زبان دوستی واژه نسیت، معناست
تو این دنیا چگونه زیستن را بیاموزیم. چون چگونه مردن را همه بلدند

مقدمت را بهار گل می ریخت

پنجشنبه 14 مرداد 1389 12:45 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار دفاع مقدس ،
مقدمت را بهار گل می ریخت

باغ چشم انتظار گل می ریخت

غنچه بهار شکیب با صد شوق

بر تن شاخسار گل میریخت

روی لبهای مهربانیهات

خنده بی اختیار گل میریخت

باد زلف چمن پریشان کرد

لاله داغدار گل می ریخت

هق هق گریه هاش غمگین بود

نرگسش بر مزار گل می ریخت

شبنم از چشم باغ جاری بود

باد در لاله زار گل میریخت

یاد چشمان عاطفت خیزت

بر دل پر شرار گل می ریخت

ابر چشمم سرشک می بارید

طبقه من سوگوار گل می ریخت

شاعر :حاج منوچهر پروینی (از شعرای عزیز استان کرمانشاه )



دیدگاه ها : نظرات


شهدای گمنام

پنجشنبه 14 مرداد 1389 12:44 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار دفاع مقدس ،

پیش فرض

شهید گمنام

آی قصه قصه قصه ، داد میزنه یه عاشق

میگه شهید آوردند ، بازم گل شقایق

شهیدایی که بودند همه جوون بی باک

بر گشتن، ولی اینبار همه بدون پلاک

پلا ک هاشون جا مونده، گم کردند خیلی آسون

بعضیاشون تو اروند بعضیا هم تو مجنون

پلاکایی که شاید همه باشن بازیچه

بعضیاشون هنوزم مخفی اند تو شلمچه

نگاه کنید رو تابوت چقدر قشنگ نوشتن

انگاری رو هر کدوم فقط یه اسم نوشتن


بزار برم ببینم، رو تابوتا رو آرام

آخ بمیرم الهی... بازم شهید گمنام

اون مادر رو نگاه کن، اومده با دخترش

یه عکسی تو دستشه میزاره روی سرش

دستای بی جونشو آروم بالا میاره

تو چله ی تابستون.... ببین بارون میباره!!!

خدا گریه ش و از نو دوباره آغاز کرد

چون دختر شهیدی در تابوتو باز کرد

دخترک از هوش رفت، تو لحظه ی جنون بود

چون توی تابوت فقط، یه تیکه استخون بود

استخونای شما آی شهدای گمنام

ما رو به عرش میبره بدون حرف و کلام

درسته سعی میکنن راه و به ما ببندن

همونایی که دارن به گریمون میخندن

بزار به ما بخندن تا ابد مست و راحت

بزار آروم بگیرن با خنده به شهادت

ولی بدون ای بشر به بد چیزی خندیدی

مگه تو اشکای اون مادره رو ندیدی؟

یقه تو سفت میگیره مادر اون شهیدی

که تو به استخون جگر گوشش خندیدی

بازم دعایی داریم همون درد جدایی

العجل یابن الحسن ، منتظریم بیایی



دیدگاه ها : نظرات


غنچه و گل سوختند.....

پنجشنبه 14 مرداد 1389 12:43 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار دفاع مقدس ،
غنچه و گل سوختند.....

