند. حرف خودت را بزن بگو ببینم پول از كه گرفتهای؟
(حیدربیگ )دختر نمیگذاری كه حرفم را تمام كنم. اما مردمان اینجا چنان به چیتهای فرنگ حریصند كه هر وقت هر جا میبینند دیگر به روی حریر و پرند نگاه نمیكنند. عسگربیگ میگوید هم ارزانست و هم قشنگست، و رنگش هم نمیرود. زنها برای این چیتها بیاختیارند، هیچ چیت روسی را اعتنا ندارند.
(صونا خانم) آخر به من چه؟ چیت فرنگ یا چیت روس هر دو به جهنم! حرف خودت را بزن.
(حیدر بیگ)میگویند زن نچالنگ هم پنهانی از شوهرش همیشه چیت فرنگ میخرد میپوشد. حاجی عزیز در این نزدیكی بیست تومان چیت فرنگ [بهش] فروخته است.
(صونا خانم) به جهنم بفروشد! بگور سیاه بفروشد! نمیدانم این صحبت چیست، از كجا به مغز این فرو رفته است؟ حیدر دماغت ناخوش شده است، چه چی میگویی؟
(حیدربیگ) هر چه میگویم آخر حالیت میشود كه چیت فرنگ در اینجا چه قدر مرغوب است؟
(صونا خانم) به چه كار من میخورد حالیم بشود؟ چیت فرنگ خرید و فروش خواهم كرد؟
(حیدربیگ) خیلی خوب، ده گوش بده. اگر من یك دفعه بروم چیت فرنگ بیاورم به بزازها بدهم، خرج دو همچو عروسی را درمیآورد یا نه؟
(صونا خانم) از آن وقت تا حال هن هن، این را میخواستی بگوئی؟ باركالله منهم میگفتم راستی راستی جوان پول پیدا كرده است. مال فرنگ گویا صحرا ریخته است این برود جمع كند بیاورد. پاشو برویم پاشو بس است. حالا است كه دم صبح روشن میشود.
(حیدر بیگ)پول پیدا كردهام! دروغ نمیگویم!
(صونا خانم) پول پیدا كردهای، عروسیت را تمام كن. به مال فرنگ دیگر چرا میدهی؟
(حیدر بیگ)آخر قرض كردهام. صاحبش به شرط این میدهد كه مال فرنگ بیاورم، نفع آن را قسمت كنیم. نمیدهد كه عروسی كنم!
(صونا خانم) من با این نفعها نمیخواهم عروسی كنم. پاشو بریم. اگر مال فرنگ همچو مداخل دارد، صاحب پول چرا با تو قسمت میكند؟ نمیرود خودش بیاورد همه خیرش را خودش ببرد؟
(حیدر بیگ)خودش مرد تاجر و تاجیك است. تا با همچو منی همراهی نكند، چه بنیه دارد به آن طرف ارس بتواند پا بگذارد؟ قزاقها مویش را میكنند!
(صونا خانم) قزاقها موی ترا نمیتوانند بكنند؟
(حیدر بیگ)من دزدی رفتهام، صد تا روباه بازی بلدم. من خود را به قزاقها نشان نمیدهم تا مویم را بكنند.
(صونا خانم) تو هر وقت به دزدی و راهزنی هم میخواستی بروی میگفتی كسی مرا نمیبیند، نمیشناسد. اما باز میدیدند میشناختند. دو سال فراری شدی روی خانه ندیدی، حالا پیش روی خودم بیرون آمدهآی میخواهی باز كاری دست بزنی كه فراری بشوی؟ باز مرا با دیده گریان بگذاری؟ من راضی نیستم. نمیخواهم عروسی بكنی، پاشو برویم.
(حیدر بیگ)گیرم كه عروسی نخواستی. نان هم نمی خواهی؟ نباید من یك راه مداخلی داشته باشم؟
(صونا خانم) خدا كریم است [گرسنه] كه نخواهیم ماند!
(حیدربیگ) دیگر چه طور گرسنه نخواهیم ماند؟ میگوئی دزدی نرو، مال فرنگ نیار! نان كه از آسمان نمیبارد!
(صونا خانم) صبح شد، پاشو برویم! مرا ببر توی خانهات بگذار، بعد از دو هفته میخواهی برو پی مال فرنگ.
(حیدربیگ) چونكه رخصت میدهی، این هفته را هم درخانه پدرت باش. اگر بعد برای تو عروسی نكردم نبردم، پس كمتر از من كسی نیست.
