جُمجُمَك برگ خزون
پنجشنبه 14 مرداد 1389 12:43 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار دفاع مقدس ،
جُمجُمَك برگ خزون
مادرم زینب خاتون
قامتش عین كمون
از كمون خمیده تر
روزبه روز تكیده تر
غصه داره غصه دار
بی قراره بی قرار
میگه مرتضی میاد
میگه مرتضی میاد
جمجمك برگ خزون
بیبی جون و آقا جون
جفتشون وقت اذون
دستُ بالامی برن
از بابا بیخبرن
پس چی شد بچه ی ما
كِی خبر ازش میاد؟
كِی خبر ازش میاد؟
جمجمك برگ خزون
باباجونش باباجون
سروصورت پرخون
توی كربلای پنچ
خاك شده عین یه گنج
گولّه خورد توی سرش
توی خاك سنگرش
گم شده دیگه نمیاد
پسرش بابا میخواد
جمجمك برگ خزون
یه پلاك یه استخون
از تو خاك اومد برون
دو كیلو كُلِّ بدن
به مامان نشون دادن
مامانم جیغ زدش
بابا رو بغل زدش
هی زدش ناله و داد
«راضیاَم هر چی بخواد
راضیاَم هر چی بخواد»
جمجمك برگ خزون
آدما، پیر و جوون
دلشون یه آسمون
تو سر و سینه زدن
دست به دست هم دادن
تا مشایعت كنن
همه بیعت بكنن
«یاعلی قلب توشاد
ما مُرید و تو مراد
ما مُرید و تو مراد»
دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: ابوالفضل سپهر ،
یه روزی روزگاری
پنجشنبه 14 مرداد 1389 12:41 ق.ظ
ارسال شده در: اشعار دفاع مقدس ،
یه روزی روزگاری
دو تا بچه بسیجی
نمی دونم كجا بود
توفكه یا دوعیجی
تو فاو یا شلمچه
تو كرخه یا موسیان
مهران یا دهلران
تو تنگه ی حاجیان
تو اون گلوله بارون
كنار هم نشستند
دست توی دست هم
با هم جناق شكستند
با هم قرار گذاشتن
قدر هم رو بدونن
برای دین بمیرن
برای دین بمونن
با هم قرار گذاشتن
كه توی زندگیشون
رفیق باشن ولیكن
اگر یه روز یكیشون
پرید و از قفس رفت
اون یكی كم نیاره
به پای این قرار داد،
زندگیشو بذاره
سالها گذشت و اما
بسیجی های باهوش
نمی ذاشتن كه اون عهد
هرگز بشه فراموش
یه روز یكی از اون دو
یه مُهر به اوون یكی داد
اون یكی با زرنگی
مُهر و گرفت و گفت: (یاد)
روز دیگه اون یكی
رفت و شقایقی چید
برد و داد به رفیقش
صورت اونو بوسید
گل رو گرفت و گفتش:
(بسیجی دست مریزاد)
قربون دست داداش
گل و گرفت و گفت: (یاد)
عكسهای یادگاری
جورابهای مردونه
سربندهای رنگارنگ
انگشتری و شونه
این میداد به اون یكی
اون یكی به این میداد
ولی هر كی می گرفت
می خندید و می گفت: (یاد)
هی روزها و هفته ها
از پی هم می گذشت
تا كه یه روز صدایی
اینطور پیچید توی دشت
یكی نعره می كشید:
(عراقیها اومدن
ماسكهاتون بذارین
كه شیمیایی زدن)
از اون دو تا یكیشون
در صندوقو گشود
ماسك خودش بود ولی
ماسك رفیقش نبود
دستشو برد تو صندوق
ماسك گازشو برداشت
پرید، روی صورتِ
دوست قدیمی گذاشت
همسنگر قدیمش
دست اونو گرفتش
هل داد به سمت خودش
نعره كشید و گفتش:
(چرا می خوای ماسكتو
رو صورتم بذاری
بذار كه من بپّرم
تو دو تا دختر داری)
ولی اون اینجوری گفت:
(تو را به جان امام
حرف منو قبول كن
نگو ماسك رو نمی خوام)
زد زیر گریه و گفت:
اسم امامُ نَبَر
ماسكو رو صورت بذار
آبرو ما رو بخر
زد زیر گوشش و گفت:
كشكی قسم نخوردم
بچه چرا حالیت نیست؟
اسم امام رو بردم
اون یكی با گریه گفت:
فقط برای امام!
ولی بدون، بعد تو
زندگی رو نمی خوام!
ماسكو رفیقش گرفت
گاز توی سنگر اومد
وقتی می خواست بپّره
رفیقشو بغل زد
لحظه های آخرین
وقتی می رفتش از هوش
خندید و گفت: برادر
(یادم ترا فراموش)
آهای آهای برادر
گوش بده با تو هستم
یادت میاد یه روزی
باهات جناق شكستم
تویی كه روزمرّگیت
توی خونه نشونده
تویی كه بعد چند سال
هیچی یادت نمونده
عكسهای یادگاری
جورابهای مردونه
سربندهای رنگارنگ
انگشتری و شونه
هر چی رو بهت میدم
روی زمین میندازی
می گی همش دروغه
(یاد) نمی گی می بازی
دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: ابوالفضل سپهر ،
تبلیغات