حكایت کار بی زحمت
جمعه 8 اردیبهشت 1391 11:18 ق.ظ
ارسال شده در: داستانهای ملانصرالدین ،
حكایت کار بی زحمت
روزی ملانصرالدین سوار خرش بود و داشت رد می شد که یک دفعه خرش رم کرد و او را به زمین زد. بچه های کوچه وقتی ملا را با این وضع دیدند حسابی او را دست انداختند.
ملانصرالدین به خنده های بچه ها اعتنایی نکرد. بلند شد و گرد و خاک لباسش را تکاند و به طرف خانه ای رفت و در زد و گفت: چه خوب شد خرم مرا دم همان خانه ای که کار داشتم زمین زد و مرا از زحمت پیاده شدن خلاص کرد.
دیدگاه ها : نظرات
حكایت لباس نو
جمعه 8 اردیبهشت 1391 10:30 ق.ظ
ارسال شده در: داستانهای ملانصرالدین ،
حكایت لباس نو
روزی ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد.
ملا به خانه رفت و لباس های نو را پوشید و به میهمانی برگشت این بار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند.
ملا هنگام صرف غذا در حالی که به لباس های نو تعارف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید این ها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.
دیدگاه ها : نظرات
حكایت دوست ملا
جمعه 8 اردیبهشت 1391 09:27 ق.ظ
ارسال شده در: داستانهای ملانصرالدین ،
حكایت دوست ملا
روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد.
ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت: غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع آن سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند، بادمجان دلشان را زد.
به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!
دیدگاه ها : نظرات
حكایت گردنبند
جمعه 8 اردیبهشت 1391 09:19 ق.ظ
ارسال شده در: داستانهای ملانصرالدین ،
حكایت گردنبند
ملانصرالدین دو تا زن داشت و همیشه از دست درخواست های آنها در عذاب بود. یک روز برای هر دوی آنها دستبندی خرید تا از غرغر کردن های آنها خلاص شود.
چند روزی گذشت و هر دو زن پیش ملا آمدند و از او پرسیدند که کدام یک از ما را بیشتر دوست داری؟
ملانصرالدین جواب داد: به آن که دستبند داده ام علاقه بیشتری دارم.
دیدگاه ها : نظرات
حكایت قیمت حاکم
جمعه 8 اردیبهشت 1391 01:28 ق.ظ
ارسال شده در: داستانهای ملانصرالدین ،
حكایت قیمت حاکم
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد.
حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت: ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت: بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت: مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری
دیدگاه ها : نظرات
حكایت خانه ملا
جمعه 8 اردیبهشت 1391 01:25 ق.ظ
ارسال شده در: داستانهای ملانصرالدین ،
حكایت خانه ملا
روزی جنازه ای را می بردند پسر ملا از پدرش پرسید: پدرجان این جنازه را کجا می برند؟
ملا گفت او را به جایی می برند که نه آب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری
پسر ملا گفت: فهمیدم او را به خانه ما می برند!
دیدگاه ها : نظرات
حكایت اره
جمعه 8 اردیبهشت 1391 01:10 ق.ظ
ارسال شده در: داستانهای ملانصرالدین ،
حكایت اره
یك روز دهاتیها كاردی پیدا كردند و پیش نصرالدین آوردند و پرسیدند: این چیست؟
نصرالدین گفت: این اره است كه هنوز دندان در نیاورده.
دیدگاه ها : نظرات
تعداد کل صفحات : 16 ... 5 6 7 8 9 10 11 ...
تبلیغات