(صونا خانم )نمیخواهم، نمیخواهم! من الانه خواهم رفت! پاشو بریم!
(حیدر بیگ)دورت بگردم، دردت به جانم. پایت را میبوسم، قربانت میروم. دو هفته مهلت میگیرم، صبر كن. والله بعد از دو هفته عروسی كرده میبرمت. خاطر جمع بیعروسی و اینطور بردن تو از برای من از مرگ بدتر است. پیش پدرمادرت مرا خجالت نگذار!
(صونا خانم) دو هفته صبر كردن برای من از عذاب جهنم مشكلتر است. دیگر تاب نمیتوانم بیاورم. پاشو برویم!
(حیدر بیگ)ترا به خدا حرف مرا بشنو، قبول كن!
(صونا خانم) (بنا میكند به گریه كردن) حیدر همچو میشود دلت از من سرد شده است.
(حیدر بیگ)صونا خانم، دلم را خون مكن. حالا كه دوام نمیكنی ده پاشو سوار شو برویم!
(صونا خانم میخواهد پا به ركاب بگذارد، در آن حال صبح سفیده زده، طیبه خانم مادر صونا خانم از آلاچیق بیرون آمده صدا میزند؛ صونا، صونا… هوی!)
(صونا خانم) ای وای جانم! نهنهام صدا كرد. دیگر نمیتوانم بروم!
(زود خود را میچسباند به زمین.)
(حیدربیگ )اِه، اِه، دختر پس من چه كنم؟
(صونا خانم) دیگر برو وانایست! ننم الان میآید این سمت!
(حیدربیگ )پس كی بیایم؟
(صونا خانم) دیگر هیچ وقت نیا، برو! مرا دیگر نمیتوانی ببینی.
(حیدربیگ )صونا حرفت را برگردان، اگر نه این خنجر را پیش رویت میزنم سر دلم، خودم را میكشم.
صونا خانم نه نه، به خاطر خدا! برو پی مال فرنگ بعد برگرد بیا عروسیت را بكن. برو ننم ترا نبیند. خودت را چرا میكشی؟ من با بخت سیاه خود بودم.
(حیدر بیگ گردنش را بغل گرفته، رویش را بوسیده.)
(حیدربیگ )حالا میروم. دیگر دردت به جانم، غصه نخور، خودت اذن دادی.
(طیبه خانم )ای دختر صونا كجائی؟
(حیدربیگ زود سوار شده هی كرده دور میشود.)
(صونا خانم) ای ننه اینجایم، میآیم.
(طیبه خانم میرود نزد او.)
[طیبه خانم] این دختر این وقت در این بیابان كارت چه بود؟
(صونا خانم) ای ننه جان، روز اینجا قالیچه انداخته نشسته بودم. شب خاطرم آمد قالیچه اینجا مانده است، از رختخواب كه پا شدم، آمدم بردارم كه اول صبح دچار گاو [گلیها] و و گاو ساله چرانها میشود میبرند. قالیچه را برداشتم میآمدم، لنگه كفشم از پایم در رفت. تاریكست نمیتوانم بجورم.
(خم میشود به جستن كفش.)
(طیبه خانم) پات را نمیتوانی درست زمین بگذاری؟ كدام طرف افتاد؟
(صونا خانم) همین جا افتادهها.
(دست به زمین میمالد. طیبه خانم هم كج میشود.)
[طیبه خانم] اگر اینجا افتاده است پس كوش؟
(صونا خانم) ها، ببین، این است جستم!
(لنگه كفش را دست گرفته نشانش میدهد.)
(طیبه خانم )ده پا كن برویم.
(صونا خانم كفش را پا كرده همراه مادرش میرود.)
«پرده میافتد»
مجلس دویم
(واقع میشود در قریه آغچه بدیع، میان دكانی كه قدری قدك، كرباس، شله و چیتها وسط ریخته شده و حاجی قره نیم ذرع دست گرفته، بیدماغ و ملول نشسته است.)