باز به آرامشم
عشق و جنون تک زده
بر صفحات دلم
خامه به رقص آمده

باز ز راس قلم
خون فوران می زند
صفحه ی دل ، باغمت
پیله به خود می تند

عاقلم از آنکه از
عشق تو شیدا شدم
گمشده در خویش و در
عشق تو پیدا شدم

ای همه ی آفتاب
سایه ی رخسار تو
جام جهن بین عشق
دیده ی بیمار تو

ای که همه شمع ها
دور تو پروانه وار
نور تویی دلبرا
وان دگر آئینه دار

سرمه ی چشم ملک
ذره ای از خاک تو
ای که ز داغ غمت
سینه ی غم ، چاک تو

حق متجلی شد از
ماه رخ زرد تو
غم، به فغان آمد از
مثنوی درد تو

بر دل هفت آسمان
زلزله افتاد باز
اشک فشان در فغان
خیل ملک در نماز

رنگ ز رخساره ی
عشق ، از این غم پرید
عرش از این واقعه
نعره ز جانش کشید

آدم و جبرئیل ، از این
غم به فغان ، آمدند
یحیی و نوح و خلیل
بر رخ و سر می زنند

موسی عمران ، ز غم
سینه بسی چاک کرد
عیسی روح القدس
بر سر خود خاک کرد

بانک بر افراشتند
فتنه به پا داشتند
بر جگر مصطفی
داغ دل انباشتند

بر تن گل تاختند
غنچه و گل سوختند
خرمن پروانه را
جامه بر افروختند

ببل و پروانه را
«سامریان » پرزدند
وای که شمشیر کین
بر سر حیدر زدند

بهر تن مجتبی
تیر و کمان ساختند
دست علمدار را
از بدن انداختند

با ده ی عشاق با
خون دل آمیختند
دست خدا بسته و
خون خدا ریختند

خون دل مجتبی
بر دل مجمر زدند
سنگ جفا بر رخ
زینب (س) مضطر زدند

طبل جفا کوفتند
کینه بسی توختند
پشت در بیت وحی
هیمه بر افروختند

بر جگر عاشقان
داغ مکرر زدند
چون خلفان «هبل»
ضربه بر آن در زدند


دیدگاه ها : نظرات


جُمجُمَك‌ برگ‌ خزون‌

پنجشنبه 14 مرداد 1389 12:43 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار دفاع مقدس ،

پیش فرض

جُمجُمَك‌ برگ‌ خزون‌
مادرم‌ زینب‌ خاتون‌
قامتش‌ عین‌ كمون‌
از كمون‌ خمیده‌ تر
روزبه‌ روز تكیده‌ تر

غصه‌ داره‌ غصه‌ دار
بی‌ قراره‌ بی‌ قرار
میگه‌ مرتضی‌ میاد
میگه‌ مرتضی‌ میاد

جمجمك‌ برگ‌ خزون‌
بی‌بی‌ جون‌ و آقا جون‌
جفتشون‌ وقت‌ اذون‌
دست‌ُ بالامی‌ برن‌

از بابا بی‌خبرن‌
پس‌ چی‌ شد بچه ی‌ ما
كِی‌ خبر ازش‌ میاد؟
كِی‌ خبر ازش‌ میاد؟


جمجمك‌ برگ‌ خزون‌
باباجونش‌ باباجون‌
سروصورت‌ پرخون‌
توی‌ كربلای‌ پنچ‌
خاك‌ شده‌ عین‌ یه‌ گنج‌

گولّه‌ خورد توی‌ سرش‌
توی‌ خاك‌ سنگرش‌
گم‌ شده‌ دیگه‌ نمیاد
پسرش‌ بابا می‌خواد

جمجمك‌ برگ‌ خزون‌
یه‌ پلاك‌ یه‌ استخون‌
از تو خاك‌ اومد برون‌
دو كیلو كُل‌ِّ بدن‌

به‌ مامان‌ نشون‌ دادن‌
مامانم‌ جیغ‌ زدش‌
بابا رو بغل‌ زدش‌
هی‌ زدش‌ ناله‌ و داد
«راضی‌اَم‌ هر چی‌ بخواد
راضی‌اَم‌ هر چی‌ بخواد»

جمجمك‌ برگ‌ خزون‌
آدما، پیر و جوون‌
دلشون‌ یه‌ آسمون‌
تو سر و سینه‌ زدن‌
دست‌ به‌ دست‌ هم‌ دادن‌

تا مشایعت‌ كنن‌
همه‌ بیعت‌ بكنن‌
«یاعلی‌ قلب‌ توشاد
ما مُرید و تو مراد
ما مُرید و تو مراد»



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: ابوالفضل سپهر ،


یه روزی روزگاری

پنجشنبه 14 مرداد 1389 12:41 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار دفاع مقدس ،
یه روزی روزگاری
دو تا بچه بسیجی
نمی دونم كجا بود
توفكه یا دوعیجی

