تبلیغات
دوران تنهایی - مطالب داستان
زبان دوستی واژه نسیت، معناست
تو این دنیا چگونه زیستن را بیاموزیم. چون چگونه مردن را همه بلدند

حكایت صداقت در امانت

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:49 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: داستان ،

حكایت صداقت در امانت

یكی از بازرگانان بصره، هر سال كالاهایی را با كشتی به هندوستان می برد. در یكی از سال ها، پیرمردی از اهالی بصره به او گفت: این یك خروار مس را با خود به كشتی ببر و هنگامی كه دریا توفانی می شود، آن را به دریا بینداز. تاجر نیز پذیرفت.

از قضا، تاجر این موضوع را فراموش كرد. وقتی به كشور هند رسید، جوانی آمد و از او پرسید: آیا مس همراه داری؟

تاجر ناگهان به یاد سفارش پیرمرد افتاد. با خود گفت: اكنون كه وصیّت پیرمرد را فراموش كرده ام، خوب است آن را بفروشم و برایش كالایی پرسود خریداری كنم. از این رو، مس ها را به آن جوان فروخت و با پولش، جنسی برای پیرمرد خرید.

چون به بصره بازگشت، احوال پیرمرد را پرسید.

گفتند: از دنیا رفته و وارثی ندارد، مگر برادرزاده ای كه چون در زمان حیاتش با او ناسازگار بوده، وی را از خود رانده؛ جوان نیز به دیار غربت سفر كــرده است.

بازرگان، كالای پیرمرد را در كیسه ای گذاشت و مٌهر كرد و نام وی را بر آن نوشت تا به وارثش برساند.

روزی بر در ِ دكّان نشسته بود، جوانی از راه رسید و از او پرسید: آیا مرا می شناسی؟

- نه.

من همان جوانی هستم كه در كشور هند، از تو یك خروار مس خریدم. در میان آن مس ها، طلای بسیاری پنهان كرده بودند. با خود گفتم: من مس خریده ام و تصرّف در این طلاها بر من حرام است. اكنون آمده ام تا آنها را به تو باز گردانم.

بازرگان گفت: آن مس از من نبود؛ از پیرمردی از اهالی بصره بود به نام فلان، كه در فلان محلّه زندگی می كرد.

جوان لبخندی زد و خدای را سپاس گزار كرد و گفت: آن پیرمرد، عموی من بود و مقصودش از ریختن اموال به دریا، محروم كردن من از ارث بود، ولی خداوند خواست كه آن اموال به من برسد.

جوان پس از اثبات ادّعای خود، اموال دیگر عمویش را نیز به عنوان میراث، از بازرگان باز پس گرفت.




دیدگاه ها : نظرات


حكایت سبوی ریخته

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:48 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: داستان ،

حكایت سبوی ریخته

مردی پارسا بود و بازرگانی كه روغن گوسفند و شهد می فروخت با او همسایگی داشت، و هر روز قدری از بضاعت خویش برای قوت زاهد فرستادی، زاهد چیزی به كاربردی باقی را در سبویی كردی و در ظرفی بنهادی، آخر سبو پر شد، روزی در آن می نگریست اندیشید كه اگر این شهد و روغن به ده برم بتوانم فروخت و آن را پنج گوسفند خرم، هر پنج بزایند و از نتایج ایشان رمه ها پیدا آید، و مرا استظهاری باشد، و زنی از خاندان بزرگ بخواهم لاشك پسری آید نام نیكوش نهم، و علم و ادب در آموزم و اگر تمردی نماید بدین عصا ادب فرمایم، این فكرت چنان قوی شد كه ناگاه، عصا برگرفت و از سر غفلت بر سبوی آویخته زد در حال بشكست، و شهد و روغن بر روی او فرود آمد.




دیدگاه ها : نظرات


حكایت راه رفتن کبک

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:48 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: داستان ،

حكایت راه رفتن کبک

زاغی روزی كبكی را بدید كه می رفت،‌ خرامیدن او زاغ را خوش آمد، و از تناسب حركات و چستی اطراف او، آرزو برد، چه طبایع را به ابواب محاسن التفاتی تمام است، و هر آینه آن را جویان باشند. در جمله خواست كه آن را بیاموزد یك چندی بكوشید، و بر اثر كبك بپوئید، آن نیاموخت و رفتار خویش فراموش كرد، چنانكه رجوع بدان ممكن نبود.




دیدگاه ها : نظرات


حكایت حاجت خود را به همه نگو

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:44 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: داستان ،

حكایت حاجت خود را به همه نگو

مردی از انصار، نزد امام حسین(ع) آمد و خواست تا نیاز مادی خود را به امام بگوید. امام (ع) فرمود: ای برادر! نیاز خود را به زبان نگو تا آبرویت را نگاه داشته باشی! هر چه می خواهی در نامه ای بنویس و بیاور. من، به خواست خداوند به قدری به تو کمک خواهم کرد که تو را خوشحال کند.