حاجی قره (پیش خود تنها) خدا خراب كند همچو بازار را. ببرد چنین بده بستان را. سگ پدری قدك و شله فروش انگار كن دستش سرب بوده است. سه ماه است در قلعه جنس خریدهام آوردهام، هنوز پنج توپ فروش نكردهام. كسی نیست كه بر روی مال نگاه كند. دولت روس! داد و ستد بالمره بریده شده، جنس مثل میراث گشته. طاعون آنجا ریخته كسی نزدیكش نمیرود. با این بازار تا یك سال دیگر این مال فروش نخواهد رفت، تمام نخواهد شد. خانه خراب شدم. رفت. این چه كاری بود كه سر من آمد. پانصد منات پول نقد بدهی، مداخل و منفعت پول جهنم، مایه هم دست نیاید. همچو چیزی كجا دیده شده؟ كه نشان میدهد؟ خانهات خراب شود چیت فروش. دردت را خدا بندد شله فروش، چادره فروش! آه هرگز خیر نبینی انشاءالله! صحیح و سالم منفعت مالت را نخوری همچو كه فروختی. اوف، اوف… (دست تأسف به زانو میزند.) بیمروت صد بار قرآن خورد، پیغمبر یاد كرد كه بسیار مال رواج است. در بازار آغچه بدیع در عرض سه روز همه را میفروشی. سه روزش سه ماه شده، سه ماه هم سه سال خواهد شد. این مال مشكل فروش برود. خوب مغبونم كرد. از این قرار درست صد منات ضرر دارم. این درد مرا بیشك خواهد كشت.
(در این حال غفلتاً خداوردی مؤذن میرسد.)
[خداوردی] سلام علیك حاجی آقا. اسم شریف پدرت چیست؟
(حاجی قره) علیك السلام آقا. ناشور فرمودید توپی چند؟
(خداوردی) خیر عرض كردم اسم شریف ابوی را بفرمائید.
حاجی قره میخواهی چه كنی؟ به اسم پدر من چه كار داری عزیز من؟
خداوردی من چه كار دارم؟ سوره جمعه خواندهام، میخواهم برای پدرت فاتحه بدهم.
حاجی قره بفرما این عمل خیر از كجا به خیال شریف شما رسیده است؟ بسیار خوب خیلی مرا خوشحال كردی.
خداوردی از كجا به خیال من رسیده است؟ بسیار خوب، امروز صبح از در خانه ما میگذشتید به بنده زاده نفرمودهاید كه به پدرت بگو سوره جمعه به پدر من تلاوت كند، بیاید یك عباسی میدهم.
حاجی قره من؟ یك عباسی؟ چه طور؟ چه میگوئی؟ دیوانه نشدهای كه؟!
خداوردی حاجی هنوز دیوانه شدن من جهتی پیدا نكرده است. خودت سفارش كردهای پسرم هم به من گفته است، سوره را هم خواندهام. اگر عباسی را ندهی آن وقت دیوانه خواهم شد.
حاجی قره مردكه، سر خود ترا چه شده بود به پدر من قرآن بخوانی؟
خداوردی من هرگز سر خود نخواندهآم. تو گفتهای، من هم خواندهام.
حاجی قره من هیچ وقت همچو حرفی نزدهام و هرگز محال است كه بزنم. از من همچو كاری نشده است: من همیشه خودم برای پدرم قرآن خواندهآم ولیكن هیچ نشده است كه پول بدهم قرآن بخوانند. در عمرم نكردهام و هرگز هم به خیالم نیامده است كه بكنم.
خداوردی حاجی یك عباسی مگر چه چیز است این قدر حرف بزنی؟ نگفته باشی هم نقلی ندارد، یك عباسی را مرحمت بكن بروم. اگرچه پسرم مخصوصاً شما را میگفت و نشان میداد.
حاجی قره عزیز من، پسرت مشتبه شده است. احتمال دارد كسی دگر گفته باشد برو پیداش كن عباسی را بگیر. من به این كساد بازاری یك شاهی ندارم، یك عباسی را از كجا بیارم به شما بدهم؟ امروز دشت هم نكردهام. ترا به خدا جلو دكان را نگیر، مشتری میآید رد میشود.
(خداوردی میرود. بعد عسگربیگ و صفربیگ و حیدربیگ میآیند.)
عسگربیگ سلام علیكم حاجی.
حاجی قره (سرش را بلند كرده) واه. علیكم السلام! حاجی قربانتان برود. بفرمائید تو بنشینید.
(بیگها داخل دكان شده مینشینند.)
حاجی قره خوش آمدید. دردتان به جان حاجی، صفا آوردید. دكان از خودتان است. پیشكش شماست. [چپق] میل دارید؟ غلیان میفرمائید؟
عسگربیگ غلیان میكشیم حاجی.
حاجی قره حاضر، الان چاق میكنم. دردتان به جانم.