تو فاو یا شلمچه
تو كرخه یا موسیان
مهران یا دهلران
تو تنگه ی حاجیان

تو اون گلوله بارون
كنار هم نشستند
دست توی دست هم
با هم جناق شكستند

با هم قرار گذاشتن
قدر هم رو بدونن
برای دین بمیرن
برای دین بمونن

با هم قرار گذاشتن
كه توی زندگیشون
رفیق باشن ولیكن
اگر یه روز یكیشون

پرید و از قفس رفت
اون یكی كم نیاره
به پای این قرار داد،
زندگیشو بذاره

سالها گذشت و اما
بسیجی های باهوش
نمی ذاشتن كه اون عهد
هرگز بشه فراموش

یه روز یكی از اون دو
یه مُهر به اوون یكی داد
اون یكی با زرنگی
مُهر و گرفت و گفت: (یاد)

روز دیگه اون یكی
رفت و شقایقی چید
برد و داد به رفیقش
صورت اونو بوسید

گل رو گرفت و گفتش:
(بسیجی دست مریزاد)
قربون دست داداش
گل و گرفت و گفت: (یاد)

عكسهای یادگاری
جورابهای مردونه
سربندهای رنگارنگ
انگشتری و شونه

این میداد به اون یكی
اون یكی به این میداد
ولی هر كی می گرفت
می خندید و می گفت: (یاد)

هی روزها و هفته ها
از پی هم می گذشت
تا كه یه روز صدایی
اینطور پیچید توی دشت

یكی نعره می كشید:
(عراقیها اومدن
ماسكهاتون بذارین
كه شیمیایی زدن)

از اون دو تا یكیشون
در صندوقو گشود
ماسك خودش بود ولی
ماسك رفیقش نبود

دستشو برد تو صندوق
ماسك گازشو برداشت
پرید، روی صورتِ
دوست قدیمی گذاشت

همسنگر قدیمش
دست اونو گرفتش
هل داد به سمت خودش
نعره كشید و گفتش:

(چرا می خوای ماسكتو
رو صورتم بذاری
بذار كه من بپّرم
تو دو تا دختر داری)

ولی اون اینجوری گفت:
(تو را به جان امام
حرف منو قبول كن
نگو ماسك رو نمی خوام)

زد زیر گریه و گفت:
اسم امامُ نَبَر
ماسكو رو صورت بذار
آبرو ما رو بخر

زد زیر گوشش و گفت:
كشكی قسم نخوردم
بچه چرا حالیت نیست؟
اسم امام رو بردم

اون یكی با گریه گفت:
فقط برای امام!
ولی بدون، بعد تو
زندگی رو نمی خوام!

ماسكو رفیقش گرفت
گاز توی سنگر اومد
وقتی می خواست بپّره
رفیقشو بغل زد

لحظه های آخرین
وقتی می رفتش از هوش
خندید و گفت: برادر
(یادم ترا فراموش)

آهای آهای برادر
گوش بده با تو هستم
یادت میاد یه روزی
باهات جناق شكستم

تویی كه روزمرّگیت
توی خونه نشونده
تویی كه بعد چند سال
هیچی یادت نمونده

عكسهای یادگاری
جورابهای مردونه
سربندهای رنگارنگ
انگشتری و شونه

هر چی رو بهت میدم
روی زمین میندازی
می گی همش دروغه
(یاد) نمی گی می بازی


دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: ابوالفضل سپهر ،


اتل‌ متل‌ یه‌ بازی‌

پنجشنبه 14 مرداد 1389 12:40 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار دفاع مقدس ،

پیش فرض

اتل‌ متل‌ یه‌ بازی‌

اتل‌ متل‌ یه‌ بازی‌
بازی‌ای‌ بچه‌گونه‌
از آقا جون‌ نشسته‌
تا کوچولوی‌ خونه‌

اول‌ عمونشسته‌
بعد زن‌ عمو فریده‌
بعد مامان‌ و آقاجون‌
بعد بابا و سعیده‌

مامان‌ بزرگ‌ کنارش‌
بعد عمه‌ جون‌ خجسته‌
بعد هم‌ شوهر عمه‌ که‌
سوخته‌ کنار نشسته‌

همین‌ طوری‌ که‌ می‌خوند
رسید به‌ پای‌ باباش‌
با دست‌ روی‌ پاهاش‌ زد
تِقّی‌ صدا داد پاهاش‌

یه‌ دفعه‌ رنگش‌ پرید
پای‌ بابا رو ناز کرد
نذاشت‌ که‌ ورچیده‌ شه‌
پای‌ اونو دراز کرد