آن مرد نوشت: یا ابا عبدالله ! فلان شخص پانصد دینار از من طلبکار است. او طلب خود را خواسته است و من اکنون مالی ندارم. از او بخواه تا به من مهلت دهد، پس از سر و سامان یافتن روزگارم، طلب او را خواهم داد.

امام، پس از خواندن نامه، وارد منزل شدند و کیسه ای همراه خود آوردند، که هزار دینار در آن بود. کیسه را به مرد دادند و فرمودند: با پانصد دینار آن قرضت را ادا کن و پانصد دینار دیگر را خرج زندگی ات کن. از این پس حاجت خود را جز با سه تن در میان مگذار: دیندار، جوانمرد و آبرودار؛ زیرا دیندار به خاطر دینداری اش به تو کمک خواهد کرد؛ جوانمرد از جوانمردی خود شرم می کند و به تو یاری می رساند، و آبرودار می فهمد که تو برای حفظ آبرویت حاجت خود را به او گفته ای، او نیز آبرویت را حفظ می کند و حاجت تو را بر می آورد.




دیدگاه ها : نظرات


حكایت جوان تائب

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:42 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: داستان ،

حكایت جوان تائب

علی بن حمزه گوید: دوست جوانی داشتم از نویسندگان بنی امیه. روزی به من گفت: از امام صادق علیه السلام اجازه ملاقات بگیر. چون اجازه یافت، داخل خانه امام شد، نشست و گفت: جانم به فدایت! من کارمند دیوان بنی امیه هستم و از دولت آنان به ثروتی هنگفت دست یافته ام.

امام فرمود: اگر بنی امیه کسی را نمی یافتند که برایشان بنوسید، مال بیاورد، جنگ کند و به جماعتشان حاضر گردد، حق ما را غصب نمی کردند.

جوان گفت: آیا راه نجاتی برای من هست؟

فرمود: اگر بگویم، آن را انجام می دهی؟

گفت: آری.

امام فرمود : هر مال و ثروتی که در دیوان آنان به دست آورده ای، به صاحبانش بازگردان و هر کس را نمی شناسی، از جانب او صدقه بده. در این صورت، من بهشت را برایت ضمانت می کنم.

جوان سرش را به زیر انداخت و لختی اندیشید. سپس سر برداشت و عرض کرد: انجام می دهم.

او با ما به کوفه بازگشت و همه آن ثروت را به صاحبانش بازگرداند. ما مقداری پول، لباس و لوازم زندگی فراهم کردیم و برایش فرستادیم. چند ماهی نگذشت که خبر یافتیم بیمار شده است. هر روز به عیادتش می رفتیم. یک روز که به عیادتش رفتم، در حال جان دادن بود. در لحظه مرگ، چشمانش را گشود و گفت: ای علی بن حمزه! به خدا سوگند، مولایت به وعده خود وفا کرد. این را گفت و از دنیا رفت. او را غسل دادیم و به خاک سپردیم. پس از چندی که به مدینه رفتیم به خدمت امام صادق علیه السلام رسیدیم. چون نگاه امام به من افتاد، بی آن که چیزی گفته باشم، فرمود: ای علی! به خدا سوگند ما به وعده خود درباره آن دوستت، وفا کردیم.




دیدگاه ها : نظرات


حكایت جوان پاک نظر

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:41 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: داستان ،

حكایت جوان پاک نظر

آن روز، در کاخ فرعون جلسه ای محرمانه برپا شده بود. موضوع جلسه، کشتن جوانی به نام موسی علیه السلام بود. حزقیل (از خویشاوندان فرعون) در آن مجلس حضور داشت. او به سرعت خود را به موسی (ع) رسانید و وی را از آن توطئه شوم، آگاه ساخت و به او گفت: بی درنگ از شهر خارج شو، که من از خیرخواهان تو هستم.

در این لحظه سخت، موسی (ع) تمام قلب خود را متوجه پروردگار کرد و عرض نمود: خداوندا ! مرا از این قوم ستمگر رهایی بخش.

سپس تصمیم گرفت به سرزمین مدین (شهری در جنوب شام که از قلمرو حکومت فرعون جدا بود) سفر کند.