(زود غلیان را چاق میكند.)
عسگربیگ حاجی حالت بازارتان چه طور است؟ فروشتان خوب است؟
حاجی قره خدا بركت بدهد. مال كه خوب شد بازار كساد نمیشود. میدانی كه من مال بد وارد دكان نمیكنم. روزبروز جنس دكان من فروش میرود. دیروز دكان بسیار خالی شده بود، «قلعه» پیغام كردم غلام بچه شما این مال را تازه فرستاده است. تازه امروز آوردهام چیدهام. (غلیان را میدهد، دست دراز میكند از قدك و شله میریزد پیش حضرات) حاجی قربان شما، هر چه میخواهید سوا كنید. به خانه كعبه، به بیتالهی كه رفتهام، به قرآن قسم، به حق پیغمبر به مرگ پسرم، عروسی «بدل» را نبینم اگر دروغ بگویم. همه آغچه بدیع را بهم بزنی، بهتر از این چیت و قدك یا جور این، هیچ جا، دكان هیچ كسی بهم نمیرسد. قماش اینها قماش دیگر دارد، مشتری مجال نمیدهد. از این سر میآرم، از آن سر میبرند. فردا اگر اینجا گذرتان بیفتد یكی از اینها را در دكان نخواهید دید. بخرید ببرید! مباركتان باشد. پولتان حلال است، به مال خوب هم قست شده است.
عسگربیگ میخواهیم چه كنیم حاجی،زحمت بیجا كشیده پارچهها را بهم میزنی، اینجا میریزی.
حاجی قره (متعجب و اوقات تلخ) چه طور میخواهیم چه كنیم؟ مگر خرید نخواهید كرد؟ شب عید است تدارك نباید ببینید؟ رخت نمیخواهید؟
حیدربیگ خیر حاجی برای رخت خریدن و تدارك عیدی نیامدهایم. مطلب دیگر داریم.
حاجی قره پول نقد نداشته باشید با روغن گاو هم معامله می كنم. بشرطی كه روغن خالص گاو باشد.
حیدربیگ ای مرد عزیز، اگر روشن داشته باشیم خودمان میخوریم. روغن گوسفند بهم نمیرسد تا چه رسد به روغن گاو. عسگربیگ، گوشت اینجا باشد ببین چه میگوید.
حاجی قره (اوقاتش تلخ شده) شما را بخدا زحمت بكشید تشریف ببرید، یك وقت دیگر تشریف بیاورید حرف بزنیم. در دكان را نگیرید. حالا وقت آمدن مشتری است، میآیند. رد میشوند.
عسگربیگ حاجی ما هم مردمانی هستیم، شما را مردی میدانستیم كه پیشت آمدیم. فروش را یك ساعت دیگر هم میتوان كرد. چه خبر است؟ ما هم كاری داشتیم كه خواستیم ترا ببینیم.
حاجی قره به جان شما، به خدا مجال ندارم. بعد از این باز همدیگر را خواهیم دید. الان تشریف ببرید، زحمت بكشید.
حیدربیگ مرد عزیز میخواهی جوابمان بكنی؟ تو چه طور آدمی؟ این چه حالتی است تو داری؟
حاجی قره قربانت برم، جواب كه نكردهام. خواهش كردم كه مرد كاسبم، به ضرر من راضی نشوید. اگر شما نیامده بودید تا حال هفت هشت ده توپ چیت و قدك فروخته بودم.
حیدربیگ عسگربیگ عجب ما را پیش آدم آورد. پاشو برویم. اینكه فایدهای ندارد.
عسگربیگ شما را به خدا حرف نزنید ببینم. حاجی اگر زحمت نمیشود غلیان دیگر به ما بده، بكشیم برویم.
حاجی قره به مرگ فرزندم دیگر توی كیسه تنباكو نیست. همهاش هما ن بود. ته كیسه را تكان دادم چاق كردم. تشریف ببرید. خوش آمدید، زحمت كشیدید.
عسگربیگ راست است وقتی كه خدا از آدم گرفت، بنده نمیتواند بدهد. من خودم میدانم سه ماه است در آغچه بدیع سه توپ چیت و قدك نتوانسته بفروشی. یك عالم ضرر داری. ما آمدیم كه درسر پانزده روز صد منات خیر به شما برسانیم. چه فایده بختت كار نكرد. خداحافظ!
(پا میشوند راه بیفتند.)