بعد دوباره‌ شروع‌ کرد
اتل‌ متل‌ روخوندش‌
با کلّی‌ داد و بیداد
آقا جونم‌ سوزوندش‌

دوباره‌ توی‌ بازی‌
قرعه‌ به‌ بابا افتاد
نذاشت‌ بابا بسوزه‌
با کلی‌ داد و فریاد

بازی‌ کرد و دوباره‌
به‌ پای‌ بابا رسید
چشماشو بست‌ و رد شد
انگار پاهارو ندید

مامان‌ جونم‌ سوزوندش‌
عمه‌ رو بیرون‌ انداخت‌
با قهر و با جرزنی‌
کار عمو رو هم‌ ساخت‌

زن‌ عمو هم‌ بیرون‌ رفت‌
مامان‌ بزرگش‌ هم‌ سوخت‌
اون‌ وقت‌ بابا رو بوسید
چشماشو به‌ پاهاش‌ دوخت‌

بعد از خودش‌ شروع‌ کرد
اتل‌ متل‌ رو خوندش‌
ولی‌ بازم‌ آخرش‌
بدجورکی‌ چزوندش‌

نمی‌تونست‌ بخونه‌
سعیده‌ آچین‌ واچین‌
پای‌ بابا ورچیده‌اس‌
تو جنگ‌ رفته‌ روی‌ مین‌

یکدفعه‌ بغضش‌ گرفت‌
گفت‌ : تو اتل‌ متل‌هام‌
بابا دیگه‌ بازی‌ نیست‌
تا که‌ نسوزه‌ بابام‌

پاهای‌ مصنوعی‌ رو
برد با خودش‌ تو اتاق‌
محکم‌ درو بهم‌ زد
چشماشو دوختش‌ به‌ طاق‌

امشب‌ حال‌ سعیده‌
خیلی‌ خیلی‌ خرابه‌
بازم‌ با بغض‌ و گریه‌
میخواد بره‌ بخوابه‌

دیگه‌ می‌خواد وقت‌ خواب‌
سعیده‌ عادت‌ کنه‌
جای‌ متکّا روی‌ِ
پااستراحت‌ کنه‌

ولی‌ یه‌ روز می‌فهمه‌
بابا همیشه‌ برده‌
پای‌ بابا تو جبهه‌
شهید شده‌، نمرده‌



دیدگاه ها : نظرات


اتل متل یه بابا

پنجشنبه 14 مرداد 1389 12:40 ق.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: اشعار دفاع مقدس ،
اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداكار

اتل متل بچه‌ها
كه اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ كسی رو ندارن

مامان بابا رو می‌خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه

وقتی كه از درد سر
دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش می‌ده به بچه‌هاش

همون وقتی كه هرچی
جلوش باشه می‌شكنه
همون وقتی كه هرچی
پیشش باشه می‌زنه

غیر خدا و مادر
هیچ‌كسی رو نداره
اون وقتی كه باباجون
موجی می‌شه دوباره

دویدم و دویدم
سر كوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی كه دیدم

بابام میون كوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد
شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد
می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابارو
به فاطمه ، به جدش

تو رو خدا مرتضی
زشته میون كوچه
بچه داره می‌بینه
تو رو به جون بچه

بابا رو كردن دوره
بچه‌های محله
بابا یه هو دوید
و زد تو دیوار با كله

هی تند و تند سرش رو
بابا می‌زد تو دیوار
قسم می‌داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار

نعره‌های بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت
كشتند بچه‌هارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت كه مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین

الو الو كربلا
پس نخودا چی شدن؟
كمك می‌خوایم حاجی جون
بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد
هی سرشو تكون داد
رو به تماشاچیا
چشاشو بست و جون داد

بعضی تماشا كردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی كه از بابام
فقط امروزو دیدن

سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا
غنیمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌های مرده

ای اونایی كه امروز
دارین بهش می‌خندین
برای خنده‌هاتون
دردشو می‌پسندین

امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم
بازی داره زمونه

موج بابام كلیده
قفل در بهشته
درو كنه هر كسی
هر چیزی رو كه كشته

یه روز پشیمون می‌شین
كه دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم
یقه تونو می‌گیره

بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی
كی میگه كه دروغه؟




دیدگاه ها : نظرات




تعداد کل صفحات : 2 1 2