بالاخره جوان راه افتاد. چندین روز در راه بود. آنقدر راه رفت که پاهایش آبله کرد. برای رفع گرسنگی، از گیاهان بیابان و برگ درختان می خورد. کم کم دورنمای شهر مدین، در افق پدیدار گشت. وقتی به نزدیک شهر رسید، گروهی از چوپانان را دید که برای سیراب کردن گوسفندان خود، پیرامون چاه آب، گرد آمده اند. در کنار جمعیت، نگاهش به دو دختر جوان افتاد که مراقب گوسفندان خود بودند، اما به چاه نزدیک نمی شدند. وضعیت آن دختران با حیا، که در گوشه ای ایستاده بودند و کسی به آنها نوبت نمی داد، نظر موسی را جلب کرد. نزدیک آمد و از آن دو پرسید: کار شما چیست؟ چرا پیش نمی روید که گوسفندانتان را سیراب کنید؟

دختران پاسخ دادند: ما گوسفندان خود را سیراب نمی کنیم، تا چوپانان، گوسفندانشان را آب دهند و خارج شوند. سپس، ما از باقیمانده آب استفاده می کنیم. بعد افزودند: پدر ما پیر و سالخورده است، نه خود می تواند گوسفندان را آب دهد و نه برادری داریم که این کار را بر عهده گیرد، چاره ای نیست جز این که خود، این کار را انجام دهیم.

موسی(ع) از شنیدن سخنان دختران، سخت ناراحت شد و گفت: اینان چه بی انصاف مردمی هستند که تنها در فکر خویشند و کمترین حمایتی از مظلوم نمی کنند. سپس پیش رفت، دلو سنگین را گرفت و در چاه افکند، آن را از چاه بیرون آورد و گوسفندان را آب داد.

آنگاه به سایه دیواری آمد و به درگاه خدا عرض کرد: خدایا! من به هر چیزی که به سویم فرستی، سخت نیازمندم.

آری او خسته، گرسنه و غریب بود و در آن شهر، پناهگاهی نداشت. ساعتی نگذشت که یکی از دختران با نهایت شرم و حیا به نزد او آمد و گفت: پدرم تو را طلبیده تا به پاداش آب دادن گوسفندان ما، مزدت دهد.

حضرت موسی (ع) احساس می کرد با مردی بزرگ روبرو خواهد شد. مردی حق شناس که حاضر نیست، زحمت هیچ انسانی را بی پایان بگذارد. آری آن پیرمرد کسی جز شعیب (ع) نبود. او وقتی می بیند دخترانش زودتر از روزهای دیگر به خانه بازگشته اند، علت را جویا می شود و هنگامی که آنها، قصه را باز گفتند، تصمیم می گیرد، از جوان قدردانی کند. حضرت موسی (ع) از جا برخاست و به راه افتاد. دختر شعیب برای راهنمایی، از پیش می رفت و موسی (ع) به دنبالش روان بود. باد بر لباس دختر می وزید و ممکن بود، حالت اندامش آشکار شود. حیا و عفت موسی (ع) اجازه نمی داد به اندام زنان چشم بدوزد. از این رو به دختر گفت: صبر کن، من از پیش می روم و تو از عقب بیا و بر سر دوراهی ها، راهنمایی ام کن.

سرانجام موسی (ع) به خانه میزبان رسید، شعیب از سرگذشتش پرسید و پس از آگاه شدن داستان زندگیش، به او گفت: نترس که از گروه ستمگران نجات یافتی.

در این حال یکی از دختران زبان به سخن گشود و گفت: ای پدر! این جوان را به کار گمار، چرا که او، بهترین کسی است که استخدام می کنی، هم نیرومند است و هم پاک و امین.

شعیب از دخترش پرسید: دخترم! قوت بازوی این جوان را هنگام آب کشیدن از چاه فهمیدی، درستکاری و امانتش را از کجا دانستی؟

دختر گفت: در میان راه فهمیدم، آنگاه که از پیش می رفت، تا مبادا از پشت نظرش به اندام من افتد!

شعیب (ع) پیشنهاد دخترش را پذیرفت، رو به موسی کرد و گفت: می خواهم یکی از این دو دختر را به ازدواج تو درآورم، به این شرط که هشت سال برایم کار کنی.

موسی (ع) پذیرفت و به سادگی داماد شعیب پیامبر شد. هم جان پناهی یافت، هم همسری پاکدامن و هم پیشه ای شرافتمندانه!

برگرفته از تفسیر نمونه، ج 16،ص 56




دیدگاه ها : نظرات


حكایت رنگ

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 01:06 ب.ظ

نویسنده : تنها
ارسال شده در: داستان ،

حكایت رنگ

كارش رنگ كردن مردم بود. البته یكی از كارهایش.

مادرش می گفت: پسر آخه این هم شد كار. این كارها آخر و عاقبت نداره. خدارو خوش نمیاد.

پسر می خندید و می گفت: یه جوری حرف می زنی انگار دارم خلاف می كنم.

مادر این كارم بهتر از دستفروشی و كارهای دیگه س. به خصوص وقتی بازی های ملی یا دربی باشه.




دیدگاه ها : نظرات




تعداد کل صفحات : 101 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...