حاجی قره اینجا نگاه كنید ببینم چه میگوئید. چه طور سر پانزده روز صد منات؟ یعنی چه؟
عسگربیگ ما دیگر چه بگوئیم؟ تو كه گوش نمیدهی، آشكار جواب كرده بیرونمان میكنی.
حاجی قره ای مرد عزیز، من كی به شما جواب كردم؟ كی بیرونتان نمودم؟ بنشینید پائین برای خدا، فروش امروز هم بدرك! بنشینید ببینم. من ندانستم كه شما از حرف من خواهید رنجید اگر نه صد تومان ضرر میكشیدم، هرگز به شما نمیگفتم بروید. كسی تا حال از من حرف سخت نشنیده، سخنی درشتتر از برگ گل به روی كسی نزدهام. كلفتی به هیچ احدی نگفتهام.
عسگربیگ خوب حالا كه اینطور شد، چشم، باز مینشینیم و به شما هم میگوئیم كه مطلب ما چه بوده است.
(همگی از نو مینشینند.)
حاجی قره ده بگوئید ببینم، حاجی قربانتان برود. صد منات خیر از كجا پیدا خواهد شد؟ این خیر را كه میدهد؟ كه میرساند؟
عسگربیگ خیر برسان همین مرد است ها، حیدربیگ.
(اشاره به طرف حیدربیگ میكند.)
حاجی قره (به شتاب) از كجا میرساند؟ ای قربان تو حیدربیگ. غلیان چاق بكنم؟ دردت به جانم.
حیدربیگ تو كه تنباكو نداشتی؟ از كجا غلیان چاق خواهی كرد؟
حاجی قره كیسه دارد. كاش تو غلیان بكشی.
(زود دست دراز میكند از كیسه تنباكو میآورد. غلیان را چاق كرده به حیدربیگ تواضع میكند. بعد رو به عسگربیگ مینماید.)
[حاجی قره] ده بگو ببینم چه طور میخواهد برساند؟
عسگربیگ حاجی این همه مال كه اینجا ریختهای، یك قروش برای تو منفعت دارد؟
حاجی قره دارد یا ندارد، تو حرف خودت را بزن!
عسگربیگ حاجی بزن بهادری [حیدربیگ] را تو كه بلدی؟
حاجی قره بلی میگویند كه بزن بهادر است.
عسگربیگ همه میدانند در همه قراباغ، هر جا كه اسم حیدربیگ گفته شود مرغ پر میاندازد.
عسگربیگ آدم تا زور هم نداشته باشد نمیتواند زر پیدا كند. حالا گوش بده تا بگویم؛ خودت میدانی كه مال فرنگ در اینجا چه قدر گران و رواج است. در تبریز، چیت ذرعی یك عباسی، اینجا ذرعی سیصد دینار فروش میرود. چای گروانكه یك منات، اینجا یك منات و نیم نمیگذارند زمین بیفتد. سبب این را میدانی برای چیست؟
حاجی قره خیر چه میدانم؟
عسگربیگ سببش این است: از ترس یساولان ارمنی و قراولان گمركخانه قراباغ. و از دست قزاقها مرغ نمیتواند آن طرف ارس برود.
حاجی قره یعنی شما از مرغ هم تیز پرید، آن طرف ارس بپرید؟
عسگربیگ البته دستها را به دستها بیشی است. حیدربیگ پیش ما باشد، قراول یساول به ما چه میتواند بكند؟
حاجی قره قراول و یساول را كنار بگذار. هرگاه قزاقها نباشد، به خدا ماهی دو دفعه تبریز میروم برمیگردم. قراول و یساول به من چه خواهد كرد؟ من از لطف خدا تنها بیست نفرش را جواب میدهم. اما وقتی كه اسم روس میبرند، دلم میتركد. شمشیر و تفنگ اینها این قدرها مرا نمیترساند كه آمد و شد مجلس استنطاق لرزه به جان من اندازد. راستش از این قزاقها باید ترسید كه شر و خطا از اینها خارج نیست و نخواهد شد.
عسگربیگ ایه، ما پنجاه تا گذرگاه بلدیم. قزاقها را فریب میدهیم، از جائی میگذریم كه گرد رد پایمان را نبینند تا چه رسد به خودمان.
حاجی قره حالا از این آمدن پیش من غرضتان چه چیز است؟
عسگربیگ غرضمان این است:از نشستن اینجا جز اینكه پشه به چشم و روت مینشیند، مداخلی نخواهی كرد. پاشو پول زیادی بردار، هم برای ما هم واسه خودت، برویم تبریز. ما كه از خرید و فروش آنجا سر در نمیبریم، سر رشتهاش را نداریم، برای خودت و برای ما خرید كن. ما هم ترا صحیح و سالم با مال و جان تا اینجا میآریم. پانزده روز صد تومان پنجاه تومان منفعت دارد. منفعت پولی كه به ما دادهای، بده به ما، منفعت پول خودت هم مال خودت.
حاجی قره خوب ولی كه به شما میدهم نفع پول من كجا میرود؟
عسگربیگ آخر عوض نفع پول ما هم در حق شما خوبی میكنیم. ترا از دزد و [مُزد] سلامت نگاه میداریم، منفعت میرسانیم. دیگر زیادتر از این چه میخواهی؟ پونزده روزه از ما نفع پول خواستن برای شما قبیح است. قدرش قابل نیست. بیوجود ما كه تو نه میتوانی تبریز بروی و نه می توانی مال بیاری؟!
حاجی قره چرا نمیتوانم بروم؟ بخواهم امروز میروم. هیچ كس هم نمیتواند یك پوش از من بگیرد! من خودم مكرر به دزد و راهزن دچار شدهام، دعواها كردهام.
عسگربیگ آ، جانم صد اژدها باشی تنها این راه را نمیتوانی بروی،بیائی. ما كه انكار رشادت ترا نكردیم!
حاجی قره راستی من پول بیمنفعت دادن را عادت نكردهام. اگر نفع پولم را كم میكنید، گوش به حرف شما میدهم.
عسگربیگ نفری صد تومان بدهی تا پانزده روزه چه قدر منفعت میخواهی؟
حاجی قره صد تومان پنج تومان نفع برمیدارم. زیاده هر چه ماند مال شما.
(عسگربیگ رو میكند به حیدربیگ و صفربیگ.)
[عسگربیگ] چه میگوئید رفقا، راضی میشوید؟
حیدربیگ و صفربیگ چه باید كرد؟ راضی هستیم.
عسگربیگ حاجی ده پاشو پول حاضر كن!
حاجی قره كی میروید؟
عسگربیگ امشب باید برویم.
حاجی قره خیلی خوب پول حاضر است. بروید اسباب سفرتان را بپوشید، طرف شب بیائید خانه ما. من هم تدارك اسب و اسباب خود را ببینم. برویم!
(بیگها پا شده.)
بیگها خداحافظ حاجی! (میروند)
حاجی قره (پشت سرشان) خوش آمدید، بیوقت نیائید؟
بیگها خاطرجمع باش!
(دور میشوند.)
حاجی قره (تنها) بسكه سر این پدرسوخته صاحب مال نشستم، جانم تلف شد. تا قیامت اینها فروش نخواهد رفت. میگویند مال فرنگ خرید و فروش نكن! سوداگری هم میكنی، مال روس و قزلباش بخر بفروش. من چه خاك بسر بریزم؟ این مال روس و قزلباش چرا فروش نمیشود؟ خیر، تا یك همچو كاری نمیشد، نمیتوانستم ضرر اینها را در بیارم، پاشوم بروم خانه، تدارك خودم را ببینم. همچو خیری كم اتفاق میافتد و الا من غصه مرگ میشدم.
(دكان را قفل میكند میرود. در آن اثنا وضع مجلس تبدیل یافته، خانه حاجی قره به نظر میآید. حاجی قره كلید در دست درب صندوق را باز كرده از كیسه تومانیها را بیرون آورده، سیصد تومان برشمرده، سوا سوا به كیسهها میگذارد. بعد میرود تفنگ و طپانچه و خنجر و شمشیرش را میآورد پیش خود جمع میكند. در این بین «تكذبان» زن حاجی قره میرسد.)
تكذبان میخواهی چه بكنی؟ باز این اسباب و یراق را چرا پیش خود ریختهای؟
حاجی قره مسافرم، میخواهم بروم بیرونها.
تكذبان باز كجا میخواهی بروی؟ بگو ببینم!
حاجی قره شما نباید بدانید.
تكذبان چرا نباید بدانیم؟ دزدی كه از من پنهان بكنی؟
حاجی قره یك همچو چیزی.
تكذبان اگر همچو چیزیست كه هرگز نمیتوانی بروی! پاشو برو در دكانت، مالت را بفروش.
(اسباب را از پیشش جمع میكند.)
حاجی قره خدا دكان را خراب كند. آتش بگیرد مال. مگر فروش میرود؟ تو هم نمیگذاری چاره سر خودم را بكنم؟
تكذبان مرد بسرت چه شده است؟ مگر نگذارم چارهاش را بكنی چه میگوئی؟
حاجی قره دیگر میخواهی چه بشود؟ خانه خراب شدم! درست صد منات تا حال ضرر دكان و خسارت این مال را دارم. نان از گلوم پائین نمیرود.
تكذبان گلوت همچو بگیرد انشاءالله، كه آب هم پائین نرود. ای لئیم، مثل اینكه بچهها قاب جمع كنند، این قدر پول را جمع كردهای، میخواهی چه كنی؟ صد سال دیگر عمر داشته باشی، همهاش را بخوری، بپوشی، عیش و نوش كنی، پول تو تمام نمیشود. برای صد منات ضرر چه خودت را میكشی.
حاجی قره به لعنت خدا گرفتار شوی زنكه! تخمتان به اتش بیفتد،از روی زمین نیست شوید انشاءالله! گم شود از اینجا، هی كولی!
تكذبان مرد كه دیوانه شدهای؟ من از خانه خودم كجا گم شوم؟ بگو ببینم كجا میروی، من هم بدانم!
حاجی قره به جهنم گور سیاه! دست نمیكشی؟ چه میخواهی از جان من؟
تكذبان كاش تا حال رفته بودی، جان من هم خلاص شده بود. كو؟ آن روز را خواهم دید كه عیش و جشنی بكنم؟ چه فائده، راه عزرائیل بند شود كه مثل تو نحس و نجس را روی زمین گذارده، تازه جوانان را به خاك سیاه میفرستد.
حاجی قره از نحس و نجسهای روی زمین یكی خودتی كه طوق لعنت شده به گردن من فقیر افتادهای. من در عمر خودم به كسی اذیتم نرسیده، ضرری نزدهام. من چرا نحس و نجس میشوم؟ خدا لعنت كند انشاءالله!
تكذبان اگر ضرر نزدهای، خیر هم نرساندهای. نحس و نجسی به جهة اینكه مالت را نه خودت میخوری و نه صرف عیالت میكنی. اگر بمیری هیچ نباشد زن و بچهات اقلاً نان سیری میخورند. بمیری انشاءالله!
حاجی قره زن و بچه زهر مار بخورد! خودت بمیر من خلاص بشوم.
تكذبان خانه تو كه زهر مار هم بهم نمیرسد. اگر باشد آن را هم مضایقه میكنی، راضی نمیشودی بخوریم. بمیرد كسی كه مال خودش را نمیتواند بخورد!
(در این اثنا بیگها صدا میكنند.)
[بیگها] حاجی، حاجی!
حاجی قره زنكه برو آن طرف، مردم میآیند اینجا.
(تكذبان زود رد شده، پشت در گوش میدهد. بیگها مسلح و مكمل داخل میشوند.)
[بیگها] سلام علیك حاجی.
حاجی قره علیكم السلام! حاجی قربانتان برود. بفرمائید بنشینید.
عسگربیگ حاجی حاضری یا نه؟
حاجی قره بلی دورت بگردم حاضرم. این هم پولهاست، سوا كردهام. اما دردت به جان حاجی، سیصد تومان را خودم برمیدارم در تبریز پیش روی خودتان چای و پارچه میخرم میسپارم دستتان بیاورید.
عسگربیگ همچو چرا حاجی اینجا بسپاری چه میشود؟
حاجی قره آنطور بهتر است. هیچ تفاوتی ندارد.
عسگربیگ چه تفاوت دارد؟ باشد. ده پاشو برویم!
حاجی قره قدری صبر كنید. غلام بچه را فرستادهام اسبها و نوكر مرا بیاورد.
عسگربیگ چند تا اسب برمیداری حاجی؟
حاجی قره سه تا قربان تو. یكی را غلام بچه سوار میشود، یكی را هم خودم، یكی را هم بار میكنم نوكره جلوش را میكشد. شما چند تا برمیدارید؟
عسگربیگ ما هم نفری دو تا اسب برمیداریم. یكی برای سواری، یكی برای بارگیری. این یراق و اسباب از تست حاجی؟
حاجی قره بلی از خودم است.
عسگربیگ خیلی خوب پس بپوش.
حیدربیگ والله حاجی، اگر آدم ناشناسی ترا ببیند زهره ترك میشود.
صفربیگ به خدا كه من به حاجی این گمان را نداشتم.
حاجی قره مردی در وقت كار معلوم میشود. دردت به جانم، شما مرا همین ذرع ذرع كن جا آوردهاید، داخل حساب نمیدانید. اما انشاءالله میبینید كه من آدم ترسو نیستم. تعجب دارم از بعضی سوداگرها كه در رهگذر مالشان را ریخته، خالی برمیگردند.
صفربیگ حاجی سوداگرها مالشان را بیجهة نمیریزند، مال بگیرها ناقولایند. نمیدانی به چه حیلهكاریها پیش میآیند. در لباس یساول و قراول خود را به مردم نشان میدهند كه آدم بشناسد. گاهی اسب پالانی یا الاغ سوار میشوند. گاهی پیاده بیاسباب و یراق جلو آدم میآیند. تو هم چه میدانی، میگوئی فقیر رهگذر است، چونكه روبرو و نزدیك میرسند، هیچ نمیفهمی اسباب و یراق از كجا پیدا شد. دیگر مجال دست و پا جمع كردن نمانده، لختت میكنند. هر چه داری میگیرند.
حاجی قره اینها همه از ترس و بیاحتیاطی به سر آدم میآید. آدم نباید هیچكس را بگذارد نزدیك خود بیاید، در هر لباس میخواهد باشد. یك دفعه به من دچار شوند، ببینند كه چه بسرشان میآرم. به همه ایشان توبه میدهم كه هرگز سر راه هیچ رهگذری را نگیرند.
صفر بیگ بلی راست میگوئی. آدم باید احتیاط را از دست ندهد و نترسد.
(در این اثنا كرمعلی، نوكر حاجی و «بدل» پسرش وارد میشوند.)
كرمعلی آقا اسبها حاضر است. كجا میخواهی بروی؟
حاجی قره تبریز.
كرمعلی مرا هم میخواهی تبریز ببری؟
حاجی قره بلی.
كرمعلی برای چه میروی آقا؟
حاجی قره به تو چه!
كرمعلی به من چه؟ خودت میگویی ترا هم میبرم. ندانم كه به چه كار میروم؟
حاجی قره میرویم خرید مال فرنگ. بار میكنم گرده یابو، تو هم جلوش را میكشی.
كرمعلی آقا تو كی تذكره گرفتی كه تبریز بروی؟
عسگربیگ تذكره لازم نیست.
كرمعلی همچو باشد من نمیرود. یك دفعه از اینجا به «سالیان» بیبلیط رفتم، مووراو. گرفت آن قدر [كتكم] زد كه الآن هم دردش را فراموش نكردهام.
عسگربیگ نترس، مووراو هرگز رفتن ما را نخواهد فهمید.
كرمعلی راستش این است كه وعده من نزدیك است تمام شود. میخواهم بروم نوكر كس دیگر بشوم. حاجی مواجب را بسیار كم میدهد، علیالخصوص شكمم هم هرگز اینجا سیر نمیشود. من كه نمیروم.
عسگربیگ تو این سفر را با ما بیا، در راه هر چه شكمت جا بگیرد به شما نان میدهیم. یكی یك توپ چیت هم به تو میبخشیم.
كرمعلی حاجی هم میبخشد؟
حاجی قره بار مرا صحیح و سالم بیاری برسانی، من هم برای خیر شما تلاش میكنم چیتها را كه بیگها به شما میدهند، گرانتر میفروشم.
كرمعلی باشد این هم بكنی باز خوب است.
حاجی قره (به بیگها) بفرمائید برویم!
(همگی بیرون میروند. بعد تكذبان به مجلس میآید. تنها.)
[تكذبان] ای وای دیدی؟ خدا خانهتان را خراب كند! شوهر كم را تابیدند بردند. برای مال غدغن. كاری به سرش بیاید. بچههام یتیم خواهد ماند، وای، وای، خدا…
(میزند به زانوش.)
«پرده میافتد»
در سه مجلس دیگر باقی مانده این نمایشنامه حاجی قره و عسگربیگ و كرمعلی به سفر می روند اجناس خارجی قاچاق را می آورند اما در راه دستگیر می شوند گو اینکه به دلیل التماسهای همسران حاجی قره و عسگربیگ و به خاطر اینکه آنها قول می دهند دیگر کار خلاف نکنند آنها را می بخشند.
دیدگاه ها : نظرات
تبلیغات